از پشت شیشهی قطاری که داشت میایستاد، اول موهای بلندش را دید که دُم اسبی بسته بود و بعد پیراهن ِ آستین کوتاه ِ جگریاش را. گفت: « خدا کند، همین باشد.»
دایم به چپ و راستش نگاه میکرد. « کدامشان هست؟ » از لابلای آدمهایی که از قطار پیاده میشدند، اول اندام ِ به قاعدهاش را دید که پیراهنی حلقهای با زمینهی سیاه آن را پوشانیده بود. بعد خالهای ریز ِ سفید روی پیراهن را دید. مثل شبی پرستاره بود. کولهپشتی روی دوشش بود و یک کیف ِ کامپیوتر توی دستش. دمپایی ِ چرمی ِ نازکی پایش بود، نخودی. حالا که دیگر لاک ِ قرمز ِ ناخنهای پایش را هم میدید، گفت:« خودش است.»
شلوار ِ سفید و کفش تابستانی ِ آجری را که دید، گفت: « انگار خودش است.» وقتی چشمان سیاه و بینی ِ کوچکش را دید، گفت: « خودش است.» کیف کامپیوتر را گذاشت زمین. دست دادند، گونهها را بوسیدند. هامون به لب و چانهی ِ گلنار نگاه کرد. به قاعده بودند. خندید. دستهگل را آورد جلو و گفت:
- خوش اومدی. قابل نداره.
و منتظر عکسالعمل ِ گلنار شد. برقی از چشمان ِ گلنار گذشت. غافلگیر شده بود. صورتش را خندهای شیرین پرکرد. گفت: « برام گُل آورده. دیدی پیدات کردم؟ میدونستم تو وجود داری.» گفت:
- مرسی.
هامون کیف ِ کامپیوتر را برداشت و گفت:
- خوش آمدی.
از پلهها که میرفتند پایین، گلنار گفت: « مرسی خدا.» هامون گفت:
- اون کولهات رو بده من.
- مرسی. نه، سنگین نیست، خودم میارم.
بار ِ سی و چند سال جستجو از دوشش برداشته شده بود. نداد. هامون با ناباوری گفت: « یعنی کارم تمام است؟ »
به خیابان که رسیدند، هامون گفت: « گرچه چهل و چند سال طولش دادی، ولی بازم دستت درد نکنه آخدا.» گفت:
- ماشین اونجاست. پس گلنار تویی؟
- آره منم. تو هم هامونی دیگه، نه؟
- آره. منم هامونم. خیلی با عکسم فرق دارم؟
- آره. خیلی جذابتری.
- مرسی. مرسی.
- من چی؟
- تو خیلی زیباتری.
گلنار و هامون گفتند: « تمام شد. خوشبخت شدیم.»
--------
اول یک هشدار: مطلب ِ امروز کمی طولانی است: تقریبن سه صفحه. اگر وقت و حوصله ندارید، بهتر است بروید جاهای دیگر.
بسیار خوب، حالا که ماندگار شدهاید، یعنی وقت و حوصله دارید،( چنانچه فقط وقت یا فقط حوصله دارید، بازهم توصیه و پیشنهاد میکنم، بروید. چون متنی که خواهید خواند، هم به وقت شما نیاز دارد و هم به حوصله – بخوان - تمرکزتان. دراین کمبود ِ وقتی که گریبان مردم جهان را گرفته، کسی که برای خواندن ِ متنی سه صفحهای، وقت داشته باشد، از نوادر است. تازه آن هم پشت مانیتور.)
باری، ای ماندگاران ِ وفادار ِ باحوصله و وقتدار، یک خواهش از شما دارم. بله، بله، منظورم دقیقن شما هستید که هم اکنون نشستهاید جلوی این مانیتور و دارید این کلمات را میخوانید. میتوانم تصورکنم در تاریک روشن اتاقی، کنار پنجرهای، در کتابخانهی دانشگاهی، پشت ِ میز کار در شرکت و ادارهای، در کافه نتی، نشستهاید، حوصلهتان سرآمده، چه مشتری ِ قدیمی ِ این صفحه باشید و چه پایتان، بنا به توصیهی کسی، چندوقتی است که به اینجا بازشده، با خودتان گفتهاید: « بروم ببینم این بابا تازگی چه گفته.» و اگر داشتید وقت میکُشتید و به اصطلاح وقتکُشی میکردید (میدانم هر دوتا یکیست، دو فعل مترادفاند و یک معنی میدهند، و حتا همین "مترادف بودن" هم یعنی "هممعنی بودن". میدانم. ولی بگذارید حرفم را بزنم. مگر بنا را براین نگذاشتهایم که وقت دارید؟ حقتان هست که بکشدیش یا نکشیدش. اما من شخصن به شما اطمینان میدهم، وقتتان اینجا کشته نمیشود یا به هدر نمیرود.) عنوان این صفحه جلبتان کرده و یا سرانجام اینکه شانسی، سر از این صفحه درآوردهاید. به گونهای که اگر همین الان از شما بپرسند، چطور گذرتان به اینجا افتاده، چه بسا از یادتان رفته باشد. (واقعن یادتان هست؟) گرچه تقریبن مطمئنم، اگر غریبه باشید، همان اول بسمالله که دیدید، باید سه صفحه مطلب بخوانید، میگذاشتید، میرفتید.
