سه روز ِ تمام در

سه روز ِ تمام در آن شهر ِ باستانی، که می‌رفت فرتوت شود، مشغول ِ گشت و گذاربودم. در طول ِ آن سه روز تمام ِ محله‌های قدیمی و بیشتر مناطق ِ تازه‌ساز را دیده بودم. به آدم‌ها و مغازه‌ها و ساختمان‌ها نگاه کرده بودم. هر روز صبح زده بودم بیرون و غروب برگشته‌ بودم. گرچه فردا باید برمی‌گشتم، اما هنوز نمی‌توانستم از تماشای شهر و آدم‌هایش دل بکنم. آن روز ِ آخر هم، مثل ِ هر روز، صبح دوربین را انداخته بودم گردنم و تا غروب در شهر گشت زده بودم.‌ خسته شده بودم. نزدیک غروب رفته بودم نیم ساعتی توی پارکی نشسته بودم. بعد در رستورانی چیزی خورده بودم و حالا داشتم برمی‌گشتم هتل. منتظرم بودم تا چراغ عابر پیاده سبزبشود.
- سلام قربان.
برگشتم نگاه کردم. مردی ایستاده بود کنارم و داشت به من لبخند می‌زد. دو دست پسربچه‌ای که آن‌طرف‌تر ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، در دست او و و زنی بود.
- سلام.
- حال شما خوب است؟
به پسر لبخند زدم:
- ممنونم.
و دوباره به چراغ نگاه کردم. هنوز قرمز بود. مرد گفت:
- آقا، ببخشید!
- بله، بفرمایید.
- آن ساختمان ِ روبرو را می‌بینید؟ کنار ِ هتل ِ شما؟
- بله.
- همان‌طور که می‌دانید، ما طبقه‌ی دوم، سمت راست زندگی‌ می‌کنیم.
برای چند ثانیه نگاهش کردم. از دهانم ‌پرید:
- بله. مبارک‌تان باشد.
چراغ سبز ‌شد. گفتم:
- با اجازه.
راستش کمی هم ترسیده بودم. قدم‌هایم را تندکردم. دو سه قدم که برداشتم، به من رسیدند.
- بفرمایید یکی دقیقه پیش ما استراحت کنید، قول می‌دهم به شما بد نگذرد.
- خیلی ممنون.
- پشیمان نمی‌شوید. امروز خیلی خسته‌تان کردیم.
نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. ظاهر آراسته‌ای داشت و اصلن به دیوانه‌ها شبیه نبود. زن دست پسربچه را محکم گرفته بود و به طرف ِ خودش می‌کشید.
- تابستان است و مدرسه‌ها تعطیل. گفتیم امروز دست زن و بچه‌مان را بگیریم و برویم پارک تا هم این بچه هوایی بخورد و هم ما سری به هم‌کار ِ قدیمی بزنیم. خوش‌مزه بود، نه؟
- بله؟
- رستوران را عرض می‌کنم. سرآشپزش از هم‌کاران ِ قدیمی است. سوء‌تفاهم نشود، منظورم از "هم‌کار" این است که خیلی سال‌ پیش با هم در یک رستوران کارمی‌کردیم.
- ...
- خواهش می‌کنم، یک تُک پا تشریف بیاورید بالا در خدمت‌ باشیم.
- خیلی ممنون. اما من باید بروم.
- من از شما خواهش می‌کنم. شما مهمان ِ شهر ما هستید.
- خیلی متشکر. اما من فردا راهی‌ام. هنوز چمدانم را نبسته‌ام.
- استدعا می‌کنم. قول می‌دهم زیاد مصدع اوقات شریف نشوم. فقط چند دقیقه. عرض ِ کوچکی دارم خدمت‌تان.
- ولی ... آخر... من...
- عرض کردم، استدعامی‌کنم. ما مردم ِ این شهر به مهمان‌نوازی ِ معروفیم. نمی‌شود دعوت ما را رد کنید.
حالا رسیده بودیم آن طرف ِ خیابان و ایستاده‌ بودیم کنار دیوار، بین ِ در ِ خانه و در ِ هتل. پسر بچه آستین ِ بلورم را گرفته بود و می‌کشید:
- بیا دیگر، عمو!
