<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>وبلاگ</title>
      <link>http://naserghiasi.com/blog/</link>
      <description></description>
      <language>de</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Mon, 05 May 2008 16:57:39 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/?v=3.2</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>در نمایش‌گاه</title>
         <description><![CDATA[<p><P>وقتی می‌رفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی می‌خواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، هم‌کلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتی‌بازی از قرار کیلویی دوهزار و دویست و پنجاه تومان. زنگ زدم تهران و خبر دادم. گفتد: «پانزده کیلو کم است، پنجاه کیلو بخر. سوغاتی هم حساب‌ا‌‌ش نکن.» دو روز بعد دوباره رفتم پیش سید. گفت: «شرمنده ناصرجان! شده کیلویی سه هزارتومان. تازه تمام شده و دیگر نداریم.»</P><br />
<P>شرح مفصل این داستان و داستان‌های دیگری از این قبیل و غیراز این قبیل را می‌توانم، اگر مایلید، <STRONG>فردا سه‌شنبه هفدهم اردیبهشت، بین ساعت سه و چهار تا شش هفت غروب در غرفه‌ی «حوض نقره» یا غرفه‌ی «کاروان» </STRONG>بدهم.<BR>به امید دیدار</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_287.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_287.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 05 May 2008 16:57:39 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کافکا در برلین</title>
         <description><![CDATA[<P><A href="http://www.etemaad.com/Released/87-02-09/214.htm#22357"><STRONG><EM>متن کامل در روزنامه اعتماد</EM></STRONG></A></P>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_286.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/05/post_286.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Thu, 01 May 2008 01:28:07 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>اخبار روزهای اخیر</title>
         <description><![CDATA[<p>پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته آخرین نسخه‌ی ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانک‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خوانده‌اند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد بود. ترجمه‌ی کمیک استریپ «کافکا مختصر و مفید» را هم داده‌ام ثالث و حوض نقره بخوانند. هر دو از طرح‌های کتاب خوش‌شان آمده بود. یک‌شنبه آخرین نسخه‌ی «تاکسی‌نوشت دیگر» را غلط‌گیری کردم و امشب طرح روی جلدش را دیدم. فردا می‌رود زیر چاپ و در نمایش‌گاه کتاب روی پیش‌خوان <A href="http://www.houzenoghre.com/sp/index.php?option=com_content&amp;task=blogcategory&amp;id=1&amp;Itemid=32"><STRONG>انتشارات «حوض نقره»</STRONG></A> خواهد بود. من هم کنارش! <BR>راستی در یکی از همین روزها بود که ده نسخه از چاپ سوم «تاکسی‌نوشت» و ده نسخه از چاپ سوم «رقص بر بام اضطراب» را از<A href="http://www.caravan.ir/AuthorTranslatorDetail.aspx?Id=14"><STRONG> انتشارات کاروان </STRONG></A>گرفتم.</p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_285.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_285.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Fri, 25 Apr 2008 02:07:33 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سرزمین ویران</title>
