برف ِ نازی میبارد، دانه درشت و آبدار. از آن دوشنبه شبهایی است که موش از سوراخش بیرون نمیآید. تمام حواسم متوجهی رانندگی است. برفپاککن با قدرت تمام در کار است، اما فقط تا ده متری را میشود دید. با سرعت بیست دارم میروم. از باند سمت راست میروم و دنبال جای پارک ِ خالی کنار خیابان میگردم تا نگهدارم، سیگاری روشن کنم و یک دل ِ سیر باریدن ِ برف را تماشا کنم. پسربچهی هفت هشت سالهای را میبینم ایستاده کنار خیابان و چترش را تند تند تکان میدهد. تاکسی میخواهد. این بچه این وقت ِ شب، زیر برف، کنار خیابان چکار دارد؟ به آرامی از کنارش رد میشوم. بعید نیست زن ِ محجبهی تُرکی ایستاده دم ِ در ِ خانه، زیر سایهبان، و پسرش را فرستاده کنار خیابان تا تاکسی بگیرد. برگردم؟ سرعتم را کمتر میکنم و از آینهی بغل دوباره نگاه میکنم. نه بچه نیست، کوتوله است. دنده عقب برمیگردم. پیاده میشوم. میگویم:
- کمکتان بکنم، سوار بشوید؟
همانطور که از لای دو ماشین پارکشده رد میشود و میپرد روی لبهی پیادهرو، میگوید:
- نه. ممنونم. همسرم سوارم میکند. لطفن یک لحظه صبرکنید.
حالا دست زنی جوان را گرفته و دارند آرام آرام به طرف در ماشین میآیند. زن نابیناست. به من میگوید:
- لطفن در را بازمیکنید؟
- البته.
در را بازمیکنم. کوتوله را بلند میکند و مینشاند روی صندلی ِ عقب. کمربندش را میبندد و پس از آن در را. بعد میآید جلو، جلدی در جلو را باز میکند و سوار میشود. من هم سوارمیشوم.
- خیلی ممنون.
- خواهش میکنم.
- چه برف ِ زیبایی میبارد. میشود لطفن کمربند را بدهید دستم؟
همانطور که دارد کمربندش را میبندد، میگوید:
- جات راحت هست عشق من؟
- بله، عزیزم، من راحتم. تو چی؟
- اوه، تا وقتی تو کنارم باشی، من خوبم.
با لبخند به دانههای درشت برف نگاه میکنم که مینشینند روی شیشهی ماشین و فورن آب میشوند. راه میافتم:
- کجا میروید؟
- آه، راستی. خیابان ِ "عشق سنگی"
[1] شمارهی 5. میشناسید؟
- بله، بله، خیلی خوب میشناسم. خیابان ِ کوتاهی است با یکی دو تا فرعی. خیابان ِ بسیار زیبا و آرامی است. میدانید شمارهی 5 کجای خیابان است؟
- البته که میدانیم. ما آنجا زندگی میکنیم. لانهی عشقمان آنجاست.
این را کوتوله از عقب میگوید و ادامه میدهد:
- مگر نه عشق من؟
- چرا عزیزم. لانهی عشق ِ ما آنجاست.
من و کوتوله و کور میخندیم. برف کمتر شده، حالا میشود با خیالی راحتتر رانندگی و فکرکرد.
[1] Liebensteiner