اینها همه البته ربط مستقیمی به خواهش من از شما ندارد. ربطش - اگر علاقهمند باشید، بدانید - این است: میگویند:
شبی، نصفهشبی، کسی داشت قفل مغازهای را میبُرید.(((( یک: پاسخ به ملا لغتیها یا ملا نقطیها ((( یادم نمیآید کجا، اما روزی مقالهای تحقیقی خوانده بودم که مولفش ((آنوقتها مرگ مولف باب نشده بود و مولف هنوز در قید ِ حیات بود.)) در آن ثابت کرده بود، فقط یکی از این دو گزینه درست است. یادم نمیآید کدام یکی.))) دو: اصل را براین گذاشتهایم که شما که خوانندهی هشیار و آگاه ِ این حکایت باشی، ملتفت شدهای که آن کس دزد بوده، چرا که هیچ تنابندهای نمیرود نصفه شب قفل مغازهی خودش را ببرد. سه: آقا دزده ((((مسلمن خانم دزده نمیتوانست بوده باشد. کدام زن جرات دارد، شب، نصفهشب اره بردارد، برود قفل مغازهای را ببرد؟ در این حکایت مطلقن پای زنی در میان نیست، اگر هم باشد، نقش ِ او – تا مبادا برچسب ِ زنستیزی بر ما زده شود، تاکیدمیکنیم: در این حکایت- دست بالا در حد همسر یا مادر یا خواهر ِ آقادزده است((( بدیهی است که راوی ِ این حکایت امکانات ِ متعدد ِ دیگری از قبیل ِ خواهر ِ دوست، دختر همسایه، دختر ِ ده ِ مجاور، فاسق، معشوقه و غیرو غیرو را به ذهن خواننده سپردهاست.))) در بهترین حالت این است که میدانسته آقادزده، امشب به دزدی میرود. وی بیتردید مجاب شده بود که دزدی امری اجتنابناپذیر است. و در اینصورت، باید پای نیاز ِ مبرمی در میان بوده باشد؛ بگیریم مثلن پول برای خریدن خوراکی یا دارو یا دوا (("دوا" دراینجا به معنای کاربردی که در زبان ِ معتادان دارد، مد نظر است)) دلنگران، منتظر ِ آقادزده نشستهاست (اگر شرقی باشد رو به قبله، نشسته پای سجاده و دارد نذر و دعا میکند و اگر غربزده یا غربی و سیگاری باشد، سیگار میکشد و قهوه یا مشروب میخورد و احتمالن موسیقی هم گذاشته.) گرچه – به قول ِ فیلسوفان - این فرض تقریبن نامحتمل است، چون میتوانست به جای دست زدن به عمل خبط ِ دزدی، برود موقتن دستگاهشان را بفروشد یا گرو بگذارد. مگر نه اینکه میگوییم: خدا بزرگ است؟)))) لابد حتمن از قبل منطقه را شناسایی کرده، یا سبیل داروغه یا پاسبان ِ کشیک را چرب کرده که شبی، نصفهشبی اره برداشته و قفل مغازهای را میبُرد. آخر آن وقتها (اینجا سروکارمان با یک زمان ِ داستانی نیست، بلکه حرف از حکایت است و در حکایت میتوان زمان را نادیده انگاشت) که هنوز دزدگیر الکترونیکی یا الکتریکی و تلویزیون ِ مداربسته اختراع نشده بود، محلهها، داروغه یا پاسبان داشتند. ای منتقدان ِ ریزبین و ای خوانندگان ِ نکتهسنج، حالا میگذارید حکایتم را تعریف کنم؟) کس دیگری از آنجا ردمیشد. (((( این هم مهم نیست، آن کس دیگر نصفشب توی خیابان چکار داشت، آنهم خیابانی که لابد پرت بوده، چون آقا دزدهی ما حتا اگر بیتجربه و مبتدی و تازهکار هم بوده باشد، نمیرفت در یک خیابان ِ پررفت و آمد، مغازه خالی کند. مگر نه؟)) (( حالا که ضرورت ِ داستانی ایجاب میکند، چند تمهید، برای رد شدن ِ کس دیگر در آن وقت شب از آن خیابان پرت، میتراشیم: الف: داشته از میخانه میآمده (( که در اینصورت، ایران نمیتواند مکان ِ داستان بوده باشد، مگر اینکه زمان داستان را به پیش از انقلاب برگردانیم و یا بگذاریم داستان در لامکان بگذرد. راستش مکان ِ داستان، برخلاف ِ قواعد ِ جاری ِ داستاننویسی، در این مورد فاقد هرگونه اهمیت است. علاوه برآن ما با یک حکایت سروکار داریم و نه با یک داستان))، و پس کلهاش کمی گرم.