         <description><![CDATA[<p><P><A href="http://radiozamaaneh.com/literature/2008/04/post_480.html"><STRONG>به نقل از رادیو زمانه</STRONG></A><BR><BR><A href="http://www.zamahang.com/podcast/2008/20080414_naser_ghiasi_TS_eliyot.mp3"><STRONG>فایل صوتی</STRONG></A><BR><BR>آوریل بی‌رحم‌ترین ماه است<BR>یاس‌ها را از خاک مرده می‌رویاند<BR>خاطره و اشتیاق را به هم می‌آمیزد<BR>با باران بهاری ریشه‌های خواب‌رفته را بیدار می‌کند.<BR><BR>آن‌چه خواندید ترجمه‌ی چهار مصرع‌ آغازین معروف‌ترین شعر قرن بیستم، یعنی «سرزمین ویران» از تی. اس. اِلیوت به ترجمه‌ی محمود داوودی و خلیل پاک‌نیا است.<BR><STRONG>تی اِس الیوت<BR></STRONG>توماس ستیرنس الیوت (Thomas Stearns Elliot) یا تی. اس. الیوت در سال 1888 در ایالت میسوری آمریکا به دنیا آمد. پس از تحصیل در رشته‌های فلسفه، زبان‌های اروپایی و شرقی و نیز ریاضیات در دانشگاه‌ هاروارد و اخذ درجه‌ی دکترای فلسفه از دانشگاه سوربون فرانسه، به مدت سه سال در هاروارد تدریس کرد. سپس به اروپا بازگشت و مقیم انگلستان شد. ابتدا معلم، سپس کارمند بانک و سرانجام مدیر یکی از انتشاراتی‌های مهم انگلستان شد و تا آخر عمر در همان سمت باقی ماند.<BR>الیوت که با انتشار شعر «آواز عاشقانه‌ی جی. آلفرد پروفراک» در سال 1917 شاعری کم و بیش شناخته شده بود، با انتشار منظومه‌ی بلند «سرزمین ویران» در سال 1922 تبدیل به شاعری برجسته و تاثیرگذار شد. دیگر شعر معروف او «چهار کوارتت» در سال 1944 به چاپ رسید. <BR>مقالات متعدد الیوت در باب شعر، نقد شعر و فرهنگ، تاثیر انکارناپذیری بر شعر آمریکایی – انگلیسی گذاشت. از او چند نمایش‌نامه نیز منتشر و اجرا شده است. و سرانجام این‌که جایزه‌ی نوبل ادبیات سال 1948 به این شاعر، نمایش‌نامه‌نویس و منتقد ادبی تعلق گرفت.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_284.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_284.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Wed, 16 Apr 2008 12:39:12 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کک؛ کورت توخولسکی Kurt Tucholsky</title>
         <description><![CDATA[<P align=justify>کورت توخولسکی<BR>فارسی: ناصر غیاثی<BR><BR>کک<BR>در اداره ی راه آهن (1)، کاملن درست است، همانجا که نیم(2)&nbsp; هست و پُل ِ&nbsp; گار (3)، در جنوب فرانسه، آنجا توی دفترپست پیردختر کارمندی نشسته بود که عادت زشتی داشت: قدری نامه‌ها را بازمی‌کرد و می‌خواندشان. همه&nbsp; خبر داشتند. اما طبق معمول توی فرانسه سریدار و پست و تلفن نهادهای مقدسی هستند و نمی‌شود سر به سرشان گذاشت و &nbsp;نباید هم سر به سرشان گذاشت. پس کسی هم سر به سرشان نمی‌گذاشت.<BR>خلاصه این پیردختر نامه‌ها را می‌خواند و با فضولی‌هایش باعث دردسر مردم می‌شد.<BR>توی آن دپارتمان توی یک قصر قشنگ یک گراف ِ زرنگ زندگی میکرد. گراف‌ها هم گاهی زرنگ‌اند، توی فرانسه. این گراف یک روز دست به کار شد. گفت یک مامور دادگستری بیاید به قصر و در حضور او به دوست‌اش یک نامه نوشت:<BR>دوست عزیز! از آن‌جا که می‌دانم دوشیزه امیلی دوپونت(3)&nbsp; مرتب نامه‌های ما را باز می‌کند و می‌خواند چون از فرط&nbsp; کنج‌کاوی دارد می‌ترکد، پس من در جوف این نامه، برای این‌که حالش را بگیرم، یک کک زنده برایت می‌فرستم.<BR>با سلام‌های دوستانه‌ی بسیار<BR>گراف کوکس(5)</P>
<P>و نامه را در حضور مامور دادگستری بست. اما&nbsp;کک نگذاشت توش.<BR>نامه وقتی رسید، یک کک تویش بود.<BR><BR></P>
<P class=MsoFootnoteText dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=left><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" color=#333333 size=3>1-Departement du Grad<BR>2-</FONT></SPAN><FONT color=#333333><SPAN style="FONT-SIZE: 14pt; FONT-FAMILY: 'Times New Roman'; mso-ansi-font-size: 12.0pt; mso-ascii-font-family: 'Comic Sans MS'; mso-hansi-font-family: 'Comic Sans MS'"><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>Pont du Grad</FONT></SPAN>&nbsp;<BR></SPAN><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>3- Nimes</FONT></SPAN></FONT></P><FONT color=#333333><FONT face="Comic Sans MS"><SPAN class=MsoFootnoteReference><SPAN dir=ltr style="FONT-SIZE: 14pt"><SPAN style="mso-special-character: footnote">
