اول یک هشدار: مطلب ِ امروز کمی طولانی است: تقریبن سه صفحه. اگر وقت و حوصله ندارید، بهتر است بروید جاهای دیگر.
بسیار خوب، حالا که ماندگار شدهاید، یعنی وقت و حوصله دارید،( چنانچه فقط وقت یا فقط حوصله دارید، بازهم توصیه و پیشنهاد میکنم، بروید. چون متنی که خواهید خواند، هم به وقت شما نیاز دارد و هم به حوصله – بخوان - تمرکزتان. دراین کمبود ِ وقتی که گریبان مردم جهان را گرفته، کسی که برای خواندن ِ متنی سه صفحهای، وقت داشته باشد، از نوادر است. تازه آن هم پشت مانیتور.)
باری، ای ماندگاران ِ وفادار ِ باحوصله و وقتدار، یک خواهش از شما دارم. بله، بله، منظورم دقیقن شما هستید که هم اکنون نشستهاید جلوی این مانیتور و دارید این کلمات را میخوانید. میتوانم تصورکنم در تاریک روشن اتاقی، کنار پنجرهای، در کتابخانهی دانشگاهی، پشت ِ میز کار در شرکت و ادارهای، در کافه نتی، نشستهاید، حوصلهتان سرآمده، چه مشتری ِ قدیمی ِ این صفحه باشید و چه پایتان، بنا به توصیهی کسی، چندوقتی است که به اینجا بازشده، با خودتان گفتهاید: « بروم ببینم این بابا تازگی چه گفته.» و اگر داشتید وقت میکُشتید و به اصطلاح وقتکُشی میکردید (میدانم هر دوتا یکیست، دو فعل مترادفاند و یک معنی میدهند، و حتا همین "مترادف بودن" هم یعنی "هممعنی بودن". میدانم. ولی بگذارید حرفم را بزنم. مگر بنا را براین نگذاشتهایم که وقت دارید؟ حقتان هست که بکشدیش یا نکشیدش. اما من شخصن به شما اطمینان میدهم، وقتتان اینجا کشته نمیشود یا به هدر نمیرود.) عنوان این صفحه جلبتان کرده و یا سرانجام اینکه شانسی، سر از این صفحه درآوردهاید. به گونهای که اگر همین الان از شما بپرسند، چطور گذرتان به اینجا افتاده، چه بسا از یادتان رفته باشد. (واقعن یادتان هست؟) گرچه تقریبن مطمئنم، اگر غریبه باشید، همان اول بسمالله که دیدید، باید سه صفحه مطلب بخوانید، میگذاشتید، میرفتید.
اینها همه البته ربط مستقیمی به خواهش من از شما ندارد. ربطش - اگر علاقهمند باشید، بدانید - این است: میگویند:
شبی، نصفهشبی، کسی داشت قفل مغازهای را میبُرید.(((( یک: پاسخ به ملا لغتیها یا ملا نقطیها ((( یادم نمیآید کجا، اما روزی مقالهای تحقیقی خوانده بودم که مولفش ((آنوقتها مرگ مولف باب نشده بود و مولف هنوز در قید ِ حیات بود.)) در آن ثابت کرده بود، فقط یکی از این دو گزینه درست است. یادم نمیآید کدام یکی.))) دو: اصل را براین گذاشتهایم که شما که خوانندهی هشیار و آگاه ِ این حکایت باشی، ملتفت شدهای که آن کس دزد بوده، چرا که هیچ تنابندهای نمیرود نصفه شب قفل مغازهی خودش را ببرد. سه: آقا دزده ((((مسلمن خانم دزده نمیتوانست بوده باشد. کدام زن جرات دارد، شب، نصفهشب اره بردارد، برود قفل مغازهای را ببرد؟ در این حکایت مطلقن پای زنی در میان نیست، اگر هم باشد، نقش ِ او – تا مبادا برچسب ِ زنستیزی بر ما زده شود، تاکیدمیکنیم: در این حکایت- دست بالا در حد همسر یا مادر یا خواهر ِ آقادزده است((( بدیهی است که راوی ِ این حکایت امکانات ِ متعدد ِ دیگری از قبیل ِ خواهر ِ دوست، دختر همسایه، دختر ِ ده ِ مجاور، فاسق، معشوقه و غیرو غیرو را به ذهن خواننده سپردهاست.))) در بهترین حالت این است که میدانسته آقادزده، امشب به دزدی میرود. وی بیتردید مجاب شده بود که دزدی امری اجتنابناپذیر است. و در اینصورت، باید پای نیاز ِ مبرمی در میان بوده باشد؛ بگیریم مثلن پول برای خریدن خوراکی یا دارو یا دوا (("دوا" دراینجا به معنای کاربردی که در زبان ِ معتادان