(اتفاقن بد نیست، با بقیهی حکایت جوردرمیآید.) ب: از سر ِ کار یا ج: یک مهمانی ( که در اینصورت حتمن مجرد بوده و مرد. کدام مرد متاهل یا زن نصفه شب به تنهایی در خیابانی پرت سروکلهاش ممکن است پیداشود؟ ) برمیگشته به خانهاش و د: شبکار بوده و میرفته سرکار، ه: از سرکار برمیگشته. فعلن امکان ِ دیگری به ذهنمان نمیرسد، چون میخواهیم هرچه زودتر برویم سر ِ اصل ِ مطلب و حکایتمان را روایت کنیم و به نتیجهگیری برسیم، که مسلمن چون پای یک دزد ِ شبانه درمیان است، اخلاقی خواهد بود. فهمیدید که چه را میگویم؟ بابا حواستان کجاست؟ نتیجه را میگویم.) کس دیگر از آن کس پرسید: « چکار میکنی؟» (اگر حکایت را پیشتر شنیدهاید، میتوانید از این بند مسقیمن بپرید به بند بعدی. آنان که در ورق زدن ِ صفحات ِ رودهدرازیهای نویسندگان ِ چُسنفس، ورزیدهاند، خوب میدانند ما چه میگوییم.) بله، کجا بودیم؟ ها! پرسید: «چکار میکنی؟» گفت: « دارم ویولون میزنم.» ( این نشانهی آن است که آقا دزده از اهالی ِ فرهنگ بوده، چراکه عمل ِ او، ویولن زدن را به ذهنش متبادر میکند و نه چیز دیگری مثل سربریدن که بیشتر از او برمیآید. تستهای روانکاوانهی فروید یا یونگ که یادتان هست؟) کس دیگر گفت: « پس چرا صداش درنمیآید؟ » (((((خوب، بله، ما داریم داستان تعریف میکنیم. در داستان همه چیز ممکن است اتفاق بیافتد. تازه حتمن نباید سئوال ِ کس ِ دیگر را حمل بر سادهلوحی یا حماقت او کرد. گفته بودیم که ممکن است حتا مست بوده باشد و یا خسته از کار. چه بسا کس ِ دیگر داشت با این سئوال به کس ( آنکه نشسته بود پای قفل) کنایه میزد. ما ( و نه راوی ِ ازلی) به لحن عمدن بها ندادیم، تا به هیجان ِ داستان اضافه کنیم و شما را که خوانندهی داستان باشی، به گمانهزنی واداریم. البته که میتوانستیم به جای علامت سئوال یا پرسشنماد، علامت سئوال و علامت تعجب یا شگفتنماد بگذاریم، اینطوری: ؟! . در این صورت، شاید، شاید لحن ِ کنایی منتقل میشد. ((هر لحنی که راوی ِ ازلی بکار برده باشد، در اینجا و این لحظه که شما جایی نشستهاید و دارید این نوشته یا متن را میخوانید، فاقداهمیت است) پایان ِ قطعی پرانتزها، گرچه در عصر عدم قطعیت زندگی میکنیم.) گمان نکنم لازم باشد از اول شروع کنم. « پس چرا صدا ندارد؟» یا « پس چرا صداش درنمیآید؟» آن کس گفت: « فردا خواهی شنید.» حالا حکایت ماست. (در ضمن، اصطلاح ِ "حالا حکایت ِ ماست" اصلن ابداع ِ عمران صلاحی نیست، که همه دایم میگویند: « به قول ِ عمران صلاحی: "حالا حکایت ماست".» خود ِ ما کوچک که بودیم، مادرمان همیشه وقتی میخواست نصیحتمان بکند، حکایتی تعریف میکرد و سرانجام میگفت:« اَسا امی حاکایته.» که گیلکی ِ همان "حالا حکایت ِ ماست" است. البته بزرگ هم که شده بودیم، باز هم همین جمله را بکارمیبرد، منتها دیگر مستقیم نصیحت نمیکرد، بلکه – با لحنی سخت مایوس - فقط به تعریف ِ حکایت اکتفامیکرد و بعد میگفت: « دانی زای؟ اَسا امی حاکایته.» (" دانی زای؟" هم به گلیکی است. یعنی: میدانی بچه؟) (گفته بودم که عصر، عصر عدم قطعیت است. البته من نگفته بودم، منظورم این بود، که آورده بودم. وگر نه، کس یا کسانی دیگر این را گفته یا نوشتهاند، من آن را شنیده یا خواندهام و بعد به آن باورآوردم، بویژه در حوزهی ادبیات ((شعر و داستان و البته و صدالبته فلسفه. (اعتراف و اقرارمیکنم، در عمرم نتوانستم یک کتاب ِ فلسفی را تمام کنم. تنها کتاب فلسفی همان کتاب ِ خانمان بربادهی "مقدمات فلسفه" از ژرژ پلیتسر بوده، که البته چون برحسب وظیفه و اجبار خوانده بودیم، نه چیزی از آن یادگرفتیم و نه چیزی به یادمان مانده است. اصلن به نظرمان فلیسوف جماعت، دو مشخصه دارند: اول اینکه چیزهایی میگویند، دستبالا جز خودشان و شارحانشان، کسی نمیفهمد. و دو دیگر اینکه بسیار پرحرفاند. خودمان به نزدیکترین شکل ممکن با یکیشان سروکار داریم.) گرچه ممکن است، به احتمال ِ نزدیک به یقین، دچار فقر فلسفه باشیم، اما این یکی را خوب می فهمیم. برباد رفتن قوانین ِ فیزیک ِ نیوتونی توسط فیزیک کوانتوم، نمونهی است از مفهوم ِ عدم قطعیت.) شاید هم به این خاطر دچار فقر فلسفهایم، که میگویند، قرنهاست در ایران فلسفه نداریم. مسئولیت ِ ادای این جمله پای گوینده و نویسندهاش.) خلاصه منظورمان این است که یادآور شده بودیم. حالا اگر کنجکاوی دست از سرتان برنمیدارد و همینطور دارید میخوانید، تقصیری متوجهی ما نیست؛ چنانچه اساسن حرفی از تقصیر باشد.)
ارتباطات ِ بینامتنی را حال کردید؟
هنوز دارید میخوانید؟ ای بابا! دستخوش. مرحبا! عجب حوصلهای.
پس برای اینکه خیلی هم دستخالی از این صفحه نروید بیرون، به انگیزهیِ نخستین ِ ماجرا میپردازم:
حالا- اگر پس از اینهمه حرف و حدیث میتوانید - حواستان را جمع کنید. ((به صداقتم قسم، باورکنید، نمیخواهم مثل بار ِ قبل (مشتریهای قدیمی که یادشان هست؟) سرکارتان بگذارم)) آمادهاید؟ بله؟ بسیار خوب، چشمتان را ببنید و به یک کلمه فکرکنید، کلمهی که هم الان به ذهنتان رسیده است ... یک... دو... سه! چشمها بسته!
چی بود آن کلمه؟ برایم بنویسید، لطفن! از گفتناش اِبا نکنید. با اسم مستعار بنویسید، اگر دوست دارید.
ممنون.
--------
تمام تعطیلات ِ رسمی ِ بیست و اندی سال ِ گذشته را که اینجا هستم، کار میکردم. امسال، برای اولینبار،
شنبه و یکشنبه، آن طرف شهر، به گپ، خنده، موسیقی، رقص، خوراک ِ غاز، ماهی کپور، کیک ِ سیب، آب، آبجو، شراب ِ قرمز، پیادهروی و خواب دعوت شدهام.
و باید اینهمه را بدون سیگار از سربگذرانم.
جای شما خالی.
--------
چرا هادی حسن را کُشت؟
پيرمرد هفتاد ساله اى كه با زيرسيگارى بر سر دوستش زده بود و او پس از يك هفته در بستر بيمارى جان سپرد، در جلسه محاكمه
گفت: من به دوستم حمله نكردم و چيزى به خاطر نمى آورم. ششم آبان ماه سال گذشته هادى مرد كهنسال ِ ۷۰ساله شب هنگام، سراسيمه در حالى كه زيرسيگارى شكستهاى را در دست داشت و لباس و دستانش خون آلود بود، از منزلش خارج شد. فريادهاى كمك ِ هادى تعدادى از همسايهها را به خيابان كشاند. همسايهها در حالى كه از طرف هادى به داخل منزل هدايت مىشدند، ناگهان با پيكر خون آلود مرد كهنسالى بر روى مبل منزل مواجه شدند. هادى به اتاق وارد شد و در حالى كه بر روى صندلى مىنشست، با حالتى پريشان مرتب تكرار مىكرد: «مگر خواهر من چه گناهى كرده بود؟» اتاق به هم ريخته بود و تعدادى بشقاب شكسته در آنجا ديده مىشد. همسايهها به كلانترى خبر دادند و مصدوم را كه حسن نام داشت، به بيمارستان منتقل كردند.