از زن ِ اولش که
از زن ِ اولش که جداشد، گفت: « بگذار این یکی یک دانهام دپیلمش را بگیرد. بعد میروم.» یکی یک دانه وارد دانشگاه که شد، گفت: « بگذارد این پسر درسش را تمام کند، اگر یک روز دیگر اینجا ماندم.» یکی یک دانه پزشک که شد، گفت: « بگذار این آقای دکتر ما تخصصاش را بگیرد، بعد اگر نرفتم.» یکی یک دانه مطبش را که افتتاح کرد، گفت: « بگذار این مرد سروسامان بگیرد. فردای عروسیاش میروم .» از زن دومش که جداشد، گفت: « دیگر خسته شدهام از اینجا. چند سال غربت؟ بگذار خانهی دومم را بخرم، که کرایهشان زندگیام را تامین کند. بعد میروم توی ده ِ خودمان یک خانهی نقلی میسازم. در حیاطش سبزیکاری میکنم و به مرغ و خروسهایم میرسم.»
یکی یک دانه میگوید: « فرستادن ِ جسد ِ بابا به ایران خیلی مشکل است و من وقت ندارم. همینجا در گورستان ِ مسلمانان برایش یک قبر خریدهام.»
--------
روزنوشت ناصر غیاثی