<P class=MsoFootnoteText dir=rtl style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align=left><SPAN dir=ltr><FONT face="Comic Sans MS" size=3>4- Emilie Dupont<BR>5- Koks</FONT></SPAN><BR></SPAN></SPAN></SPAN></FONT></FONT>منبع:&nbsp;<BR>Kurt Tucholsky<BR>Zwischen Gestern und Morgen<BR>Rororo Verlag; S. 62- 63<BR><BR>با تشکر از دوستی که&nbsp;در نوشتن تلفظ دقیق کلمات فرانسوی و توضیح شان کمک کردند.</P>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/_kurt_tucholsky.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/_kurt_tucholsky.php</guid>
         <category>ترجمه</category>
         <pubDate>Sat, 12 Apr 2008 18:44:01 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>کجا؟</title>
         <description><![CDATA[<p>اگر&nbsp; ماهی و&nbsp; پرنده عاشق هم بشوند، لانه‌شان راکجا بسازند؟</p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_283.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_283.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Thu, 10 Apr 2008 16:12:46 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>من چگونه من شدم</title>
         <description><![CDATA[<p>پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناس‌نامه اجباری می‌شود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال می‌گوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال می‌گوید: «والله عارض شوم خدمت‌ات که رقیب‌ات چند روز پیش این اسم را برداشته. می‌دانی که... نمی‌توانیم به دو نفر با یک اسم شناس‌نامه بدهیم. شناس‌نامه‌اش هم به اسم ایوب نغزگو صادر شده. شرمنده اما دیگر کاری نمی‌شود کرد. » و وقتی پدربزرگ را ساکت و برافروخته می‌بیند، اضافه می‌کند: «حالا قحط اسم که نیست حجت خان! یک اسم دیگر انتخاب کن.» پدربزرگ بلافاصله می‌گوید: «بنویس نغزگوی کهن! من قبل از او شاعر بودم.» <BR><BR>حالا من شده‌ام سروش نغزگوی کهن. </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_282.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_282.php</guid>
         <category>طرح</category>
         <pubDate>Mon, 07 Apr 2008 00:31:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مشت نمونه‌ی خروار؟</title>
         <description><![CDATA[<p>«سکوت را رعایت فرمایید. لطفا به حقوق دیگران احترام بگذارید. مراقب کودکان خود باشید. همه جای ایران سرای من است.&nbsp; برای فراخواندن ِ مهماندار کلید بالای سر خود را فشار دهید. از تردد بیجا در اتوبوس اجتناب فرمایید. از ریختن زباله در کف اتوبوس خودداری فرمایید. به تذکرات مهماندار توجه فرمایید. آب جوش و آب سرد در کنار در عقب قرار دارد. خواسته‌های خود را با مهماندار در میان بگذارید. برای مواقع اضطراری چکش شیشه تعبیه شده است. لطفا سیگار نکشید. شرکت رخش تولیدکننده انواع&nbsp; اتوبوس‌های شهری در ایران سفر خوشی برای شما آرزومند است. برای تنظیم صندلی از اهرم کنار صندلی استفاده فرمایید»<BR>هربار که سر بلند می‌کنید، یکی از این جملات را روی مانیتور جلوی اتوبوس شیک و گرانی می‌خوانید که شما را از شهری به شهری می‌برد. آیا می‌شود این امر و نهی‌ها و بدیهیات و زبان ِ درهم برهم و دروغین را مشتی دانست نمونه‌ی خروار؟</p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_281.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/04/post_281.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Thu, 03 Apr 2008 20:03:13 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>نقطه، کلمه</title>
