<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>وبلاگ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/blog/atom.xml" />
   <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog/2</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2" title="وبلاگ" />
    <updated>2008-05-05T13:29:33Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.2</generator>
 
<entry>
    <title>در نمایش‌گاه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_287.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1176" title="در نمایش‌گاه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1176</id>
    
    <published>2008-05-05T13:27:39Z</published>
    <updated>2008-05-05T13:29:33Z</updated>
    
    <summary>وقتی می‌رفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی می‌خواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، هم‌کلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتی‌بازی از قرار کیلویی...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>وقتی می‌رفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی می‌خواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، هم‌کلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتی‌بازی از قرار کیلویی دوهزار و دویست و پنجاه تومان. زنگ زدم تهران و خبر دادم. گفتد: «پانزده کیلو کم است، پنجاه کیلو بخر. سوغاتی هم حساب‌ا‌‌ش نکن.» دو روز بعد دوباره رفتم پیش سید. گفت: «شرمنده ناصرجان! شده کیلویی سه هزارتومان. تازه تمام شده و دیگر نداریم.»</P><br />
<P>شرح مفصل این داستان و داستان‌های دیگری از این قبیل و غیراز این قبیل را می‌توانم، اگر مایلید، <STRONG>فردا سه‌شنبه هفدهم اردیبهشت، بین ساعت سه و چهار تا شش هفت غروب در غرفه‌ی «حوض نقره» یا غرفه‌ی «کاروان» </STRONG>بدهم.<BR>به امید دیدار</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کافکا در برلین</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_286.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1175" title="کافکا در برلین" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1175</id>
    
    <published>2008-04-30T21:58:07Z</published>
    <updated>2008-04-30T22:06:19Z</updated>
    
    <summary>متن کامل در روزنامه اعتماد...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<P><A href="http://www.etemaad.com/Released/87-02-09/214.htm#22357"><STRONG><EM>متن کامل در روزنامه اعتماد</EM></STRONG></A></P>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>اخبار روزهای اخیر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_285.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1174" title="اخبار روزهای اخیر" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1174</id>
    
    <published>2008-04-24T22:37:33Z</published>
    <updated>2008-04-24T22:48:23Z</updated>
    
    <summary>پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته آخرین نسخه‌ی ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانک‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خوانده‌اند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته آخرین نسخه‌ی ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانک‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خوانده‌اند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد بود. ترجمه‌ی کمیک استریپ «کافکا مختصر و مفید» را هم داده‌ام ثالث و حوض نقره بخوانند. هر دو از طرح‌های کتاب خوش‌شان آمده بود. یک‌شنبه آخرین نسخه‌ی «تاکسی‌نوشت دیگر» را غلط‌گیری کردم و امشب طرح روی جلدش را دیدم. فردا می‌رود زیر چاپ و در نمایش‌گاه کتاب روی پیش‌خوان <A href="http://www.houzenoghre.com/sp/index.php?option=com_content&amp;task=blogcategory&amp;id=1&amp;Itemid=32"><STRONG>انتشارات «حوض نقره»</STRONG></A> خواهد بود. من هم کنارش! <BR>راستی در یکی از همین روزها بود که ده نسخه از چاپ سوم «تاکسی‌نوشت» و ده نسخه از چاپ سوم «رقص بر بام اضطراب» را از<A href="http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?Id=14"><STRONG> انتشارات کاروان </STRONG></A>گرفتم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سرزمین ویران</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_284.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1173" title="سرزمین ویران" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1173</id>
    
    <published>2008-04-16T09:09:12Z</published>
    <updated>2008-04-16T09:19:17Z</updated>
    
