آفتاب بیرمق میتابد. یكی در بسترش دراز كشیده و نمیداند بیرون از بستر چه کند. خانهاش از آدم خالیست. از خیابان صدای ماشین میآید و از آسمان صدای هواپیما. گلدان ِ روی مهتابی، عاصی و آشفته است از ماندن زیر آفتاب. پرندگان، خسته از جیكجیكهای طولانی ِ صبح، لابد به گوشهای خزیدهاند. یكی دوتاشان هنوز از پا نیافتادهاند؛ بر لبهی پنجرهای، یا روی ِ شاخهی نازك ِ بتهای در باغچهی خانهای. زنی در آشپزخانهای ایستاده. رادیویی روشن است. پارك از صدای كودكان خالیست. كارمندی در ادارهای پشت میزش نشسته و سیگار میکشد. آن دیگری با پروندهای در دست، از این اتاق به آن اتاق میرود و نمیداند چرا. آموزگاری پریشان خاطر، از بیوشیمی حرف میزند یا از تاریخ و دانشآموزان، پشت نیمكتها، خمیازه میكشند. دکانداری خود را با حساب دخل و خرجاش مشغول میکند، تا كسالت را بر پوست نبیند. در بیمارستانها بیماران زشتترین ساعات روز را میگذرانند. صدای كودكی را، كه لابد از مادر بستنی میخواهد، بیلی هیدرولیكی میبرد. كودك اما تسلیم نمیشود.
فقط گاهی كسی پیدامیشود كه تمركز و شوق و لذت را در حركت دستانش پیداست، در تیزی نگاهش یا در اوج و فرود ِ صدایش.
تو هیچکدام نیستی. اینجا نشستهای. تا شاید كسالتِ آغازِ روزی آفتابی را برانی، این سطور مینویسی. فرقی نمیكند چه در اسلو باشی چه در سواحل ِ عاج.
كاش آسمان از ابر انباشته شود.
--------