شام به سبک ِ هالیوودغروبِ
شام به سبک ِ هالیوود
غروبِ اولِ بهارِ است، هشتِ غروب. با شكمی گرسنه تازه آمدهام بیرون. خوش خوشان سیگاری روشن میکنم و به فکر ِ شام ِ شبم. امشب چه بخورم؟ تایلندی؟ یونانی؟ ایتالیایی؟ میگویم دوری می زنم تا ببینیم امشب میلم به چه میكشد. وقتی میپیچیم تو ی خیابان ِ «پهن » در ایستگاهِ اتوبوس، زنی با قروقیمیشِ فراوان دست بلندمیکند، نازدارد خیلی. نگه میدارم. كمی دستپاچه بنظرمیآید. مثل اینكه از دیگر مسافرانی که منتظر اتوبوس هستند، خجالت میکشد که سوارِ تاكسی میشود. البته که همه با حسرت نگاهش میکنند. طول میكشد تا سوارشد.سرانجام مینشیند و در را میبندد. كمی تُپُل است:
- یك لحظه لطفن.
خوب كه جابجا میشود، میگوید:
- در ایستگاه راه آهن ِ مرکزی، فروشگاهِ نوشتافزار هست؟
- یك فروشگاهِ بزرگ هست، كه بیست و چهار ساعته باز است. معمولن همهچیز دارند، شاید كاغذ…
- میدانید؟ پرسشنامهی هست برای پلیس، وقتی خانهتان را عوض میکنید.
- ها! میشناسم. اما نمیدانم كه آنها هم چنین چیزی میفروشند یا نه.
- پس بطرفِ بنز.
- کدامش؟
- تعمیرگاه مرکزی.
- بسیار خوب.
ایستگاه راه آهن كجا و تعمیرگاه مرکزی ِ بنز کجا؟ یكی در مركز شهرست دیگری در جنوبِ شرقی شهر.
نه، خوشگل است، نه بدگل، لبش را قرمزكرده، رودوشی ِ سفیدی هم انداخته است روی شانهاش. نمیدانم چرا فورن میکنم: چه مستقلی! صدمتر قبل از چهارراه وقتی راهنمای سمت راست را روشن میکنم، میگوید:
- مستقیم لطفن.
- مستقیم؟
- بله.
- اوكی.
من خیابان را نمیشناسم، او هم نمیشناسد. از سه چهار تا چهارراه ِ بزرگ که میگذریم، میگویم:
- درست دارم میروم؟
با كمی تردید میگوید:
- بله.
یا حواسش به سئوال ِ من نیست؟ دارم توی ذهنم دنبال کوتاهترین مسیرمیگردم. نمیتوانم. نمیشود. چرا دردسرِ اضافی بتراشم برای خودم با این شكمِ گرسنه؟ میزنم كنار، میگویم:
- اصلن میدانید، چی؟ تاکسیمتر را ثابت نگهمیدارم. قبل از اینكه بیخود در این خیابان و آن خیابان سرگردان بشویم، توی نقشه خیابان را پیدا میکنم. مسیر را به شما نشان میدهم، بعد هرطور كه شما خواستید میروم.
خوشحال میشود. میخندد. خیابان را که پیدامیکنم، نشانش میدهم الان كجا هستیم و میخواهیم كجا برویم. هنوز هم به دقت راه را نمیشناسم. نگاه كردن به نقشه هم كمك چندانی نكرده است. اسم یكی دو خیابان ِ نزدیک به مقصدش را كه میآورم، میبینم قضیه حل شدهاست. پیش از اینكه راه بیافتم، میگوید:
- دوست دارید معاملهای بكنیم؟
برمیگردم، لبخندزنان قشنگ توی صورتش نگاه میكنم و میگویم:
- چه معاملهای؟
- سرِ مبلغی توافق بكنیم.
وقتی دوباره وارد خیابان میشوم، میگویم:
- چرا؟
- خُب هم چیزی گیرِ شما میآید، هم چیزی گیرِ من. تا آنجا میشود سی یورو. من بیست و پنجتا به شما میدهم، تاکسیمتر را خاموش کنید. ده یورو بیشتر کاسب میشوید.