    <summary>به نقل از رادیو زمانهفایل صوتیآوریل بی‌رحم‌ترین ماه استیاس‌ها را از خاک مرده می‌رویاندخاطره و اشتیاق را به هم می‌آمیزدبا باران بهاری ریشه‌های خواب‌رفته را بیدار می‌کند.آن‌چه خواندید ترجمه‌ی چهار مصرع‌ آغازین معروف‌ترین شعر قرن بیستم، یعنی «سرزمین ویران» از...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P><A href="http://radiozamaaneh.com/literature/2008/04/post_480.html"><STRONG>به نقل از رادیو زمانه</STRONG></A><BR><BR><A href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20080414_naser_ghiasi_TS_eliyot.mp3"><STRONG>فایل صوتی</STRONG></A><BR><BR>آوریل بی‌رحم‌ترین ماه است<BR>یاس‌ها را از خاک مرده می‌رویاند<BR>خاطره و اشتیاق را به هم می‌آمیزد<BR>با باران بهاری ریشه‌های خواب‌رفته را بیدار می‌کند.<BR><BR>آن‌چه خواندید ترجمه‌ی چهار مصرع‌ آغازین معروف‌ترین شعر قرن بیستم، یعنی «سرزمین ویران» از تی. اس. اِلیوت به ترجمه‌ی محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا است.<BR><STRONG>تی اِس الیوت<BR></STRONG>توماس ستیرنس الیوت (Thomas Stearns Elliot) یا تی. اس. الیوت در سال 1888 در ایالت میسوری آمریکا به دنیا آمد. پس از تحصیل در رشته‌های فلسفه، زبان‌های اروپایی و شرقی و نیز ریاضیات در دانشگاه‌ هاروارد و اخذ درجه‌ی دکترای فلسفه از دانشگاه سوربون فرانسه، به مدت سه سال در هاروارد تدریس کرد. سپس به اروپا بازگشت و مقیم انگلستان شد. ابتدا معلم، سپس کارمند بانک و سرانجام مدیر یکی از انتشاراتی‌های مهم انگلستان شد و تا آخر عمر در همان سمت باقی ماند.<BR>الیوت که با انتشار شعر «آواز عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» در سال 1917 شاعری کم و بیش شناخته شده بود، با انتشار منظومه‌ی بلند «سرزمین ویران» در سال 1922 تبدیل به شاعری برجسته و تاثیرگذار شد. دیگر شعر معروف او «چهار کوارتت» در سال 1944 به چاپ رسید. <BR>مقالات متعدد الیوت در باب شعر، نقد شعر و فرهنگ، تاثیر انکارناپذیری بر شعر آمریکایی – انگلیسی گذاشت. از او چند نمایش‌نامه نیز منتشر و اجرا شده است. و سرانجام این‌که جایزه‌ی نوبل ادبیات سال 1948 به این شاعر، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد ادبی تعلق گرفت.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p><P>الیوت به سال 1965در لندن درگذشت و در دهی به نام ایست کوکر (East Coker) که عنوان یکی از شعرهای او نیز هست، به خاک سپرده شد.<BR><STRONG>درباره‌ی منظومه‌ی سرزمین ویران</STRONG><BR>منظومه‌ی «سرزمین ویران» (The Waste Land) شامل 433 بیت در متن اصلی است که سال 1922 در مجله‌ی Criterion که خود الیوت بین سال‌های 1922 تا 1939سردبیر آن بود، انتشار یافت و بلافاصله با استقبال بی‌نظیر خوانندگان و منتقدین شعر مواجه شد و جایزه‌ی «دیال» را به خاطر «خدمات ارزنده به ادبیات آمریکا» از آن او نمود. <BR>الیوت منظومه‌ی «سرزمین ویران» را به شاعر آمریکایی و دوست صمیمی‌اش اِزرا پاوند، که در ویرایش متن به او کمک کرده بود، پیشکش کرده است. برخی معتقدند سهم ازرا پاوند در این کتاب کم از خود الیوت نیست، چرا که پاوند گذشته از تصحیحات متعدد، دو سوم از شعر یعنی چیزی حدود 260 بیت را حذف کرده بود.<BR>منظومه‌ی «سرزمین ویران» از پنج شعر تشکیل شده است: تدفین مردگان، یک دست شطرنج، موعظه‌ی آتش، مرگ در آب و آن‌چه رعد گفت. <BR>مضمون اصلی این اثر که یکی از مهم‌ترین و موثرترین و در عین حال پیچیده‌ترین آثار شعری قرن بیستم است، تهی بودن انسان در دوران مدرن است و در آن ارجاعات و تلمیحات بی‌‌شماری به منابع شعری، تاریخی و مذهبی، از جمله انجیل، اوپانیشادها، شکسپیر و ریشارد واگنر یافت می‌شود و هم از این روی شاید بتوان آن را نخستین شعر بینامتنی خواند. <BR>این شعر بلند آغازگر شعر مدرن بوده و تاثیر بسیار زیادی بر ادبیات آنگلوساکسون داشت. جایگاه این شعر الیوت را در تاریخ شعر، مانند جایگاه نخستین تابلوی کوبیستی پیکاسو در تاریخ نقاشی می‌دانند. <BR><STRONG>مضامین شعر «سرزمین ویران»</STRONG> <BR>امروزه تفاسیر و تحلیل‌های متعددی از «سرزمین ویران» در دست است. چنان‌که آمد، منتقدین به‌طور کلی مضامین کتاب را تهی بودن انسان دوران مدرن، زمان، جاودانگی، دین و تناسخ، آشتی با ارواح گذشته دانسته‌اند. <BR>الیوت بر این اعتقاد بود که انسان در جهانی خالی از معنی زاده می‌شود. او اعتقاد را در «سرزمین ویران» بازتابانده است. برخی از منتقدین نیز براین باورند که اشعار الیوت، به عنوان شاعر شهرهای بزرگ، پرسش‌هایی قدیمی مثل «از کجا آمده‌ایم و به کجا می‌رویم» را بار دیگر طرح می‌کند. <BR><STRONG>«سرزمین ویران» در زبان فارسی<BR></STRONG>این منظومه‌‌ی (The Waste Land) از پنجاه و اندی سال پیش با چندین ترجمه‌ (به قولی سیزده بار) و تحت عنوانین متعددی از قبیل «سرزمین هرز»، «سرزمین ویران»، «سرزمین بی‌حاصل» و «دشت سترون» به فارسی برگردانده شده است که تمامی‌ آن‌ها امروز جزو کتاب‌های کمیاب محسوب می‌شوند. <BR>نخسیتن ترجمه از این شعر با عنوان «سرزمین ویران» در سال 1334 توسط رازی، حمید عنایت و چنگیز مشیری بوده که در «جنگ هنر و ادب امروز» انتشار یافت و آخرین‌اش با همین عنوان که به ترجمه‌ی محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا در زمستان 1386 نشر سی و دو حرف در سوئد به بازار فرستاده است. <BR>کتاب «سرزمین ویران» داوودی و پاک‌نیا تنها منظومه‌ی «سرزمین ویران» را در برنمی‌گیرد، بلکه علاوه برآن، شش شعر دیگر، «آواز عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک»، «پیری»، «سفر مجوسان»، «رژه پیروزی»، «مشکلات یک دولت‌مرد»، «مردان پوک»، چند شعر کوتاه و مقاله‌ی مشهور الیوت «سنت و استعداد فردی» را در نیز دربرمی‌گیرد. <BR>مترجمان در پیش‌گفتار کتاب آورده‌اند: «اگر راست باشد که هر متنی با متن‌های بی‌شماری در گفت‌وگوست دشواری کار دوچندان می‌شود. پس خوش‌خیالی است اگر مترجمی گمان کند که می‌تواند همه‌ی زیر و بم‌ها و حالت‌های متنی را که به فرهنگ و زبان دیگری تعلق دارد بازآفرینی کند...» و پیش‌نهاد داده‌اند برای «دانستن ارجاع‌های الیوت به متون کهن... خواننده با جست‌وجوی ساده‌ای در شبکه‌ی اینترنت به آن ارجاع‌ها دسترسی دارد.» <BR>ترجمه‌ی محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا همراه با صفحه‌ی دیجیتالی صداست.<BR>علاقه‌مندان برای خواندن ترجمه‌ی تازه‌ی یکی از شعرهای کتاب یعنی «سفر مجوسان» و بخشی از مقاله‌ی «سنت و استعداد فردی» می‌توانند به وبلاگ خلیل پاک‌نیا، «<STRONG><A href="http://khalil.blogspot.com/2008_02_19_archive.html">باغ در باغ</A></STRONG>» مراجعه کرده و برای سفارش کتاب با نشر سی‌ودو حرف khalil.paknia@gmail.com تماس بگیرند. </P><!---<br />
                     <br />
---></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کک؛ کورت توخولسکی Kurt Tucholsky</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/_kurt_tucholsky.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1171" title="کک؛ کورت توخولسکی Kurt Tucholsky" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1171</id>
    