حسن با ۳۷۰ بخيه چهار روز در بيمارستان بسترى شد، پس از مرخص شدن براى استراحت به منزلش رفت، اما يك هفته بعد فوت كرد. براساس نظريهی پزشكى قانونى علت فوت حسن عفونت ريوى و خونريزى مغزى بر اثر اصابت جسم سخت اعلام شد و فرزندان حسن، مرد ۷۱ ساله، از هادى، دوست ِ پدرشان، به اتهام قتل عمدى، شكايت كردند. صبح ديروز جلسه محاكمهی هادى به اتهام قتل عمدى ِ حسن برگزار شد. نماينده دادستان پس از قرائت كيفرخواست خواستار صدور حكم قصاص براى متهم شد. فرزندان مقتول نيز با اعلام اين مطلب كه از هادى به اتهام قتل عمدى پدرشان شكايت دارند خواستار قصاص او شدند. وكيل مدافع اولياى دم با تشريح روز جنايت گفت: متهم عاقل و باشعور و در رفتار خود كاملاً عامد بوده است. براساس آخرين ِ نظريهی پزشكى قانونى، علت اصلى ِ مرگ، عفونت ِ ريوى در اثر ضربه مغزى اعلام شده كه منجر به بسترى شدن ِ طولانى مدت ِ مقتول و فوت او شده بود. در حالى كه اظهارنظر پزشكان، حادثهی رخ داده را در فوت مقتول ۳۰درصد دخيل مىداند اما چون عوارض بعدى نتيجهی قطعى ضربه مغزى است، مرگ در نتيجه ضربه مغزى بوده است. او در پايان دفاعيات خود خواستار قصاص متهم شد. هادى، متهم به قتل حسن، كارمند بازنشسته، با دو فقره سابقه، شامل خريدوفروش موادمخدر و مزاحمت بانوان، در دفاع از خود اتهام قتل عمدى را نپذيرفت و گفت: مقتول آن شب در منزل من بود. اما با او درگير نشدم. قاضى در مورد اظهارات شاهدان در مورد شب جنايت پرسيد و متهم در پاسخ به او گفت: در اثر مصرف دارو چيزى به خاطر نمى آورم و هميشه در حالت گيجى به سر مى برم. او در حالى از شب حادثه اظهار بى اطلاعى مى كرد، كه در مرحله بازپرسى گفته بو،د قبل از جنايت شرب خمر كرده بودم و براى دفاع از حيثيت خانوادگى اين عمل را انجام دادم و حسن به خواهر من كه چند روز قبل فوت كرده بود، توهين كرد. قاضى پس از اعلام خاتمه دادگاه براى صدور حكم با مستشاران خود به شور نشست.
با تغییر ِ عنوان و چند اصلاح ِ دستوری، از صفحهی حوادث ِ یک روزنامه
--------
آفتاب بیرمق میتابد. یكی در بسترش دراز كشیده و نمیداند بیرون از بستر چه کند. خانهاش از آدم خالیست. از خیابان صدای ماشین میآید و از آسمان صدای هواپیما. گلدان ِ روی مهتابی، عاصی و آشفته است از ماندن زیر آفتاب. پرندگان، خسته از جیكجیكهای طولانی ِ صبح، لابد به گوشهای خزیدهاند. یكی دوتاشان هنوز از پا نیافتادهاند؛ بر لبهی پنجرهای، یا روی ِ شاخهی نازك ِ بتهای در باغچهی خانهای. زنی در آشپزخانهای ایستاده. رادیویی روشن است. پارك از صدای كودكان خالیست. كارمندی در ادارهای پشت میزش نشسته و سیگار میکشد. آن دیگری با پروندهای در دست، از این اتاق به آن اتاق میرود و نمیداند چرا. آموزگاری پریشان خاطر، از بیوشیمی حرف میزند یا از تاریخ و دانشآموزان، پشت نیمكتها، خمیازه میكشند. دکانداری خود را با حساب دخل و خرجاش مشغول میکند، تا كسالت را بر پوست نبیند. در بیمارستانها بیماران زشتترین ساعات روز را میگذرانند. صدای كودكی را، كه لابد از مادر بستنی میخواهد، بیلی هیدرولیكی میبرد. كودك اما تسلیم نمیشود.
فقط گاهی كسی پیدامیشود كه تمركز و شوق و لذت را در حركت دستانش پیداست، در تیزی نگاهش یا در اوج و فرود ِ صدایش.
تو هیچکدام نیستی. اینجا نشستهای. تا شاید كسالتِ آغازِ روزی آفتابی را برانی، این سطور مینویسی. فرقی نمیكند چه در اسلو باشی چه در سواحل ِ عاج.
كاش آسمان از ابر انباشته شود.
--------
یک روز صبح میبینی گاز فندکت تمام شده، چایی هم همینطور. میروی نانوایی نان بخری، میگویند: دیر رسیدی. برمیگردی بیسکویت بخوری با قهوه، میبینی قهوه نداری، چون قهوه نمیخوری. بستهی بیسکویت را هم پیدانمیکنی. فقط خودت هنوز تمام نشدهای. شِکَر داری، نه؟
مراقب ِ خودت باش.
تا فرداها.
