سه شنبه 25 بهمن 84 :: 14.02.06 

« ضد آرزو در یک


« ضد آرزو در یک روز آفتابی » از خودم می‌پرسم: « ضد آروز» یعنی چی؟ به خودم جواب می‌دهم: همیشه که عنوان ، چکیده‌ی خود ِ مقاله نیست. این یکی انگار عنوانش ادبی است. شبیه ِ عنوان ِ یک داستان فراپسامدرن است. "ضد آرزو"! باید حوصله کنم و کل مطلب را بخوانم. پس شروع می‌کنم: « 1- وقتى از انقلاب حرف مى زنيم، اشاره به كليتى فراگير و غيرقابل نفى داريم كه در روند آن اشكال عينى و در عين حال بافته‌ها و ساختارهاى ذهنى عوض مى‌شوند. » یعنی چی؟ خوب نمی‌فهمم. دوباره می‌خوانم. به گمانم یک چیزهایی دارد دستگیرم می‌شود. " در روند انقلاب اشکال عینی عوض می‌شوند؛ " همین‌طور " بافته‌های ذهنی و ساختارهای ذهنی." از خودم می‌پرسم: " اشکال عینی " یعنی چی؟ " بافته‌های ذهنی " یعنی چی؟ " ساختار ذهنی" یعنی چی؟ مقاله فلسفی است؟ تاریخی است؟ ادبی است؟ دو سطر مطلب و این‌همه سوال؟ خدا به داد برسد. ولی باید کل مطلب را بخوانم. ادامه می‌دهم: « ادبيات داستانى هم از ذهنى سرچشمه مى‌گيرد كه درگير و دار با اشكال و بنيادهاى عينى قرار دارد.» بله؟ ها! گفته "ادبیات داستانی". پس مقاله ادبی و درباره‌ی داستان است. اما دیگر حوصله ندارم یک جمله را دوبار بخوانم و بعدش هم کلی سئوال بی‌جواب پیش رویم باشد. لابد باید کل مطلب را بخوانم. حتمن پایین‌تر توضیح می‌دهد. « اين ذهن در هر جايگاه و مرتبه فكرى‌اى كه قرار داشته باشد خود را مبهوت و يا دستخوش كلان اتفاق و رويدادى مى‌بيند كه فرصت تحليل را از او سلب كرده و دچار مكث و ايستايى اش مى‌كنند.» اوووف! بابا حالا بی‌خیال شو، جان عمه‌ات! اصلن حوصله‌ی دقت زیاد ندارم. پس همین‌جوری چشم بچرخانم، ببینم دیگر چه می‌گوید: « ... حضور ِ بی‌وقفه‌ی چالش‌های ذهنی ... با حركت‌هاى پرآهنگ فيزيكى‌شان هم سو شده ...» پس چرا من نمی‌فهمم این بابا چی می‌گوید؟ لابد من سوادم کم است. کم خوانده‌ام. خیلی کم خوانده‌ام. عجب روشنفکری! عجب نثری! عجب حرف‌های عمیقی! حیف که من نمی‌فهمم. «ذهنيت رفتارگراى داستانى» ««تزوير رفتارى» ، « بازنمايى ِ شكل‌هاى رفتارى». عجب! این‌ها را کجا یادگرفته؟ من دیگر دارد رسمن حسودی‌ام می‌شود. بگذارم سرفرصت بخوانم. یا نه، اصلن ولش کن بابا! مگر من باید همه چیز را بفهمم؟ مگر من همه‌ی این مقاله‌هایی را که بعضی‌ها می‌نویسند، می‌فهمم؟ ولش کن. ولی خُب، اما آخر این غیاثی که من می‌شناسم، هیچ‌وقت از این جور چیزها نمی‌نوشت. بگذار جمله‌ی آخر را بخوانم، شاید نتیجه‌گیری‌اش را دست‌کم بفهمم. می‌خوانم: « باری، در خلاصه‌ترين حالت از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی فراوان می‌توان نوشت. » بله؟ دوباره می‌خوانم: «...از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی ...» «خزعبلات بی‌معنی؟ » یعنی خودش دارد می‌گوید، خُزعبلات بی‌معنی نوشته؟
بله. خودش – یعنی من – می‌گویم: آن‌چه نوشته‌بودم، خزعبلاتی بی‌معنی بود. ‌ به تقریب نصف ِ جملات و ترکیبات ِ " ضد آرزو در یک روز آفتابی " را از جای جای یک مقاله‌ی چاپ شده برداشته‌ام. بقیه‌اش را هم خودم برهمان مبنا و سبک، یعنی ِ سبک ِ گنده‌گوزی نوشتم. پست قبلی در عرض چهل و هشت ساعتی که روی نت بود، نزدیک به دویست بازدید‌کننده داشت و تعداد پیام‌های مرتبط،؟ فقط یکی، آن‌هم دقیقن همان بازتابی که حدس می‌زدم: والله ناصر جان هی اومدم خوندم هی رفتم هی فکر کردم خوب شاید یه بار دیگه بخونم بیشتر دستگیرم میشه ...بعد از بیست سال زندگی اینور دنیا تعجب میکنم که تو چطور میتونی هنوز اینگونه پیچیده بنویسی و من چطور نمیتونم اینقدر پیچیده بخونم ؟؟؟ میبینی که همه در رفتن و هیچکس جرات نکرده برات کامنت بذاره. خلاصه خسته نباشی . شب و روز خوش. shohreh Homepage 02.13.06 - 9:10 pm #
یعنی از قرار معلوم از این تعداد بازدیدکننده، بیننده، خوانده یا کلیک‌کننده هیچ‌کس حوصله نکرد، آن نوشته را تا آخر بخواند؛ شهره هم. و البته به حق. عنوان آن نوشته هم، مطلقن هیچ ربطی به خود نوشته، ندارد. گرچه اصلن خود ِ نوشته بی‌ربط است.

وقتی چیزچندانی در چنته نداشته‌باشی، فقط می‌توانی پشت ِ شیشه‌ی بخارگرفته‌ی پیچیده‌نویسی پناه بگیری، آن وقت ظاهرن پیچیده، اما بی‌معنی می‌نویسی. و نوشته‌ی بی‌معنی، هوادارنی بی‌معنی دارد.
به قول ما گیلک‌ها، صد سخن به یک سخن: مرعوب ِ جملات پرطمطراق و حکم‌های کیلویی نشویم.

پی‌نوشت: به هزار و یک دلیل نمی‌خواهم و نمی‌توانم منبع ِ آن مقاله را بگویم. دلیل اول این‌که نمی‌خواهم دشمن‌تراشی کنم. هزارتای دیگر را خودتان حدس بزنید.
--------
روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.