    <published>2008-04-12T15:14:01Z</published>
    <updated>2008-04-13T01:08:14Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[کورت توخولسکیفارسی: ناصر غیاثیککدر اداره ی راه آهن (1)، کاملن درست است، همانجا که نیم(2)&nbsp; هست و پُل ِ&nbsp; گار (3)، در جنوب فرانسه، آنجا توی دفترپست پیردختر کارمندی نشسته بود که عادت زشتی داشت: قدری نامه‌ها را بازمی‌کرد و...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<P align=justify>کورت توخولسکی<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>کک<BR>در اداره ی راه آهن (1)، کاملن درست است، همانجا که نیم(2)&nbsp; هست و پُل ِ&nbsp; گار (3)، در جنوب فرانسه، آنجا توی دفترپست پیردختر کارمندی نشسته بود که عادت زشتی داشت: قدری نامه‌ها را بازمی‌کرد و می‌خواندشان. همه&nbsp; خبر داشتند. اما طبق معمول توی فرانسه سریدار و پست و تلفن نهادهای مقدسی هستند و نمی‌شود سر به سرشان گذاشت و &nbsp;نباید هم سر به سرشان گذاشت. پس کسی هم سر به سرشان نمی‌گذاشت.<BR>خلاصه این پیردختر نامه‌ها را می‌خواند و با فضولی‌هایش باعث دردسر مردم می‌شد.<BR>توی آن دپارتمان توی یک قصر قشنگ یک گراف ِ زرنگ زندگی میکرد. گراف‌ها هم گاهی زرنگ‌اند، توی فرانسه. این گراف یک روز دست به کار شد. گفت یک مامور دادگستری بیاید به قصر و در حضور او به دوست‌اش یک نامه نوشت:<BR>دوست عزیز! از آن‌جا که می‌دانم دوشیزه امیلی دوپونت(3)&nbsp; مرتب نامه‌های ما را باز می‌کند و می‌خواند چون از فرط&nbsp; کنج‌کاوی دارد می‌ترکد، پس من در جوف این نامه، برای این‌که حالش را بگیرم، یک کک زنده برایت می‌فرستم.<BR>با سلام‌های دوستانه‌ی بسیار<BR>گراف کوکس(5)</P>
<P>و نامه را در حضور مامور دادگستری بست. اما&nbsp;کک نگذاشت توش.<BR>نامه وقتی رسید، یک کک تویش بود.<BR><BR></P>
<P class=MsoFootnoteText dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=left><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" color=#333333 size=3>1-Departement du Grad<BR>2-</FONT></SPAN><FONT color=#333333><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: 'Comic Sans MS'; mso-hansi-font-family: 'Comic Sans MS'"><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>Pont du Grad</FONT></SPAN>&nbsp;<BR></SPAN><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>3- Nimes</FONT></SPAN></FONT></P><FONT color=#333333><FONT face="Comic Sans MS"><SPAN class=MsoFootnoteReference><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 14pt"><SPAN style="mso-special-character: footnote">
<P class=MsoFootnoteText dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=left><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>4- Emilie Dupont<BR>5- Koks</FONT></SPAN><BR></SPAN></SPAN></SPAN></FONT></FONT>منبع:&nbsp;<BR>Kurt Tucholsky<BR>Zwischen Gestern und Morgen<BR>Rororo Verlag; S. 62- 63<BR><BR>با تشکر از دوستی که&nbsp;در نوشتن تلفظ دقیق کلمات فرانسوی و توضیح شان کمک کردند.</P>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کجا؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_283.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1164" title="کجا؟" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1164</id>
    