         <description><![CDATA[<p>باید دوازده - سیزده ساله بوده باشم. داشتم با حسام که حالا پزشک متخصص مغز است، در خیابان بوعلی ِ خُمام، درست بغل کارخانه‌ی برق راه می‌رفتیم. حسام برایم لطیفه‌ای تعریف کرد: «پادشاهی در آخرین لحظات از اعدام محکوم به مرگی صرف نظر می‌کند و دستور می‌دهد، طی حکمی به قاضی بنویسند: "فلانی را اعدام نکنید!" میرزابنویس اشتباهی نقطه‌ی نون ِ "نکنید" را می‌گذارد پایین و کلمه می‌شود: "بکنید". و محکوم به اعدام کشته می‌شود.»<BR>باید از همان روز و همان لحظه بوده باشد که به اهمیت کلمه و نقطه پی برده بوده باشم.</p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_280.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_280.php</guid>
         <category></category>
         <pubDate>Mon, 31 Mar 2008 14:58:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>می‌گم چرا شاعر و&nbsp; آهنگ‌ساز&nbsp; و نوازنده و خواننده و شنونده‌ی این ترانه را دست‌گیر نمی‌کنند؟ ترویج فساد اخلاقی بیش‌تر از این که طرف بردارد، بسراید و بسازد و بزند و بخواند و بشنود که: یک شب بیا منزل ما، حل کن دو صد مشکل ما، ای&nbsp;دل‌بر خوشکل ما؟ </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_279.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_279.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Fri, 28 Mar 2008 01:56:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>عید خود را چگونه گذراندید؟</title>
         <description><![CDATA[<p><P>«<FONT size=1>گزارشی برای آن عزیز سفرکرده</FONT>»<BR><BR>شب عید دعوت شده بودیم به یک جشن بزرگ ایرانی. ساعت شش عصر، زیر برفی ملایم و در بادی شدید و سرمایی استخوان‌سوز، پیچیده در کلاه و شال‌گردن و پالتو و دست‌کش و مسلح به چتر، اولین نفری بودیم که رسیدیم به سالن ِ خالی. صاحب جشن و هم‌سرش سخت گرفتار آماده کردن وسایل پذیرایی بودند. سلام علیک و روبوسی و تبریکات نوروزی یکی دو دقیقه بیش‌تر طول نکشید. گفتگوها و ردبدل کردن ِ اخبار فرهنگی با صاحب مجلس هم پس از چند دقیقه به اتمام رسید. پس رفتیم بیرون.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_278.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_278.php</guid>
         <category>روزنامه</category>
         <pubDate>Mon, 24 Mar 2008 19:47:24 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>قهرم با شما!</title>
         <description><![CDATA[<p>ای بی‌وفاها، بلاگ رولینگ که از کار افتاد، شما هم ما را فراموش کردید، ها؟ باشد! به هم می‌رسیم! </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_277.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_277.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Sun, 23 Mar 2008 15:49:43 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سال نو مبارک</title>
         <description><![CDATA[<p>هر جای این کره‌ی خاکی هستید، دل‌تان عاشق، جان‌تان سلامت و جیب‌تان پرپول‌.<BR>سال موش مبارک!<BR><BR>موسیقی:<BR>فریدون پورررضا: &nbsp;یک: &nbsp;<A href="http://www.irannam.com/Singers/Pourreza/Ami%20Gilan.mp3"><EM><STRONG>آها بگو: خُمام بازار جای خوشکیل خوشکلانه</STRONG></EM></A>&nbsp;دو:&nbsp;&nbsp; <A href="http://www.irannam.com/Singers/Pourreza/Konous%20kale.mp3"><EM><STRONG>کونوس کله:&nbsp;خانوم کوچیکه یار کیه؟ ای گول مخمل فرنگ، ای گول مخمل فرنگ<BR></STRONG></EM></A><BR>&nbsp;عاشورپور: <A href="http://ketabkhaneyegooya.com/audio/Waltz_Noroozi.mp3"><EM><STRONG>والس نوروزی: ...که سال نو گردد ما را لب پر خنده.. تیره ببه فرخونده تازه سال، میره هم...</STRONG></EM></A> </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_276.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_276.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Thu, 20 Mar 2008 03:45:57 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روش من در ترجمه</title>