مرد گفت:
- ببخشید.
و به سرعت رفت جلوی در. کلید انداخت، در را بازکرد، آن را به داخل هُل داد، خودش را کشید عقب و گفت:
- بفرمایید، خواهش می‌کنم.
کمی خم شد، دست راستش را به طرف ِ در ِ باز گرفت، دست دیگرش را گذاشت پشتم و به آرامی مرا به داخل خانه هُل داد. به پله‌ها اشاره کرد و دوباره گفت:
- بفرمایید. بفرمایید.
پسربچه تند تند از پله‌ها بالا رفت. من و مرد جلو و زن از عقب، از پله‌ها رفتیم بالا. وقتی گیج و منگ نشستم، مرد گفت:
- بفرمایید چی میل دارید، چای؟ قهوه؟ یا یک کوکتل ِ خوشمزه؟
- ممنونم. هیچی.
- یک نوشیدنی، بعد از چنین روز ِ طولانی‌ی، می‌چسبد. حتمن در پرونده‌ام‌، تبحرم در ساختن ِ کوکتل‌های خوشمزه، درج شده. اجازه بفرمایید یک کوکتل بسیار خوش‌خوراک تقدیم حضورتان کنم و بعد عرایضم را به استحضارتان برسانم.
دیگر خودم را سپرده بودم دست ِ قضاوقدر.
- ممنونم. چیزی نمی‌خورم. اگر اجازه بدهید، یک سیگار روشن کنم.
- خواهش می‌کنم. این‌جا را خانه‌ی خودتان بدانید. نکند در حین انجام وظیفه مشروب نمی‌خورید؟
زن یک زیرسیگاری ‌آورد و گذاشت جلوی من روی میز. مرد نشست کنارم و گفت:
- اجازه هست؟
و فندکش را روشن کرد.
- حالا اگر اجازه بفرمایید، مدارکم را تقدیم حضورتان ‌کنم. این بچه می‌رود می‌خوابد. من و خانم هم می‌رویم آن اتاق، تا شما بدون مزاحم مدارک را بررسی کنید. این مدارک باعث می‌شود، تصدیق بفرمایید که من در آن دستگاه، که شکر خدا به برکت انقلاب معدوم شد، فقط آشپزبودم و آشپزی می‌کردم و آزارم به هیچ بنده خدایی نرسیده بود.
- شما مرا اشتباهی گرفته‌اید آقا. نمی‌دانم از چی حرف می‌زنید. کدام مدارک؟ از چه دستگاهی حرف می‌زنید؟
- ببینید قربان، الان مدارکی که تقدیم می‌کنم، نشان می‌دهد که من در آن دستگاه یک آشپز بیشتر نبوده‌ام. همان‌طور که مستحضرید، بعد از انقلاب هم که بی‌کار شدم، زندگی‌ام را با آشپزی در جشن و عروسی‌ها، یک‌جوری می‌گذرانم.
- این‌ها را چرا به من می‌گویید؟ این‌ها چه ربطی به من دارد؟
- قربان، مرا ببخشید. اما لازم نیست خودتان را بزنید به آن راه. بله، البته، درست است. گاهی وقت‌ها مافوق‌ها، وقتی جشنی، مهمانی‌ی، چیزی داشتند، برای آشپزی به خانه‌هاشان می‌رفتم. اما خدا به سر شاهد است فقط همین بود. شما بهتر از هرکسی می‌دانید. نمی‌شد نه بگوییم.
- ...
- خُب مجبور بودم. بخصوص که آدم عیال‌واری هم بودم.
به پسر هفت – هشت ساله‌اش نگاه می‌کند.
- من با این خانم بعد از انقلاب ازدواج کرده‌ام. هنوز یک ماه از انقلاب نگذشته، زنم دست سه بچه‌ام را گرفت و رفت. از ترس ِ آبرویش. می‌گفت، حاضر نیست با یک فرد خائن و مامور رژیم زندگی کند. دارم روده‌درازی می‌کنم. شما که همه‌ی این‌ها را می‌دانید.