    <published>2008-04-10T12:42:46Z</published>
    <updated>2008-04-10T12:44:15Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[اگر&nbsp; ماهی و&nbsp; پرنده عاشق هم بشوند، لانه‌شان راکجا بسازند؟...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>اگر&nbsp; ماهی و&nbsp; پرنده عاشق هم بشوند، لانه‌شان راکجا بسازند؟</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>من چگونه من شدم</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_282.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1159" title="من چگونه من شدم" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1159</id>
    
    <published>2008-04-06T21:01:04Z</published>
    <updated>2008-04-06T21:03:55Z</updated>
    
    <summary>پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناس‌نامه اجباری می‌شود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال می‌گوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال می‌گوید: «والله عارض شوم خدمت‌ات که رقیب‌ات چند روز پیش این اسم...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="طرح" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناس‌نامه اجباری می‌شود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال می‌گوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال می‌گوید: «والله عارض شوم خدمت‌ات که رقیب‌ات چند روز پیش این اسم را برداشته. می‌دانی که... نمی‌توانیم به دو نفر با یک اسم شناس‌نامه بدهیم. شناس‌نامه‌اش هم به اسم ایوب نغزگو صادر شده. شرمنده اما دیگر کاری نمی‌شود کرد. » و وقتی پدربزرگ را ساکت و برافروخته می‌بیند، اضافه می‌کند: «حالا قحط اسم که نیست حجت خان! یک اسم دیگر انتخاب کن.» پدربزرگ بلافاصله می‌گوید: «بنویس نغزگوی کهن! من قبل از او شاعر بودم.» <BR><BR>حالا من شده‌ام سروش نغزگوی کهن. </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>مشت نمونه‌ی خروار؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_281.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1158" title="مشت نمونه‌ی خروار؟" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1158</id>
    