         <description><![CDATA[<p><P dir=rtl align=right><A href="http://www.wetlog.blogfa.com/post-15.aspx"><STRONG>دو پست ِ آقای میلاد یوسفی</STRONG> </A>که زحمت بسیاری کشیده‌اند و دست‌شان درد نکند، به فکرم انداخت، بگویم روش ِ من در ترجمه چیست. من روی هر متن، بسته به زبا‌ن‌اش، سه تا پنج بار کار می‌کنم. بار اول خیلی خیلی سردستی، یعنی هرچه را که فهمیدم، می‌نویسم، بدون کم‌ترین دقت و توجه‌ای. اگر معنی واژه‌ای را ندانم و یا جمله‌ای را نفهمم، جایش را خالی می‌گذارم و کلنگی جلو می‌روم. دور دوم ترجمه ضمن پیداکردن ِ معنی ِ واژه‌ها یا جملات، دستی هم به سر و روی جمله‌ها میکشم. سعی می‌کنم در دور سوم کار را تمام کنم. اما گاهی وقت‌ها برخی جملات هستند که رکاب نمی‌دهند. می‌گذارمشان برای دور چهارم تا طی آن جملاتی که خوش‌آهنگ نیستند و بوی ترجمه می‌دهند، صاف و صوفشان کنم. بعد کار را برای مدتی می‌گذارم کنار تا نوبت دور پنجم، دور نهایی برسد. الان «نامه‌های کافکا» منتظر دور پنجم است و من اواخر ِ دور دوم «کافکا، مختصر و مفید» هستم. شاید بد نباشد، تفاوت کار را با یک نمونه نشان بدهم.<BR><BR>Die aufdringlichste dieser ihn &gt;&gt;umgarnenden&lt;&lt; Frauen, die mit &gt;&gt;K.&lt;&lt; weitergeht als die meisten anderen, ist die Leni im Prozess. Sie arbeitet offiziell als &gt;&gt;Pflegerin&lt;&lt; des Advokaten, schein aber allen Männern, die vor Gericht stehen, erotische Abwechselung anzudienen, besonders erregt von denen, die sich schuldig fühlen…<BR><BR>دور اول: فضول‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند، که با «کا» بیش‌تر از بقیه ادامه می‌دهد، لنی در محاکمه است. او بطور رسمی پرستار وکیل مدافع است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیکی عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک می‌شوند که احساس گناه می‌کنند...<BR>دور دوم: سمج‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند و بیش‌تر از اکثر زن‌های دیگر با «کا» ه‌مراه می‌شود، لنی در محاکمه است. شغل ِ رسمی ِ او پرستاری از وکیل است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیک عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک‌اش می‌کنند که احساس می‌کنند گناهکارند...<BR>در دور سوم: شاید بتوانم برای «اغواکردن» مترادفی قشنگ‌تر و مناسب‌تر پیدا کنم. به هزار و یک دلیل ترکیب ِ «عرضه کردن تنوع اروتیک» به کل باید عوض شود. دو فعل مرکب ِ «تحریک کردن» و «احساس کردن» پشت سر هم آمده و خوش‌خوان نیست. باید فکری برای‌شان بکنم.<BR>به احتمال قوی کار ترجمه‌ی این کتاب در دور چهارم تمام است.</P></p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_275.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_275.php</guid>
         <category>درباره ی ترجمه</category>
         <pubDate>Sat, 15 Mar 2008 17:22:29 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>از ما گفتن</title>
         <description><![CDATA[<p>فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و&nbsp; فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید! </p>]]></description>
         <link>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_274.php</link>
         <guid>http://naserghiasi.com/blog/2008/03/post_274.php</guid>
         <category>روزانه</category>
         <pubDate>Tue, 11 Mar 2008 19:57:51 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