--------
برای آنها که یک تنه بار ایرانی بودن خود را همانند ِ چلیپایی گران، در مغرب زمین به دوش میکشند. برای آنهایی مینویسم که شبها، پس از ساعتها کار ِ تحقیقاتی ِ ادبی و دانشگاهی، خسته و کوفته، با موز و نان، به خانه میآیند، کامپیوترشان را روشن میکنند تا خبر بخوانند. مقاله و رمان و نقد بنویسند. برای آنهایی که نمیتوانند فارسی درست بنویسند و تنها در یک جمله، ده بار میگویند: «و». ؛ به آنهایی که، هم به دروغ و هم به خطا، ادعامیکنند وقتی کاری مینویسند، نمیدهند کسی بخواند. برای آنها که سیصدسال پیش یک کتاب در خارج منتشر کردهاند، که از قرار تحفهای هم نبوده. برای آنها که به اقرار ِ خودشان، کوچکند و دنیایشان کوچک است:
اول: وقتی نویسندهای در خارج از کشور میگوید: « کتابم چاپ شده، اما هنوز ندیدهام» به این معناست که ناشر چندجلد از کتاب را، اگر بفرستد، زمینی پست میکند، و پست زمینی چهل روز طول میکشد.
و دو دیگر اینکه اگر نام کتابی عوض میشود، (که تنها یک مورد بوده) از اهمال کاریهای ناشر است، نه از تحمیلات ِ مامور سانسور.
و تازه بر فرض درست بودن این پایههای استدلالی، چرا اینهمه دال بر همدستی ِ نویسنده با سانسوراست؟ با این استدلال آیا تمام نویسندگانی که آثارشان سانسور میشود، اعم از خارج یا داخل، همدست سانسورند؟ شما تن به سانسور نده، مرحبا! برایت کف هم میزنیم. اما آنهایی را که کارشان در داخل منتشرمیشود، همدست سانسور نخوان! توهین نکن! یعنی رضا قاسمی، مهرنوش مزارعی، سودابه اشرفی، خسرو دوامی، بهرام مرادی و دیگران و دیگران، که (برخی) کتابهایشان را در ایران منتشرکردهاند، همدست سانسورند؟
--------
شام به سبک ِ هالیوود
غروبِ اولِ بهارِ است، هشتِ غروب. با شكمی گرسنه تازه آمدهام بیرون. خوش خوشان سیگاری روشن میکنم و به فکر ِ شام ِ شبم. امشب چه بخورم؟ تایلندی؟ یونانی؟ ایتالیایی؟ میگویم دوری می زنم تا ببینیم امشب میلم به چه میكشد. وقتی میپیچیم تو ی خیابان ِ «پهن » در ایستگاهِ اتوبوس، زنی با قروقیمیشِ فراوان دست بلندمیکند، نازدارد خیلی. نگه میدارم. كمی دستپاچه بنظرمیآید. مثل اینكه از دیگر مسافرانی که منتظر اتوبوس هستند، خجالت میکشد که سوارِ تاكسی میشود. البته که همه با حسرت نگاهش میکنند. طول میكشد تا سوارشد.سرانجام مینشیند و در را میبندد. كمی تُپُل است:
- یك لحظه لطفن.
خوب كه جابجا میشود، میگوید:
- در ایستگاه راه آهن ِ مرکزی، فروشگاهِ نوشتافزار هست؟
- یك فروشگاهِ بزرگ هست، كه بیست و چهار ساعته باز است. معمولن همهچیز دارند، شاید كاغذ…
- میدانید؟ پرسشنامهی هست برای پلیس، وقتی خانهتان را عوض میکنید.
- ها! میشناسم. اما نمیدانم كه آنها هم چنین چیزی میفروشند یا نه.
- پس بطرفِ بنز.
- کدامش؟
- تعمیرگاه مرکزی.
- بسیار خوب.
ایستگاه راه آهن كجا و تعمیرگاه مرکزی ِ بنز کجا؟ یكی در مركز شهرست دیگری در جنوبِ شرقی شهر.
نه، خوشگل است، نه بدگل، لبش را قرمزكرده، رودوشی ِ سفیدی هم انداخته است روی شانهاش. نمیدانم چرا فورن میکنم: چه مستقلی! صدمتر قبل از چهارراه وقتی راهنمای سمت راست را روشن میکنم، میگوید:
- مستقیم لطفن.
- مستقیم؟
- بله.
- اوكی.
من خیابان را نمیشناسم، او هم نمیشناسد. از سه چهار تا چهارراه ِ بزرگ که میگذریم، میگویم:
- درست دارم میروم؟
با كمی تردید میگوید:
- بله.
یا حواسش به سئوال ِ من نیست؟ دارم توی ذهنم دنبال کوتاهترین مسیرمیگردم. نمیتوانم. نمیشود. چرا دردسرِ اضافی بتراشم برای خودم با این شكمِ گرسنه؟ میزنم كنار، میگویم:
- اصلن میدانید، چی؟ تاکسیمتر را ثابت نگهمیدارم. قبل از اینكه بیخود در این خیابان و آن خیابان سرگردان بشویم، توی نقشه خیابان را پیدا میکنم. مسیر را به شما نشان میدهم، بعد هرطور كه شما خواستید میروم.