    <published>2008-04-03T16:33:13Z</published>
    <updated>2008-04-03T16:36:22Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[«سکوت را رعایت فرمایید. لطفا به حقوق دیگران احترام بگذارید. مراقب کودکان خود باشید. همه جای ایران سرای من است.&nbsp; برای فراخواندن ِ مهماندار کلید بالای سر خود را فشار دهید. از تردد بیجا در اتوبوس اجتناب فرمایید. از ریختن...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>«سکوت را رعایت فرمایید. لطفا به حقوق دیگران احترام بگذارید. مراقب کودکان خود باشید. همه جای ایران سرای من است.&nbsp; برای فراخواندن ِ مهماندار کلید بالای سر خود را فشار دهید. از تردد بیجا در اتوبوس اجتناب فرمایید. از ریختن زباله در کف اتوبوس خودداری فرمایید. به تذکرات مهماندار توجه فرمایید. آب جوش و آب سرد در کنار در عقب قرار دارد. خواسته‌های خود را با مهماندار در میان بگذارید. برای مواقع اضطراری چکش شیشه تعبیه شده است. لطفا سیگار نکشید. شرکت رخش تولیدکننده انواع&nbsp; اتوبوس‌های شهری در ایران سفر خوشی برای شما آرزومند است. برای تنظیم صندلی از اهرم کنار صندلی استفاده فرمایید»<BR>هربار که سر بلند می‌کنید، یکی از این جملات را روی مانیتور جلوی اتوبوس شیک و گرانی می‌خوانید که شما را از شهری به شهری می‌برد. آیا می‌شود این امر و نهی‌ها و بدیهیات و زبان ِ درهم برهم و دروغین را مشتی دانست نمونه‌ی خروار؟</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>نقطه، کلمه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_280.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1157" title="نقطه، کلمه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1157</id>
    
    <published>2008-03-31T11:28:20Z</published>
    <updated>2008-03-31T11:29:16Z</updated>
    
    <summary>باید دوازده - سیزده ساله بوده باشم. داشتم با حسام که حالا پزشک متخصص مغز است، در خیابان بوعلی ِ خُمام، درست بغل کارخانه‌ی برق راه می‌رفتیم. حسام برایم لطیفه‌ای تعریف کرد: «پادشاهی در آخرین لحظات از اعدام محکوم به...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>باید دوازده - سیزده ساله بوده باشم. داشتم با حسام که حالا پزشک متخصص مغز است، در خیابان بوعلی ِ خُمام، درست بغل کارخانه‌ی برق راه می‌رفتیم. حسام برایم لطیفه‌ای تعریف کرد: «پادشاهی در آخرین لحظات از اعدام محکوم به مرگی صرف نظر می‌کند و دستور می‌دهد، طی حکمی به قاضی بنویسند: "فلانی را اعدام نکنید!" میرزابنویس اشتباهی نقطه‌ی نون ِ "نکنید" را می‌گذارد پایین و کلمه می‌شود: "بکنید". و محکوم به اعدام کشته می‌شود.»<BR>باید از همان روز و همان لحظه بوده باشد که به اهمیت کلمه و نقطه پی برده بوده باشم.</p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>...</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_279.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1151" title="..." />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1151</id>
    
    <published>2008-03-27T22:26:59Z</published>
    <updated>2008-03-28T00:59:51Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[می‌گم چرا شاعر و&nbsp; آهنگ‌ساز&nbsp; و نوازنده و خواننده و شنونده‌ی این ترانه را دست‌گیر نمی‌کنند؟ ترویج فساد اخلاقی بیش‌تر از این که طرف بردارد، بسراید و بسازد و بزند و بخواند و بشنود که: یک شب بیا منزل ما،...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>می‌گم چرا شاعر و&nbsp; آهنگ‌ساز&nbsp; و نوازنده و خواننده و شنونده‌ی این ترانه را دست‌گیر نمی‌کنند؟ ترویج فساد اخلاقی بیش‌تر از این که طرف بردارد، بسراید و بسازد و بزند و بخواند و بشنود که: یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما، ای&nbsp;دل‌بر خوشکل ما؟ </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عید خود را چگونه گذراندید؟</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_278.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1150" title="عید خود را چگونه گذراندید؟" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1150</id>
    
    <published>2008-03-24T16:17:24Z</published>
    <updated>2008-03-24T16:28:23Z</updated>
    