دارد، مد نظر است)) دلنگران، منتظر ِ آقادزده نشستهاست (اگر شرقی باشد رو به قبله، نشسته پای سجاده و دارد نذر و دعا میکند و اگر غربزده یا غربی و سیگاری باشد، سیگار میکشد و قهوه یا مشروب میخورد و احتمالن موسیقی هم گذاشته.) گرچه – به قول ِ فیلسوفان - این فرض تقریبن نامحتمل است، چون میتوانست به جای دست زدن به عمل خبط ِ دزدی، برود موقتن دستگاهشان را بفروشد یا گرو بگذارد. مگر نه اینکه میگوییم: خدا بزرگ است؟)))) لابد حتمن از قبل منطقه را شناسایی کرده، یا سبیل داروغه یا پاسبان ِ کشیک را چرب کرده که شبی، نصفهشبی اره برداشته و قفل مغازهای را میبُرد. آخر آن وقتها (اینجا سروکارمان با یک زمان ِ داستانی نیست، بلکه حرف از حکایت است و در حکایت میتوان زمان را نادیده انگاشت) که هنوز دزدگیر الکترونیکی یا الکتریکی و تلویزیون ِ مداربسته اختراع نشده بود، محلهها، داروغه یا پاسبان داشتند. ای منتقدان ِ ریزبین و ای خوانندگان ِ نکتهسنج، حالا میگذارید حکایتم را تعریف کنم؟) کس دیگری از آنجا ردمیشد. (((( این هم مهم نیست، آن کس دیگر نصفشب توی خیابان چکار داشت، آنهم خیابانی که لابد پرت بوده، چون آقا دزدهی ما حتا اگر بیتجربه و مبتدی و تازهکار هم بوده باشد، نمیرفت در یک خیابان ِ پررفت و آمد، مغازه خالی کند. مگر نه؟)) (( حالا که ضرورت ِ داستانی ایجاب میکند، چند تمهید، برای رد شدن ِ کس دیگر در آن وقت شب از آن خیابان پرت، میتراشیم: الف: داشته از میخانه میآمده (( که در اینصورت، ایران نمیتواند مکان ِ داستان بوده باشد، مگر اینکه زمان داستان را به پیش از انقلاب برگردانیم و یا بگذاریم داستان در لامکان بگذرد. راستش مکان ِ داستان، برخلاف ِ قواعد ِ جاری ِ داستاننویسی، در این مورد فاقد هرگونه اهمیت است. علاوه برآن ما با یک حکایت سروکار داریم و نه با یک داستان))، و پس کلهاش کمی گرم.(اتفاقن بد نیست، با بقیهی حکایت جوردرمیآید.) ب: از سر ِ کار یا ج: یک مهمانی ( که در اینصورت حتمن مجرد بوده و مرد. کدام مرد متاهل یا زن نصفه شب به تنهایی در خیابانی پرت سروکلهاش ممکن است پیداشود؟ ) برمیگشته به خانهاش و د: شبکار بوده و میرفته سرکار، ه: از سرکار برمیگشته. فعلن امکان ِ دیگری به ذهنمان نمیرسد، چون میخواهیم هرچه زودتر برویم سر ِ اصل ِ مطلب و حکایتمان را روایت کنیم و به نتیجهگیری برسیم، که مسلمن چون پای یک دزد ِ شبانه درمیان است، اخلاقی خواهد بود. فهمیدید که چه را میگویم؟ بابا حواستان کجاست؟ نتیجه را میگویم.) کس دیگر از آن کس پرسید: « چکار میکنی؟» (اگر حکایت را پیشتر شنیدهاید، میتوانید از این بند مسقیمن بپرید به بند بعدی. آنان که در ورق زدن ِ صفحات ِ رودهدرازیهای نویسندگان ِ چُسنفس، ورزیدهاند، خوب میدانند ما چه میگوییم.) بله، کجا بودیم؟ ها! پرسید: «چکار میکنی؟» گفت: « دارم ویولون میزنم.» ( این نشانهی آن است که آقا دزده از اهالی ِ فرهنگ بوده، چراکه عمل ِ او، ویولن زدن را به ذهنش متبادر میکند و نه چیز دیگری مثل سربریدن که بیشتر از او برمیآید. تستهای روانکاوانهی فروید یا یونگ که یادتان هست؟) کس دیگر گفت: « پس چرا صداش درنمیآید؟ » (((((خوب، بله، ما داریم داستان تعریف میکنیم. در داستان همه چیز ممکن است اتفاق بیافتد. تازه حتمن نباید سئوال ِ کس ِ دیگر را حمل بر سادهلوحی یا حماقت او کرد. گفته بودیم که ممکن است حتا مست بوده باشد و یا خسته از کار. چه بسا کس ِ دیگر داشت با این سئوال به کس ( آنکه نشسته بود پای قفل) کنایه میزد. ما ( و نه راوی ِ ازلی) به لحن عمدن بها ندادیم، تا به هیجان ِ داستان اضافه کنیم و شما را که خوانندهی داستان باشی، به گمانهزنی واداریم. البته که میتوانستیم به جای علامت سئوال یا پرسشنماد، علامت سئوال و علامت تعجب یا شگفتنماد بگذاریم، اینطوری: ؟! . در این صورت، شاید، شاید لحن ِ کنایی منتقل میشد. ((هر لحنی که راوی ِ ازلی بکار برده باشد، در اینجا و این لحظه که شما جایی نشستهاید و دارید این نوشته یا متن را میخوانید، فاقداهمیت است) پایان ِ قطعی پرانتزها، گرچه در عصر عدم قطعیت زندگی میکنیم.) گمان نکنم لازم باشد از اول شروع کنم. « پس چرا صدا ندارد؟» یا « پس چرا صداش درنمیآید؟» آن کس گفت: « فردا خواهی شنید.» حالا حکایت ماست. (در ضمن، اصطلاح ِ "حالا حکایت ِ ماست" اصلن ابداع ِ عمران صلاحی نیست، که همه دایم میگویند: « به قول ِ عمران صلاحی: "حالا حکایت ماست".» خود ِ ما کوچک که بودیم، مادرمان همیشه وقتی میخواست نصیحتمان بکند، حکایتی تعریف میکرد و سرانجام میگفت:« اَسا امی حاکایته.» که گیلکی ِ همان "حالا حکایت ِ ماست" است. البته بزرگ هم که شده بودیم، باز هم همین جمله را بکارمیبرد، منتها دیگر مستقیم نصیحت نمیکرد، بلکه – با لحنی سخت مایوس - فقط به تعریف ِ حکایت اکتفامیکرد و بعد میگفت: « دانی زای؟ اَسا امی حاکایته.» (" دانی زای؟" هم به گلیکی است. یعنی: میدانی بچه؟) (گفته بودم که عصر، عصر عدم قطعیت است. البته من نگفته بودم، منظورم این بود، که آورده بودم. وگر نه، کس یا کسانی دیگر این را گفته یا نوشتهاند، من آن را شنیده یا خواندهام و بعد به آن باورآوردم، بویژه در حوزهی ادبیات ((شعر و داستان و البته و صدالبته فلسفه. (اعتراف و اقرارمیکنم، در عمرم نتوانستم یک کتاب ِ فلسفی را تمام کنم. تنها کتاب فلسفی همان کتاب ِ خانمان بربادهی "مقدمات فلسفه" از ژرژ پلیتسر بوده، که البته چون برحسب وظیفه و اجبار خوانده بودیم، نه چیزی از آن یادگرفتیم و نه چیزی به یادمان مانده است. اصلن به نظرمان فلیسوف جماعت، دو مشخصه دارند: اول اینکه چیزهایی میگویند، دستبالا جز خودشان و شارحانشان، کسی نمیفهمد. و دو دیگر اینکه بسیار پرحرفاند. خودمان به نزدیکترین شکل ممکن با یکیشان سروکار داریم.) گرچه ممکن است، به احتمال ِ نزدیک به یقین، دچار فقر فلسفه باشیم، اما این یکی را خوب می فهمیم. برباد رفتن قوانین ِ فیزیک ِ نیوتونی توسط فیزیک کوانتوم، نمونهی است از مفهوم ِ عدم قطعیت.) شاید هم به این خاطر دچار فقر فلسفهایم، که میگویند، قرنهاست در ایران فلسفه نداریم. مسئولیت ِ ادای این جمله پای گوینده و نویسندهاش.) خلاصه منظورمان این است که یادآور شده بودیم. حالا اگر کنجکاوی دست از سرتان برنمیدارد و همینطور دارید میخوانید، تقصیری متوجهی ما نیست؛ چنانچه اساسن حرفی از تقصیر باشد.)
ارتباطات ِ بینامتنی را حال کردید؟
هنوز دارید میخوانید؟ ای بابا! دستخوش. مرحبا! عجب حوصلهای.
پس برای اینکه خیلی هم دستخالی از این صفحه نروید بیرون، به انگیزهیِ نخستین ِ ماجرا میپردازم:
حالا- اگر پس از اینهمه حرف و حدیث میتوانید - حواستان را جمع کنید. ((به صداقتم قسم، باورکنید، نمیخواهم مثل بار ِ قبل (مشتریهای قدیمی که یادشان هست؟) سرکارتان بگذارم)) آمادهاید؟ بله؟ بسیار خوب، چشمتان را ببنید و به یک کلمه فکرکنید، کلمهی که هم الان به ذهنتان رسیده است ... یک... دو... سه! چشمها بسته!
چی بود آن کلمه؟ برایم بنویسید، لطفن! از گفتناش اِبا نکنید. با اسم مستعار بنویسید، اگر دوست دارید.
ممنون.
--------