فردا باید بروم. فردا برای

فردا باید بروم. فردا برای دو هفته باید بروم. گرچه اصلن نمی‌خواهم. باید دوباره بروم میان ِ همان شهر و همان خیابان‌ها و همان آدم‌ها و همان کارها و همان حرف‌ و حدیث‌ها که پنج ماه پیش، پس از بیست سال، از آن گریخته بودم. گیرم پاره‌ی تنم را بعد از پنج ماه و اندی در آغوش می‌کشم، دخترکم را.

باید بروم. باید بروم چمدانم را ببندم. نه از سر شوق ِ سفر، که از سر ِ اجبار و تن دادن به کاری که از آن متنفرم. گیرم به خانه‌ ِ تازه ِ رفیقی می روم که هنوز در آن ننشسته و نخوابیده و ‌نخورده و ننوشیده‌ام.

بروم. بروم، ظرف‌ها را بشورم، خانه را جارو بکشم، سطل آشغال را خالی کنم. گیرم با صدای کمانچه ِ کیهان کلهر و سیتار ِ شجاعت حسین‌خان.

هنوز به راه نیافتاده در انتظار شوق ِ روز ِ بازگشتم؛ بازگشتن به شهری که از همان روز ِ اول گرم در آغوشم گرفت، بازگشتن به همین چهاردیواری ِ زیبا، به همین میز ِ پر از کتاب و مداد و خودکار و ماژیک و گلدان و قندان و زیرسیگاری، به همین پنجره‌ ِ پهن و به همین کوه ِ روبرو و به همین تنهایی ِ نازنینم؛ با نازنینم.

سوغاتی برای‌تان چی بیاورم؟ یکی دو تا تاکسی‌نوشت خوب است؟
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.