یا در اثبات اینکه خواندن
یا در اثبات اینکه خواندن برخی کتابها عذاب الیم است
الف: امتحان نهایی، خولیو کورتاسار، ترجمه مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول زمستان 1382
« هرکس کارهای کورتاسار را نخواند بدبخت است. نخواندن قصهای او بیماری نامرئی خطرناکی است که به موقع خود میتواند عواقب وحشتناکی به بار آورد. مثل اینکه کسی هیچوقت هلو را نچشیده باشد. چنین کسی کمکم غمگین و غمگینتر، و بهطور چشمگیری رنگپریده میشود، و شاید به تدریج موهایش بریزد.» پابلو نرودا، از پشت ِ جلد کتاب.
نخیر جناب ِ نرودا، اتفاقن هرکس ترجمهی فارسی ِ آقای مفیدی از کورتاسار را بخواند، گرفتار چنان بلایایی خواهدشد. آخر تصورکنید کسی به شما بگوید یا حتا برایتان بنویسد: « باید او را ببینی که شبها چای میآشامد. » ص 50 یا از شما بپرسد: « تو واقعا از بافتنی کردن خوشت میآید؟» ص 50 جملات عجیب غریب در این کتاب فراوان است، آقای نرودا. بفرمایید، مشت نمونهی خروار: « این مرگ ِ کوتاه مدت ملایمی خالی از عواقب آن است.» ص 46 « خوآن را پیچ و تابهای عجیب و غریب چرخ رولت به گوشهای، صندلی کنار پنجره، انداخت.» ص 47 غلطهای دستوری که ماشاالله فراوان دارد: « تا آن قلب ِ کوچولوی بی بندوبارت را تسلی دهم.» ص 46 یا « نفس عمیقی کشید، تا بالا و پایین رفتن فشاری که ناگهان بردلش سنگینی میکرد را ترمزکند.» ص 68 (این "را"ی لعنتی!) جملات و ترکیبات ِ خندهدار هم البته داریم: « دو رفتگر از انتهای مخالف اتوبوس برقی به طرف وسط میآمدند.» ص 53 «ساعت ِ 9 بعد ازظهر» ص 58: « مردان کمیتها» ص 66 « او همیشه برای پشتی کردن از خوآن دیگران را جریحهدار میکرد.» ص 71 در ص 65 یکبار میآورد: «دفتر روزانه» و بعد در سطر بعدی میآورد: «کتاب روزانه».
حق ندارم آقای نرودا؟
ب: مورچهی آرژانتینی، ایتالو کالوینو، شهریار وقفیپور، انتشارات کاروان، چاپ اول 1383.
نخست اینکه ناشر یا مترجم خواننده را قابل نمیداند، با آوردن ِ شناسنامهی کتاب در زبان مبداء، به او بگوید کتاب از چه زبانی ترجمه شده است. چند نمونه از کتاب میتواند دقت مترجم در ترجمه و احاطه و دانش او را در زبان فارسی به بخوبی نشان دهد:
خندهدارها: «...و با انعکاس حباب لامپها، بر سفیدی ِ ملحفهها، به طور کم نوری روشن شده بود.» ص 178 « لباس سیاه پوشیده بود، به جز یک یقهی سفید مردانه؛ به صورت لاغرش کمی پودر زده بود...» ص 40 «...صدای خونسردانهاش تکانی خورد...» ص 42 « ...در آن آب و هوای بد طرفداران حزب دمکرات مسیحی حاضر نیستند حتی بینیشان را ار خانه بیرون کنند...» « ناگاه شوق وتمنایش برای زیبایی جنبید» ص 149 «... و نوک پستانهاشان بالاتر از دستهاشان قرارمیگرفت...» ص 178 « مرد درشتهیکل کلاهپوش...» ص 186 «( او خیلی کوتاه بود و دستهای کوتاهی هم داشت...)» ص 58 « اتوموبیل سیاه برگشت و بار پیرزنهای کوچکاندام لرزانش را پیاده کرد.» ص 154ترکیبات ِ عجیب و غریب: «...وقتهای آزاد متفرقه...» ص 63 « حتی آرزوی داشتنش را هم نمیخواستم...» « یقهی سربالا» ص 92 « چراغهای پرسروصدا» ص 104 غلطهای دستوری: « بیاعتناییاش به مورچهها، مثل این که باعث خجالت باشند،...» ص 33 ص 44 «...دوروبر را نگاهی انداختم...» « ماشینهای جادارتر و با سرعتتر...» « باید در حالی که خود را فراموش کردهای از آستانه گذر کرد...» ص 140 « ...و امید بست که رایدهنده چندان خوب تعلیم داده نشده باشند...» ص 143 ترکیبات ِ غریب: « آزارهای ترحمانگیز» ص 34 « خجالت ِ نامطبوع» ص 37 « او کاملا در طرف مورچهها قرار گرفته است نه انسانها.». «ازش» (از او)، «بهش» (به او)، «بهم» ( به او) چپ و راست در کتاب میآید و صد البته «که»های لعنتی. مثلن ص 39، در یک بند ِ 9 سطری، هشتبار "که" میآید. گفتگوها یکبار به زبان گفتاری و یکبار به زبان نوشتاری میآیند. برای پیداکردن ِ نمونه میتوانیم به دلخواه یک صفحه از کتاب را بازکنیم.
میگویند آقای وقفیپور دو رمان هم نوشتهاند. من ندیدهام. اگر با همین زبان رمان نوشتهباشند که وا ویلا.
--------
روزنوشت ناصر غیاثی