- ایرانی هستید؟- بله.- من
- ایرانی هستید؟
- بله.
- من هم هندی هستم.
- بله. از لهجهتان پیدابود.
- من هم از لهجهی شما فهمیدم. آخر من خیلی با ایرانیها سروکاردارم. محمد را میشناسید؟
- اِی اقا، از هر ده تا ایرانی نُهتاشان اسمشان محمد است.
- آن یکی دیگر هم علی. نه؟
- حالا معلوم میشود واقعن زیاد با ایرانیها بودهای.
- به خاطر همین هم هست که هرکدامشان یک وجه تسمیه هم دارند. ممد لُر، ممد جبری، ممد تنبکی.
- اِه! اتفاقن من ممد تنبکی را میشناسم. همان ممدی را میگویی که تنبک میزند؟
- البته که میشناسم. ممد یکی از بهترین دوستای من است. علاوه براین ما با هم موسیقی تمرین میکنیم. من سیتار میزنم، ممد تنبک.
- عجب! ممد چیزی نگفته بود. خبر نداشتم. دارید کار مشترک میکنید؟
- قرار بوده یک کار آماده کنیم. من اما اینروزها کمی آشفتهام. نمیرسم.
- امیدوارم آشفتگیات هرچه هست، هرچه زودتر تمام بشود.
- ممنون. میشود. لازم بود با پسرم یک تصیفهحساب ِ درست و حسابی میکردم. رابطهمان خیلی خراب شده. اگر به فکرش نباشم شاید از بین برود.
- حتمن مشکل، کمبود ِ وقت تو هست. بله؟
- نه، من وقت دارم. جناب ِ آقا وقت ندارند.
- شاید گرفتاربوده. چند سال دارد؟
- بیست و هفت سال. مگر یک دانشجو که آخرین امتحاناتش را هم داده، چقدر میتواند گرفتار باشد؟ من فکرمیکنم، از من خوشش نمیآید. الان شش ماه است، مرتب قول میدهد بیاید اینجا پیش ِ من. و مرتب عقب میاندازد. هربار به یک بهانه. دو ماه پیش قول داده بود، امروز، برای تولدم بیاید چند روز بماند. پول قطار را هم برایش فرستاده بودم. نامرد دو روز پیش خبرداد که نمیآید. فقط یک اِس اِم اِس نوشت که من آنجا احساس راحتی نمیکنم.
- نگفت چرا؟
- لازم نبود بگوید. یک سال بعد از اینکه از مادرش جداشدم، اینجا شغل خوبی به من پیشنهادشد و من هم از خداخواسته آمدم. سه سال است که اینجا هستم. این شهر با من مهربان هست. اینجا با زنی آشناشدم که زن ِ ایدهآل من است. من هم از قرار مرد ایدهآل او هستم. چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم، آقا پسر حسودیشان میشود.
- خوب طبیعی است. مگر نه؟ نمیتواند ببیند زن ِ دیگری جای مادرش را گرفته. حالا امشب اگر شب تولدت است، خوش باش و خوش بگذران.
- بله. گفتنش راحت است. حس خوبی نیست آقا وقتی بدانی بچهات دوستت ندارد.
- متاسفم.
- میخواستم تنها باشم. دوست دخترم هرچه اصرارکرد، چند تا از بچهها را خبرکنیم و جشن کوچکی بگیریم، گفتم نه. میخواهم تنها باشم. میخواهم در شب تولدم در خانهام تنها باشم. نشستم جلوی تلویزیون. داشتم چایی میخوردم و به یکی از این برنامههای مزخرف نگاه میکردم
- میبخشید ها. پس الان کجا میروید؟
- . یادم رفته بود، موبایلم را خاموش کنم. نیمساعت پیش زنگ زد که بیا پیش ِ من. میدانی که زنها وقتی یک چیزی بخواهند، آنهم زنهای ما شرقیها، به هزار و یک ترفند به چنگش میآورند.
- پس راضی شدید و دارید میروید.
- بله. گفته بودم که خیلی دوستش دارم. بین خودمان باشد، خودم هم بیمیل نبودم شب ِ تولدم را با او باشم.
- خوش بگذرد.
- ممنون. ممد تنبکی را هم اگر دیدید، سلام مرا برسانید. چند روز است از او بیخبرم.
- حتمن.
- شب بخیر.
- شب خوش.
- سلام آگا.
- شما؟
- من مامد است آگا. شما امشب مسافر هندی داشتن کرداهه؟
- سلام ممد. آره. اتفاقن همین نیم ساعت پیش. تو را میشناخت.
- بله آکا. من الان پیش دوست دختر آگای هندی ِ سیتارزن بودن کرداهه. اینجا جشن کردن بوداهه. شما آمدههه؟
- چی میگی ممد؟
- بابا این رفیق ِ ما امشب تولدش است. دوست دخترش، بدون اینکه به او بگوید، کلی مهمان دعوت کرده. الان به من گفت، یک ایرانی او را رسانده اینجا. از نشانیهایی که داد، فهمیدم تو هستی. گفت: به این رفیقت زنگ بزن، بیاید. شیرفهم شد؟
- آها! نه مرسی ممدجان. من باید کارکنم. از طرف من تشکرکن.
- تعارف که نمیکنی؟ وقتی من میگویم، بیا، یعنی بیا. بچههای خوبی هستند.
- نه، قربانت. ممنونم.
- باشد. هرجور دوست داری.
- خوش بگذره.
- قربانت. خوب پول دربیاری.
- قربانت.
- سلام آکا. من همان مسافر هندی تو هستم.
- سلام. بله.
- میخواستم از طرف دوست دخترم و خودم از تو دعوت کنم همین الان بیایی به جشن تولدم.
- خیلی ممنون.
- ممد گفت، میخواهی کارکنی، نمیآیی. گفتم شاید لازم باشد، من خودم دعوتت کنم.
- ممنون.
- خواهش میکنم بیا. چیزی مینوشیم، میرقصیم، حرف میزنیم و با هم بیشتر آشنا میشویم. حرف زدن با تو سبکم کرده بود و سورپریز ِ این عشق ِ من هم، حسابی سرحالم آورده است.
- شمارهی خانهی دوست دخترت چند است؟ زنگ کی را بزنم؟
--------
روزنوشت ناصر غیاثی