خوشحال میشود. میخندد. خیابان را که پیدامیکنم، نشانش میدهم الان كجا هستیم و میخواهیم كجا برویم. هنوز هم به دقت راه را نمیشناسم. نگاه كردن به نقشه هم كمك چندانی نكرده است. اسم یكی دو خیابان ِ نزدیک به مقصدش را كه میآورم، میبینم قضیه حل شدهاست. پیش از اینكه راه بیافتم، میگوید:
- دوست دارید معاملهای بكنیم؟
برمیگردم، لبخندزنان قشنگ توی صورتش نگاه میكنم و میگویم:
- چه معاملهای؟
- سرِ مبلغی توافق بكنیم.
وقتی دوباره وارد خیابان میشوم، میگویم:
- چرا؟
- خُب هم چیزی گیرِ شما میآید، هم چیزی گیرِ من. تا آنجا میشود سی یورو. من بیست و پنجتا به شما میدهم، تاکسیمتر را خاموش کنید. ده یورو بیشتر کاسب میشوید.
- نه خانم جان، این تاكسی مالِ خودم هست. این درست که من زیاد سر خودم کلاه گذاشتهام، ولی این یکی دیگر بلاهت ِ محض است. هرچی ساعت نشان داد، همان را میپردازید.
- آها! ماشین مالِ شماست؟ خوب پس در اینصورت حق با شماست.
كمی که میرویم، میگوید:
- اگر چند دقیقه آنجا صبركنید، بعدش میروم ایستگاه ِ قطار.
- چقدر طول میكشد؟
- فقط چند دقیقه. من باید بروم یك بوروشور بگیرم و برگردم.
- باشد. پس وقتی رسیدیم، ساعت را نگهمیدارم تا برگردید.
- ممنون.
تعریف كرده بود كه امروز سرش خیلی شلوغ بوده. به خواهرش قول داده بوده كه برایش پرسشنامه را بخرد. حالا دیر شده و فروشگاهها بستهاند. میخواهد برود راه آهن شاید آنجا پیداكند. من هم درآمده بودم كه:
- من هم میخواستم بروم خرید، اما نرسیدم. باید میرفتم دانشگاه. حالا برای شام چیزی در منزل ندارم.
- من یك رستورانِ خیلی خوبِ چینی میشناسم. در خیابان ِ کانت، نبش ِ فیشته.
- ها آن چینی را میگویید؟ اسمش چی هست؟ گود فرند؟
- گود فرندز.
- میشناسم آنجا را. خیلی گران است، غذایش هم كیفیتِ خوبی ندارد. من یك رستورانِ تایلندی میشناسم، كه رستورانِ بسیار خوبیست. با پانزده یورو میشود آنجا یك غذای خوب خورد و احتمالن یك لیوان شراب.
- چه خوب، آدرسش را بعدن برایم بنویسید، لطفن.
- حتمن.
گرچه رستوران نبش ِ کوچهی قرار دارد که خانهام آنجاست، چندان مطمئن نیستم، اسم خیابان درست به یادم مانده باشد. اما مهم نبود. حالا کو تا این خانم هوس غذای تایلندی بكند و مرا بیاد بیاورد و بگردد میان كاغذهایش آدرس را پیداكند.
- اگر دوست داشته باشید، شما را دعوت میكنم.
بله؟ این كی بود این جمله را گفت؟ من بودم؟ بله، خودم بودم. صدایم هنوز در گوشم بود.
- با كمالِ میل، البته اگر دوستِ دختر شما مخالفتی نداشتهباشد!
دوباره: بله؟ این کی بود؟ خودش بود؟ بله خودش بود. اما دوست دختر؟ خب، بله، در یكی دو كلمه باید همین الان تكلیفت را با خودت روشن كنی. بنا را بگذاریم بر دروغ؟ باز زنی ترا در برابر پرسشی قرار داده بود اساسی. از ذهنم كه به این سرعت چنین جملهای ساخته بود، متعجب بودم:
- چنین كارهایی مجازند.
به این ترتیب ضمن اعترافی ضمنی، نه سیخ را سوزانده بودم و نه کباب را.
- چنین كارهایی مجازند؟ پس با كمالِ میل.
اجداد ما چی میگفتند؟ لعنت بر دهانی که بیموقع بازشود. افتادم گیر یك آلمانیی مفتخور. از كجا معلوم مفتخور؟ تو دعوت كردی و او پذیرفت.
