خاطرات ِ ویلی هااس[1] از فرانتس کافکا

ویلی هااس[1]
ترجمه: ناصر غیاثی
ا
خانمی برای من نامه‌ای نوشته است، پرستاری به اسم آنا[2]، که از کافکا، تا لحظه‌ی مرگش در سوم یونی 1924 در آسایشگاه ِ دکتر هوفمان[3] در کیرلینگ[4]، نزدیک ِ کلوسترنوی‌بورگ[5]، پرستاری می‌کرد. او مایل نیست اسم کاملش را بیاورم. قلب ِ ساده و مهربانش شخصیت ِ عظیم و کمیاب را حس کرده است، اگرچه معلوم است که او پیش از آن‌ چیزی درباره‌ی کافکا نمی‌دانست. لابد این قلبش بود که سرانجام باعث شد، وقتی پس از مرگ کافکا کتاب‌هایش را خواند، بسیاری از چیزهای اساسی را، درست‌تر و عمیق‌تر از تفاسیر ادبی که در مجموع قادر به درک بودند، بفهمد. او کسی بود که وظیفه‌ی اندو‌ه‌زای بستن ِ چشم مُرده به او واگذارشد. این زن متواضع می‌گوید:« نمی‌توانم درباره‌ی فرانتس کافکای نویسنده اظهارنطرکنم. اما به عنوان انسان، تنها بیماری است که از یادم نمی‌رود و مرگش، آن‌طور ساده که اتفاق افتاد، ‌چنان تکان‌دهنده بود که همه‌ی ما را که در کنار تختش بودیم، گریاند.»
کافکا به طرز علاج‌ناپذیری مبتلا به بیماری سل ِ حنجره، ریه و روده بود. اطرافیانش تشکیل می‌شد از دورا دیامانت[1]، یک هنرپیشه‌ی زن ِ جوان، که کافکای بسیار رنج‌دیده‌، سرانجام آرامش ِ دلش را با او یافته بود، و یک دوست جوان، دکتر کلوپ‌شتوک[2]، که شب و روز در کنار ِ بستر ِ مرگ نگهبانی می‌داد. او برای کافکا، خیلی بیشتر از فقط یک لحاظ،، عزیز بود. بحث‌های اساسی با او را در مورد یکی از مسایل ِ اصلی ِ کافکا، مسئله‌ی خدای عهد عتیق در موعظه‌ی کیرکه‌گارد[3] درباره‌ی قربانی ابراهیم[4]، می‌شناسیم.
کافکا هنوز هر روز ساعت‌ها می‌نوشت. اما به تدریج دیگر نمی‌توانست اصلن چیزی بخورد. پرستار متوجه‌ی چیز شگفت‌انگیزی شده بود: « کافکا، هفت سال پیش از مرگش[10]، در نوول ِ " هنرمند گرسنگی "[11] انزجار از غذا را وصف می‌کند، همان‌گونه ‌که خود او این انزجار را، وقتی که حلق ِ بیمارش دیگر از عهده‌ی غذا برنمی‌آمد، احساس می‌کرد.» انزجار ِ حقیقی ِ او از غذاهای گوشتی، در سال‌های سلامتی نیز، مشهور است و ریشه‌های بسیار عمیق ِ روی‌هم‌رفته آیینی دارد. "آیینی" درج شده در مذهب ِ شخصی ِ کافکا و نه در ایمان یهودی‌اش. این هیچ ربطی به مثل، به گیاه‌خواری ِ روشنگرانه‌ی کسی مثل ِ ج. ب. شاو[12] ندارد. اما وقتی دیگران از چیز خوبی لذت می‌بردند، کافکا با علاقه‌ به تماشای‌شان می‌نشست. شرابی را که برایش آورده بودند، باید پرستار[ش] آنا می‌نوشید. وقتی می‌دید پرستار چه لذتی از آن می‌برد، شادمانه لبخند می‌زد. می‌گفت: « انگار خودم می‌نوشم.»
زن ِ سال‌خورده‌ی اکنون هفتادوسه ساله می‌گوید: « جانش بطور عمده مشغول چیزی بود که می‌نوشت.» و به همین‌خاطر – آن‌گونه که این پرستار با تجربه توجه می‌دهد، موردی کاملن خاص، – اثری از حس ِ عمیق ِ رو به فزونی ِ زندگی و وجد، آن‌گونه‌ که نزد بیماران مبتلا به سل، پیش از مرگ ظاهر می‌شود، در وی نبود. [کافکای] رو به موت هنوز تا جایی‌ که می‌توانست در برابر تزریق از خود مقاومت نشان می‌داد. به پزشک معالج، دکتر اورن‌شتاین[13] می‌گفت: « خطوط ِ روی دشت هم نیازی به تزریق ندارند.»
کافکا برای مرگ تدابیر متفاوتی اندیشیده بود. یکی از آن تدابیر ِ مشهور مربوط به دکتر کلوپ‌شتوک بود: وقتی دیگر هیچ امیدی نیست، او با یک آمپول به پایان ِ سریع، شتاب ببخشد. به‌نظر می‌رسد، کافکا با همراه زندگی‌اش دورا، در حالی پراز شور، به این توافق رسیده بود، که او هم همراه کافکا بمیرد. به هیچ‌کدام از این وعده‌ها عمل نشد. البته اما کلوپ‌شتوک ِ وفادار یک توافق ِ سوم ِ مکتومی را به عمل درآورد: در ساعت آخر دورا را به بهانه‌ای به جایی بفرستد، تا جان‌کندن او را نبیند. کلوپ‌شتوک این‌کار را کرد و دورا را با یک نامه به پست فرستاد.
اما در دقایق آخر کافکا دلش برای دورا تنگ شده بود. پرستار می‌نویسد: « چون پُست در همان نزدیکی بود، کمک پرستار را دنبال او فرستادم. دورا نفس‌زنان برگشت، با گلی در دست، که همان چند لحظه پیش خریده بود. کافکا کاملن بی‌هوش می‌نمود. دورا گل‌ها را جلوی صورت او گرفت و در گوشش نجواکرد: « فرانتس! این گل‌های زیبا را ببین! بو بکش!» « در این موقع [کافکای] درحال موت که به نظر می‌رسید، در عرش سیرمی‌کند، یک‌بار دیگر بلندشد و گل‌ها را بوکشید. باورکردنی نبود. و باورنکردنی‌تر این که چشم چپ دوباره بازشد. زنده می‌نمود. او چشمان ِ درخشان ِ هنگامه‌ای داشت و لبخندش بسیار پرمعنی بود و وقتی دیگر نمی‌توانست حرف بزند، دست‌ها و چشم‌ها[یش] گویا بودند.»


Aus: »Als mir Kafka entgegen kam…« Erinnerungen an Franz Kafka
Herausgegeben von Hans-Gerd Koch
Verlag Klaus Wagenbach Berlin, 1996
S. 193-195

[1] Willy Haas
[2] Anna
[3] Hoffmann
[4] Kierling نام ده
[5] Klosterneuburg شهری در دوازده کیلومتری ِ وین
[6] Dora Diamant
[7] Klopstock
[8] Kierkegaard
[9] Abraham
[10] توضیح: کافکا "هنرمند گرسنگی " را دو سال قبل از مرگش، در تابستان 1922، نوشته بود.
[11] Hungerkünstler
[12] G. B. Shaw
[13] Orenstein
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.