از پشت شیشهی قطاری که
از پشت شیشهی قطاری که داشت میایستاد، اول موهای بلندش را دید که دُم اسبی بسته بود و بعد پیراهن ِ آستین کوتاه ِ جگریاش را. گفت: « خدا کند، همین باشد.»
دایم به چپ و راستش نگاه میکرد. « کدامشان هست؟ » از لابلای آدمهایی که از قطار پیاده میشدند، اول اندام ِ به قاعدهاش را دید که پیراهنی حلقهای با زمینهی سیاه آن را پوشانیده بود. بعد خالهای ریز ِ سفید روی پیراهن را دید. مثل شبی پرستاره بود. کولهپشتی روی دوشش بود و یک کیف ِ کامپیوتر توی دستش. دمپایی ِ چرمی ِ نازکی پایش بود، نخودی. حالا که دیگر لاک ِ قرمز ِ ناخنهای پایش را هم میدید، گفت:« خودش است.»
شلوار ِ سفید و کفش تابستانی ِ آجری را که دید، گفت: « انگار خودش است.» وقتی چشمان سیاه و بینی ِ کوچکش را دید، گفت: « خودش است.» کیف کامپیوتر را گذاشت زمین. دست دادند، گونهها را بوسیدند. هامون به لب و چانهی ِ گلنار نگاه کرد. به قاعده بودند. خندید. دستهگل را آورد جلو و گفت:
- خوش اومدی. قابل نداره.
و منتظر عکسالعمل ِ گلنار شد. برقی از چشمان ِ گلنار گذشت. غافلگیر شده بود. صورتش را خندهای شیرین پرکرد. گفت: « برام گُل آورده. دیدی پیدات کردم؟ میدونستم تو وجود داری.» گفت:
- مرسی.
هامون کیف ِ کامپیوتر را برداشت و گفت:
- خوش آمدی.
از پلهها که میرفتند پایین، گلنار گفت: « مرسی خدا.» هامون گفت:
- اون کولهات رو بده من.
- مرسی. نه، سنگین نیست، خودم میارم.
بار ِ سی و چند سال جستجو از دوشش برداشته شده بود. نداد. هامون با ناباوری گفت: « یعنی کارم تمام است؟ »
به خیابان که رسیدند، هامون گفت: « گرچه چهل و چند سال طولش دادی، ولی بازم دستت درد نکنه آخدا.» گفت:
- ماشین اونجاست. پس گلنار تویی؟
- آره منم. تو هم هامونی دیگه، نه؟
- آره. منم هامونم. خیلی با عکسم فرق دارم؟
- آره. خیلی جذابتری.
- مرسی. مرسی.
- من چی؟
- تو خیلی زیباتری.
گلنار و هامون گفتند: « تمام شد. خوشبخت شدیم.»
--------
روزنوشت ناصر غیاثی