دیگر رفیق شده بودیم. تمام زندگیام را برایش تعریف كرده بودم. مالِ یوگوسلاویی پیشین است، مقدونیه. چهل سال دارد. ده سالش بود که آمدند آلمان. چون نمیتواند كرایهی دو خانه را بپردازد، با پدر و مادرش در یك خانه زندگی میكند، در یک اتاق ِ کوچک. اتاق ِ بچهها در اختیار اوست. دارد خودش را فدای پدرومادرش میکند. قربانی میكند. برادر و خواهرش دارند زندگی ِ خودشان را میکنند. با این استدلال که " تو نه شوهر داری و نه بچه" و پدرومادر را انداختهاند گردن او. شوهرش هم مال ِ مقدونیه بوده. پسرخالهاش. در بیست و دو سالگی با مردی سی ساله از یوگسلاوی ازدواج میکند. مرد در طول سالها عوض میشود. مست میکند و او را میزند. پنج سال پیش طلاق گرفته. حالا دنبالِ یک مرد ایدهآل است. بعد از طلاق دو تا رابطه داشته، یك بار با یك نقاش که از او میخواست نقشِ زنِ ِ سلطهگر را بازی كند. و او نمیخواست. یك بار هم با یك آرشیتكت. از سومی هم بعدتر گفت، موقعی که چانهاش حسابی گرم شده بود: یك سیاستمدار ِ متاهل که میخواست برایش یک آپارتمان اجاره کند، ولی او قبول نکرده بود. میگوید، اصولی دارد که به آنها پایبند است.
پاتریسیا حالا که دیگر فقط مسافر نیست، میگوید:
- من تا مردی را نشناسم با او به یك خانهی خالی نمیروم. تو اگر مجرد هم نبودی، به این زودی به خانهات نمیآمدم.
باشد، باشد، خانم. ما كه هنوز شما را به جایی غیر از رستوران دعوت نکردیم. هنوز که شما را به خوبی وراندازنكردیم كه گذشته از رنگ چشم و كشیدگیی ران و اندازهی پستان و پوستِ زیر گلو، ببینیم اصلن آیا همقد هستیم؟ تازه هنوز که کششی در میان نیست. اما خودمانیم، پاتریسیا خانم، معمولن اینطوری نیست که بعد از شام در رستوران و یکی دو جام در کافهای، یكی آن دیگری را به قهوهی معروفِ آخرِ شب دعوت میكند و آن دیگری هم با جان و دل میپذیرد؟ مثل فیلمهای هالیوودی؟ بالاغیترن، تو كه میگویی یک سال است، با هیچ مردی نبودهای، دعوتِ منِ جنتلمن را نمیپذیرفتی؟
از ساختمان که بیرون میآید، من سیگارم را خاموش میکنم. میآید مینشیند جلو. حالا میتوانم خوب ببینماش. پاتریسیا خیلی زیبا نیست. بگی نكی كمی چاق و تُپُل است. لبِ نازكی دارد. دندانهایش ردیفاند. سیگار نمیكشد، مگر اینكه مست باشد، نه، حرفش را تصحیح میكند: «مگر اینكه كلهام گرم باشد.» ودكا دوست دارد و خوب میخورد. این را هم اضافه میكند كه: « اما سیگار كشیدنِ دیگران هم ناراحتم نمیكند.»
آه، پاتریسیا! پاتریسیا! بنظرمیرسد، تو همان زن ِ ایدهآل منی: كتاب دوست داری، ماهی دوست داری، به شكم اهمیت میدهی. گرچه هنوز به اندازهی كافی به زیرشكم نرسیدهایم، اما فقط وقتی از عشقبازی در زیرِ نور شمع میگویم، چشمهایت یکجوری میشود و میگویی: « چه زیبا!» و وقتی از سیگار ِ بعدش میگویم، میگویی: « چه رمانتیک! » بیانصاف گذاشتهای درست در همان برجی متولد شدی كه من. تو هم مال برج ِ اسدی. وقتی به تو میگویم: « سكس وسیله است، نه هدف.» گویا حرف بسیار عمیقی شنیدهای، میگویی: «دوباره بگو». تکرار میکنم. هیجانزده میگویی: « این را بنویس!»
- نوشتم عزیزجان، نوشتم. اما چه فایده از نوشتن؟ حالا اول برویم شام بخوریم یا پرسشنامه بخریم؟
- اگر شب دیر بروم، پدرومادرم نگران میشود. اول باید به آنها خبر بدهم. موبایل داری؟
- بله. ولی میدانی که؟ شماره تلفنت در حافظهی تلفن میماند.
- اینقدر اعتمادم را جلب کردهای. در ضمن من بچهی شهرم.
تلفنش که تمام میشود، میگوید:
- خودش برود پرسشنامهاش را بخرد. برویم شام بخوریم.
- پس وقتی رسیدیم آنجایی که سوارت کردم، تاکسیمتر را خاموش میکنم.
- باشد. ولی شام را دعوت تو هستم. بله؟
- بله.
--------
در
فلش یک داستان ِ کوتاه است:
چشم 
--------
نویسندگی زیباترین و بی مزدومواجب ترین شغل ِ دنیاست.
--------