- آقا، شما مرا با یکی دیگر اشتباهی گرفته‌اید. باورکنید، من فقط یک توریست هستم. فردا هم از این‌جا می‌روم.
- قربان، شما که خودتان اهل فن‌اید. حتا وقتی آدم را به عنوان آشپز استخدام می‌کنند، یک چیزهایی به آدم یاد می‌دهند. این را اعتراف می‌کنم. بالاخره آشپز ِ یک شرکت ِ لوله‌سازی که نبودم. زندگی ِ من و خانواده‌ام سیاه شده از بس تعقیب‌مان کرده‌اید. هر روز یک عده مامور ِ جدید.
- ولی من در تعقیب ِ شما نبودم.
- خواهش می‌کنم اجازه بفرمایید. چند ماه است که مرا تعقیب می‌کنند. اگر جسارت نباشد، باید عرض کنم شما کمی ناشیگری بخرج داده‌اید. چه توی پارک، چه توی رستوران، چه توی خیابان هربار که برمی‌گشتم نگاه‌تان کنم، سرتان را به یک طرف ِ دیگر می‌چرخاندید. یا به ساختمان‌ها نگاه می‌کردید و یا جلوی ویترین مغازه‌ها می‌ایستاد‌ید. حالا اجازه بدهید، من اول اوراقم را تقدیم حضورتان کنم.
زنش با یک ظرف میوه و خودش با یک پرونده ِ قطور برگشتند. زن ظرف میوه را گذاشت روی میز و خودش پرونده را داد دست من. حالا دیگر کنجکاوی‌ام تحریک شده بود. به کاغذها نگاه کردم: ورقه‌ی استخدامی سازمان امنیت ِ رژیم قبلی، حکم‌های اداری، فیش‌های حقوقی، کارت شناسایی و کُلی کاغذهای اداری ِ دیگر. همه با آرم و مُهر سازمان امنیت رژیم گذشته.
- تا شما یک نگاهی به این اوراق بیاندازید، بنده هم با یک کوکتل ِ عالی خدمت می‌رسم.
باید خودم را هرچه زودتر از این مخمصه نجات می‌دادم. کمی کاغذها را زیرورو کردم. وقتی لیوان را گذاشت روی میز و گفت:
- قابل شما را ندارد.
گفتم:
- بله حق با شماست. شما جز آشپزی کار دیگری در سازمان امنیت ِ رژیم سابق نداشتید. من این پرونده‌ها را با خودم می‌برم تا مستند با روسایم صحبت کنم. گزارش ِ بسیار خوبی برای‌تان ردمی‌کنم. شما خیال‌تان تخت باشید. از این لحظه به بعد دیگر سوژه نیستید.
- اختیار ما دست شماست. بنده کُپی ِ تمام این مدارک را همان‌طور که حضور عدالت‌گستر دادگاه تقدیم کردم، تقدیم شما هم می‌کنم. شاید گزارش ِ خوب ِ شما باعث فرجی در کار بشود.
- من به شما قول می‌دهم. از این لحظه به بعد شما دیگر سوژه‌ی ما نیستید.
- خدا شاهد است آقا، من نه کسی را لو دادم، نه از کسی بازجویی کردم و نه خدای ناکرده کسی را شکنجه دادم. فقط برای کارمندان ِ آن‌جا غذامی‌پختم.
- بله، این مدارک صحت ِ تمام حرف‌های شما را ثابت می‌کند.
- یعنی می‌فرمایید من خیالم راحت باشد؟
- خیال‌تان تخت ِ تخت باشد. هم نتیجه‌ی تعقیب و مراقبت‌ها و هم این مدارک ثابت می‌کند، شما در آن رژیم فقط آشپزی می‌کردید و الان دیگر فعالیتی ندارید. مطمئن باشید، گزارش من تمامن به نفع شما خواهدبود.
بلندشد، مرا بوسید و به زنش گفت:حالا حرفم را باور می‌کنی؟ دیدی من حق داشتم؟ دیدی حق با من بود؟
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.