    <summary>«گزارشی برای آن عزیز سفرکرده»شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوان‌سوز، پیچیده در کلاه و شال‌گردن و پالتو و دست‌کش و مسلح به چتر،...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزنامه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P>«<FONT size=1>گزارشی برای آن عزیز سفرکرده</FONT>»<BR><BR>شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوان‌سوز، پیچیده در کلاه و شال‌گردن و پالتو و دست‌کش و مسلح به چتر، اولین نفری بودیم که رسیدیم به سالن ِ خالی. صاحب جشن و هم‌سرش سخت گرفتار آماده کردن وسایل پذیرایی بودند. سلام علیک و روبوسی و تبریکات نوروزی یکی دو دقیقه بیش‌تر طول نکشید. گفتگوها و ردبدل کردن ِ اخبار فرهنگی با صاحب مجلس هم پس از چند دقیقه به اتمام رسید. پس رفتیم بیرون.</P></p>]]>
        <![CDATA[<p>دو دست‌مان را حلقه کردیم پشت‌مان و دوری در سه کتاب‌فروشی ِ دست‌دوم ِ نزدیک محل جشن زدیم و از دو فروش‌گاه بزرگ منطقه بازدیدی سرسری به عمل آوردیم. یک ساعتی بعد که برگشتیم، سالن نیمه پر شده بود. کسی را نمی‌شناختیم. پس کاتالوگی را که در باب "رمز خوش‌بختی و موفقیت" از یکی از فروش‌گاه‌ها برداشته بودیم، گرفتیم دست‌مان و یک ساعتی نشستیم گوشه‌ای، دم در ورودی سالن و حین نوک زدن به کاتالوگ در جهت یافتن رمز، جلوی پای جماعت ورودکننده بلند شدیم و خم و راست شدیم و نشستیم و گاهی دست دادیم و مرتب لبخندهای مصنوعی تحویل دادیم و "عید شما مبارک" گفتیم و شنیدیم تا دختر دوست ِ بدقولی که در انتظارش بودیم، از راه رسید: آیدای شانزده ساله. درد مشترک ِ غریبه بودن ما را به هم وصل کرد. پس با هم نشستیم پشت تنها میز ِ خالی ِ گوشه‌ی سالن. نیم ساعتی دیگر طول کشید تا سالن حسابی پر شد و سخن‌رانی ِ افتتاحیه به انجام رسید و میز شام آماده‌ی حمله. دی جی مهدی که سرود "ای ایران، ای مرز پر گهر" را گذاشت، من و آیدا که حالا یک درد مشترک ِ دیگر یعنی گرسنگی پیوندمان را بیش از پیش مستحکم کرده بود، میان ِ هم‌همه‌ی میهمانان ِ سرودخوان که برخی‌هاشان هم ایستاده می‌خواندند، رفتیم بالای میز شام. ما رحم به صغیر و کبیر نکردیم: قاشق چنگال پلاستیکی برداشتیم، جای جای ِ بشقاب ِ مقوایی را با ته‌چین مرغ و کوکوسبزی و جوجه کباب و ماست و سالاد پرکردیم و در حالی که بشقاب را بالای سرمان گرفته بودیم تا بچه‌های فراوانی که لابلا و زیر میزها می‌دویدند و می‌خندیدند و بازی می‌کردند، غنیمت‌مان را بر باد ندهند، برگشتیم سرمیزی که در آخرین لحظه به هم‌راهی ِ آیدا فتح کرده بودیم و هم‌گام با سرود ِ "بهاران خجسته باد" شکمی از عزا درآوردیم. در این فاصله دوست ِ مهربان و هم‌سر مهربان‌ترش رسیده بودند. آیدای بی‌چاره که گیاه‌خوار بود، ناچار به سالاد و ماکارونی و نان ترکی اکتفا کرد و فقط سیر شد و بلافاصله هم رفت. ما دوباره برگشتیم پشت میز شامی که حالا دیگر به بقایای شهری غارت شده تبدیل شده بود: بشقاب‌های مقوایی به اتمام رسیده بود، قاشق چنگال‌های پلاستکی گوشه و کنار میز پخش و پلا بود و نزدیک‌اش سه چهار پسربچه چنگال به دست به آلمانی جیغ می‌کشیدند و شمشیربازی می‌کردند. پس این‌بار به اجبار شله‌زرد شٌل ِ فراوانی ریختم توی همان بشقاب و در کنارش کمی پنیر ِ سویسی گذاشتیم جهت مزه. نوشابه‌ها اعم از الکلی و غیر الکلی بس بسیار گران بود. اما بابای آیدا که مسئول بار شده بود، یواشکی دو لیوان کوکاکولا به ما داد. ما هم گلوی بطری ِ ودکای قاچاقی را که برده بودیم و عین الکلی‌های خیابان‌خواب ِ فیلم‌های آمریکایی گذاشته بودیم توی پاکت و زیر میز قایمش کرده بودیم، گرفتیم و بازش کردیم و نم‌نمک ریختیم در لیوان‌های پلاستیکی ِ خودمان و دوست‌مان و هم‌سرش و بعد هم چند قطره کولا رویش. هنوز دو جرعه نخورده و وسط "باباکرم، دوست دارم"، سروکله‌ی رفیق دیگری پیدا شد که خوش‌بختانه گفت، چون دی‌شب زیاده‌روی کرده، امشب نمی‌تواند چیزی بنوشد و پس به یک جرعه‌ی بسیار بسیار کوچک اکتفا کرد. اما بعد تعارفات ایرانی و&nbsp; مگس‌ان گرد شیرینی نگذاشتند ودکا حتا نوک دماغ‌مان را گرم کند، چه رسد به کله. البته برف و باد و باران و سرمای بیرون ساختمان که باید به خاطر یک سیگار ناقابل تحمل‌شان می‌کردیم در این عدم گرم شدن شاید بی‌تاثیر نبوده بوده باشد. جای خالی یار که جای خود دارد. وقتی پیست رقص پر شده بود از زنان و مردان رقصان و کاسه‌ی صبر سالن برای آن‌همه قر داشت لب‌ریز می‌شد و&nbsp; ما هم نشسته با شانه و&nbsp; گردن حرکات موزون انجام می‌دادیم، مامان آلمانی ِ آیدا گفت، یعنی در واقع بیخ گوش‌مان داد زد: "تعجب می‌کنم، چطور می‌شود رقص را برای ملتی که این‌همه با علاقه می‌رقصد، ممنوع کرد." ما لبخند زدیم و سکوت کردیم و در دل‌مان یاد تابلویی افتادیم که در ایران دیده بودیم: "بحث 30 یا 30 ممنوع". در انتها خداحافظی و تشکر از میزبان و همسرش که "عالی بود" و "سنگ تمام گذاشتید" و "رقص عربی چه سورپریز ِ فوق‌العاده‌ای بود" و بعد هم تو بمیری من بمیرم‌های ایرانی که "حالا هستی دیگه بابا" و "حالا کجا به این زودی؟" و سرانجام حرف‌زدن‌های دم ِ در ِ ایرانی باعث شد آخرین اتوبوسی را که ما را به خانه‌مان می‌رساند، از دست بدهیم و یازده یوروی ناقابل به راننده تاکسی ِ بداخلاق ِ ایرانی بپردازیم. نتیجه‌ی انشای امروز ما این است که پس نتیجه می‌گیریم اولن آدم باید سعی کند ایام عید را در مملکت خودش بگذارند و دومن اگر به هردلیلی غربتی شد، دست‌کم سعی کند بی یار نگذراند. نتیجه‌ی آخر انشای امروز ما هم این است که ایام عید غربتی‌ها خیلی زود تمام می‌شود. در آخر انشای امروز دعا می‌کنیم که سیزده بدرمان بهتر باشد و آقای معلم مهربان بشود و به این انشای ما نمره‌ی بیست بدهد و هم‌شاگردی‌ها عزیزمان موفق و پیروز باشند. خلاصه‌ی انشای امروز ما این بود که این بود ایام عید ما.</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>قهرم با شما!</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_277.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1146" title="قهرم با شما!" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1146</id>
    