- نه خانم جان، این تاكسی مالِ خودم هست. این درست که من زیاد سر خودم کلاه گذاشتهام، ولی این یکی دیگر بلاهت ِ محض است. هرچی ساعت نشان داد، همان را میپردازید.
- آها! ماشین مالِ شماست؟ خوب پس در اینصورت حق با شماست.
كمی که میرویم، میگوید:
- اگر چند دقیقه آنجا صبركنید، بعدش میروم ایستگاه ِ قطار.
- چقدر طول میكشد؟
- فقط چند دقیقه. من باید بروم یك بوروشور بگیرم و برگردم.
- باشد. پس وقتی رسیدیم، ساعت را نگهمیدارم تا برگردید.
- ممنون.
تعریف كرده بود كه امروز سرش خیلی شلوغ بوده. به خواهرش قول داده بوده كه برایش پرسشنامه را بخرد. حالا دیر شده و فروشگاهها بستهاند. میخواهد برود راه آهن شاید آنجا پیداكند. من هم درآمده بودم كه:
- من هم میخواستم بروم خرید، اما نرسیدم. باید میرفتم دانشگاه. حالا برای شام چیزی در منزل ندارم.
- من یك رستورانِ خیلی خوبِ چینی میشناسم. در خیابان ِ کانت، نبش ِ فیشته.
- ها آن چینی را میگویید؟ اسمش چی هست؟ گود فرند؟
- گود فرندز.
- میشناسم آنجا را. خیلی گران است، غذایش هم كیفیتِ خوبی ندارد. من یك رستورانِ تایلندی میشناسم، كه رستورانِ بسیار خوبیست. با پانزده یورو میشود آنجا یك غذای خوب خورد و احتمالن یك لیوان شراب.
- چه خوب، آدرسش را بعدن برایم بنویسید، لطفن.
- حتمن.
گرچه رستوران نبش ِ کوچهی قرار دارد که خانهام آنجاست، چندان مطمئن نیستم، اسم خیابان درست به یادم مانده باشد. اما مهم نبود. حالا کو تا این خانم هوس غذای تایلندی بكند و مرا بیاد بیاورد و بگردد میان كاغذهایش آدرس را پیداكند.
- اگر دوست داشته باشید، شما را دعوت میكنم.
بله؟ این كی بود این جمله را گفت؟ من بودم؟ بله، خودم بودم. صدایم هنوز در گوشم بود.
- با كمالِ میل، البته اگر دوستِ دختر شما مخالفتی نداشتهباشد!
دوباره: بله؟ این کی بود؟ خودش بود؟ بله خودش بود. اما دوست دختر؟ خب، بله، در یكی دو كلمه باید همین الان تكلیفت را با خودت روشن كنی. بنا را بگذاریم بر دروغ؟ باز زنی ترا در برابر پرسشی قرار داده بود اساسی. از ذهنم كه به این سرعت چنین جملهای ساخته بود، متعجب بودم:
- چنین كارهایی مجازند.
به این ترتیب ضمن اعترافی ضمنی، نه سیخ را سوزانده بودم و نه کباب را.
- چنین كارهایی مجازند؟ پس با كمالِ میل.
اجداد ما چی میگفتند؟ لعنت بر دهانی که بیموقع بازشود. افتادم گیر یك آلمانیی مفتخور. از كجا معلوم مفتخور؟ تو دعوت كردی و او پذیرفت.
دیگر رفیق شده بودیم. تمام زندگیام را برایش تعریف كرده بودم. مالِ یوگوسلاویی پیشین است، مقدونیه. چهل سال دارد. ده سالش بود که آمدند آلمان. چون نمیتواند كرایهی دو خانه را بپردازد، با پدر و مادرش در یك خانه زندگی میكند، در یک اتاق ِ کوچک. اتاق ِ بچهها در اختیار اوست. دارد خودش را فدای پدرومادرش میکند. قربانی میكند. برادر و خواهرش دارند زندگی ِ خودشان را میکنند. با این استدلال که " تو نه شوهر داری و نه بچه" و پدرومادر را انداختهاند گردن او. شوهرش هم مال ِ مقدونیه بوده. پسرخالهاش. در بیست و دو سالگی با مردی سی ساله از یوگسلاوی ازدواج میکند. مرد در طول سالها عوض میشود. مست میکند و او را میزند. پنج سال پیش طلاق گرفته. حالا دنبالِ یک مرد ایدهآل است. بعد از طلاق دو تا رابطه داشته، یك بار با یك نقاش که از او میخواست نقشِ زنِ ِ سلطهگر را بازی كند. و او نمیخواست. یك بار هم با یك آرشیتكت. از سومی هم بعدتر گفت، موقعی که چانهاش حسابی گرم شده بود: یك سیاستمدار ِ متاهل که میخواست برایش یک آپارتمان اجاره کند، ولی او قبول نکرده بود. میگوید، اصولی دارد که به آنها پایبند است.