    <published>2008-03-23T12:19:43Z</published>
    <updated>2008-03-23T12:20:26Z</updated>
    
    <summary>ای بی‌وفاها، بلاگ رولینگ که از کار افتاد، شما هم ما را فراموش کردید، ها؟ باشد! به هم می‌رسیم!...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>ای بی‌وفاها، بلاگ رولینگ که از کار افتاد، شما هم ما را فراموش کردید، ها؟ باشد! به هم می‌رسیم! </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>سال نو مبارک</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_276.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1145" title="سال نو مبارک" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1145</id>
    
    <published>2008-03-20T00:15:57Z</published>
    <updated>2008-03-24T16:30:17Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[هر جای این کره‌ی خاکی هستید، دل‌تان عاشق، جان‌تان سلامت و جیب‌تان پرپول‌.سال موش مبارک!موسیقی:فریدون پورررضا: &nbsp;یک: &nbsp;آها بگو: خُمام بازار جای خوشکیل خوشکلانه&nbsp;دو:&nbsp;&nbsp; کونوس کله:&nbsp;خانوم کوچیکه یار کیه؟ ای گول مخمل فرنگ، ای گول مخمل فرنگ&nbsp;عاشورپور: والس نوروزی: ...که...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>هر جای این کره‌ی خاکی هستید، دل‌تان عاشق، جان‌تان سلامت و جیب‌تان پرپول‌.<BR>سال موش مبارک!<BR><BR>موسیقی:<BR>فریدون پورررضا: &nbsp;یک: &nbsp;<A href="http://www.irannam.com/Singers/Pourreza/Ami%20Gilan.mp3"><EM><STRONG>آها بگو: خُمام بازار جای خوشکیل خوشکلانه</STRONG></EM></A>&nbsp;دو:&nbsp;&nbsp; <A href="http://www.irannam.com/Singers/Pourreza/Konous%20kale.mp3"><EM><STRONG>کونوس کله:&nbsp;خانوم کوچیکه یار کیه؟ ای گول مخمل فرنگ، ای گول مخمل فرنگ<BR></STRONG></EM></A><BR>&nbsp;عاشورپور: <A href="http://ketabkhaneyegooya.com/audio/Waltz_Noroozi.mp3"><EM><STRONG>والس نوروزی: ...که سال نو گردد ما را لب پر خنده.. تیره ببه فرخونده تازه سال، میره هم...</STRONG></EM></A> </p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>روش من در ترجمه</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_275.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1144" title="روش من در ترجمه" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1144</id>
    
    <published>2008-03-15T13:52:29Z</published>
    <updated>2008-03-15T13:56:52Z</updated>
    
    <summary>دو پست ِ آقای میلاد یوسفی که زحمت بسیاری کشیده‌اند و دست‌شان درد نکند، به فکرم انداخت، بگویم روش ِ من در ترجمه چیست. من روی هر متن، بسته به زبا‌ن‌اش، سه تا پنج بار کار می‌کنم. بار اول خیلی...</summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="درباره ی ترجمه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p><P dir=rtl align=right><A href="http://www.wetlog.blogfa.com/post-15.aspx"><STRONG>دو پست ِ آقای میلاد یوسفی</STRONG> </A>که زحمت بسیاری کشیده‌اند و دست‌شان درد نکند، به فکرم انداخت، بگویم روش ِ من در ترجمه چیست. من روی هر متن، بسته به زبا‌ن‌اش، سه تا پنج بار کار می‌کنم. بار اول خیلی خیلی سردستی، یعنی هرچه را که فهمیدم، می‌نویسم، بدون کم‌ترین دقت و توجه‌ای. اگر معنی واژه‌ای را ندانم و یا جمله‌ای را نفهمم، جایش را خالی می‌گذارم و کلنگی جلو می‌روم. دور دوم ترجمه ضمن پیداکردن ِ معنی ِ واژه‌ها یا جملات، دستی هم به سر و روی جمله‌ها میکشم. سعی می‌کنم در دور سوم کار را تمام کنم. اما گاهی وقت‌ها برخی جملات هستند که رکاب نمی‌دهند. می‌گذارمشان برای دور چهارم تا طی آن جملاتی که خوش‌آهنگ نیستند و بوی ترجمه می‌دهند، صاف و صوفشان کنم. بعد کار را برای مدتی می‌گذارم کنار تا نوبت دور پنجم، دور نهایی برسد. الان «نامه‌های کافکا» منتظر دور پنجم است و من اواخر ِ دور دوم «کافکا، مختصر و مفید» هستم. شاید بد نباشد، تفاوت کار را با یک نمونه نشان بدهم.<BR><BR>Die aufdringlichste dieser ihn &gt;&gt;umgarnenden&lt;&lt; Frauen, die mit &gt;&gt;K.&lt;&lt; weitergeht als die meisten anderen, ist die Leni im Prozess. Sie arbeitet offiziell als &gt;&gt;Pflegerin&lt;&lt; des Advokaten, schein aber allen Männern, die vor Gericht stehen, erotische Abwechselung anzudienen, besonders erregt von denen, die sich schuldig fühlen…<BR><BR>دور اول: فضول‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند، که با «کا» بیش‌تر از بقیه ادامه می‌دهد، لنی در محاکمه است. او بطور رسمی پرستار وکیل مدافع است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیکی عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک می‌شوند که احساس گناه می‌کنند...<BR>دور دوم: سمج‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند و بیش‌تر از اکثر زن‌های دیگر با «کا» ه‌مراه می‌شود، لنی در محاکمه است. شغل ِ رسمی ِ او پرستاری از وکیل است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیک عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک‌اش می‌کنند که احساس می‌کنند گناهکارند...<BR>در دور سوم: شاید بتوانم برای «اغواکردن» مترادفی قشنگ‌تر و مناسب‌تر پیدا کنم. به هزار و یک دلیل ترکیب ِ «عرضه کردن تنوع اروتیک» به کل باید عوض شود. دو فعل مرکب ِ «تحریک کردن» و «احساس کردن» پشت سر هم آمده و خوش‌خوان نیست. باید فکری برای‌شان بکنم.<BR>به احتمال قوی کار ترجمه‌ی این کتاب در دور چهارم تمام است.</P></p>]]>
        
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>از ما گفتن</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_274.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://naserghiasi.com/mtcgi/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=2/entry_id=1137" title="از ما گفتن" />
    <id>tag:naserghiasi.com,2008:/blog//2.1137</id>
    
    <published>2008-03-11T16:27:51Z</published>
    <updated>2008-03-11T16:28:40Z</updated>
    
    <summary><![CDATA[فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و&nbsp; فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید!...]]></summary>
    <author>
        <name>ناصر غیاثی</name>
        <uri>naserghiasi.com</uri>
    </author>
            <category term="روزانه" />
    
    <content type="html" xml:lang="de" xml:base="http://naserghiasi.com/blog/">
        <![CDATA[<p>فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و&nbsp; فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید! </p>]]>
        
    </content>
</entry>

</feed> 