پاتریسیا حالا که دیگر فقط مسافر نیست، میگوید:
- من تا مردی را نشناسم با او به یك خانهی خالی نمیروم. تو اگر مجرد هم نبودی، به این زودی به خانهات نمیآمدم.
باشد، باشد، خانم. ما كه هنوز شما را به جایی غیر از رستوران دعوت نکردیم. هنوز که شما را به خوبی وراندازنكردیم كه گذشته از رنگ چشم و كشیدگیی ران و اندازهی پستان و پوستِ زیر گلو، ببینیم اصلن آیا همقد هستیم؟ تازه هنوز که کششی در میان نیست. اما خودمانیم، پاتریسیا خانم، معمولن اینطوری نیست که بعد از شام در رستوران و یکی دو جام در کافهای، یكی آن دیگری را به قهوهی معروفِ آخرِ شب دعوت میكند و آن دیگری هم با جان و دل میپذیرد؟ مثل فیلمهای هالیوودی؟ بالاغیترن، تو كه میگویی یک سال است، با هیچ مردی نبودهای، دعوتِ منِ جنتلمن را نمیپذیرفتی؟
از ساختمان که بیرون میآید، من سیگارم را خاموش میکنم. میآید مینشیند جلو. حالا میتوانم خوب ببینماش. پاتریسیا خیلی زیبا نیست. بگی نكی كمی چاق و تُپُل است. لبِ نازكی دارد. دندانهایش ردیفاند. سیگار نمیكشد، مگر اینكه مست باشد، نه، حرفش را تصحیح میكند: «مگر اینكه كلهام گرم باشد.» ودكا دوست دارد و خوب میخورد. این را هم اضافه میكند كه: « اما سیگار كشیدنِ دیگران هم ناراحتم نمیكند.»
آه، پاتریسیا! پاتریسیا! بنظرمیرسد، تو همان زن ِ ایدهآل منی: كتاب دوست داری، ماهی دوست داری، به شكم اهمیت میدهی. گرچه هنوز به اندازهی كافی به زیرشكم نرسیدهایم، اما فقط وقتی از عشقبازی در زیرِ نور شمع میگویم، چشمهایت یکجوری میشود و میگویی: « چه زیبا!» و وقتی از سیگار ِ بعدش میگویم، میگویی: « چه رمانتیک! » بیانصاف گذاشتهای درست در همان برجی متولد شدی كه من. تو هم مال برج ِ اسدی. وقتی به تو میگویم: « سكس وسیله است، نه هدف.» گویا حرف بسیار عمیقی شنیدهای، میگویی: «دوباره بگو». تکرار میکنم. هیجانزده میگویی: « این را بنویس!»
- نوشتم عزیزجان، نوشتم. اما چه فایده از نوشتن؟ حالا اول برویم شام بخوریم یا پرسشنامه بخریم؟
- اگر شب دیر بروم، پدرومادرم نگران میشود. اول باید به آنها خبر بدهم. موبایل داری؟
- بله. ولی میدانی که؟ شماره تلفنت در حافظهی تلفن میماند.
- اینقدر اعتمادم را جلب کردهای. در ضمن من بچهی شهرم.
تلفنش که تمام میشود، میگوید:
- خودش برود پرسشنامهاش را بخرد. برویم شام بخوریم.
- پس وقتی رسیدیم آنجایی که سوارت کردم، تاکسیمتر را خاموش میکنم.
- باشد. ولی شام را دعوت تو هستم. بله؟
- بله.
--------
روزنوشت ناصر غیاثی