رسم نیست که نویسنده شان
رسم نیست که نویسنده شان نزول یا روند شکلگیری ِ داستانی را که نوشته، بگوید، توضیح داستان که جای خود دارد. اما مرا چه به رسم! سنتشکنی هم اگر کرده بوده باشم، چه بهتر.
مفهوم ِ مرگ در من زنده است، شاید چون خیلی زود با مرگ آشناشدم. مدتها در آرزوی نوشتن ِ داستانی بودم که مرگ در آن حضوری محوری داشته باشد. سرانجام روزی از خودم پرسیدم: « برای نخستینبار کی با مفهوم مرگ آشنا شدی؟» یادم آمد:
نباید بیشتر از هفت هشت سالم بوده باشد. پیش از ظهر یک روز ِ تابستانی مردی را دیدم که از پشت یک وانت روسی که سنگ بلوک حمل میکرد، افتاد پایین. فریاد مردان دیگری که پشت وانت نشسته بودند، باعث شد راننده ترمزکند و مغازهداران هجوم بیاورند. من لابد چند لحظه بعد رسیدم و باز لابد از لابلای پاهای بلند مردها، جثهی کوچک ِ خودم را به جسد رساندم: مردی روی آسفالت دراز کشیده بود، لباس مندرسی تنش بود و ته ریشی به صورتش داشت. سرش رو به آسمان بود و چشمهایش باز. از گوشهی لبش باریکه خونی جاری بود که داشت چکه چکه روی آسفالت میریخت. کسی کتش را کند و انداخت روی جنازه. وقتی خواستم این صحنه را بنویسم، با خودم فکرکردم، این مرد در ده زندگی میکرده و حتمن زنی داشته. از خودم پرسیدم: « وقتی مرد افتاد و مُرد، زنش داشت چکار میکرد؟ آیا بچه هم داشتند؟» در پاسخ به همین پرسشها بود که با به کارگیری ِ دانستههایم دربارهی زندگی در ده، مرگ ِ اول را نوشتم. که در داستان تبدیل شد به مرگ ِ دوم.
مرگ دوم مربوط به یک همشهری بود به نام عباس، قد کوتاه و سرطاس، فرزند بزرگ خانوادهای پر جمعیت که وقتی از سربازی برگشت، پدر، یک تاجر ِ ورشسکتهی فراری بود. عباس در طول دو سه – چهار سال نه تنها بدهکاریهای پدر را داد، بلکه مغازهای هم برای او خرید و چهار پنج برادر بیکارش را هم در کارگاه ِ تولید لولهی سیمانی و سنگبلوکی که بازکرده بود، به کار گرفت. حالا که دیگر کار عباس رونق گرفته بود و آبروی از دست رفتهی خانواده را برگردانده بود، وقت ِ ازدواجش بود. پدرش با پدر دختری که من آن روزها خیال میکردم، عاشقش هستم در بازار به توافق میرسند. عباس هم قبول میکند. تمام ِ مراسم ِ مقدماتی برای ازدواج انجام میگیرد. تا اینکه عشق ِ آن روزم به من میگوید، کار تمام است و فردا برای خرید ِ عروسی به بازار میروند. آن روز دو سه ساعتی او را در کوچه پسکوچههای محلههای "ساغریسازان" و "خواهرامام" و "کوچه امید" رشت چرخاندم، در ِ گوشش خواندم و او را که تسلیم شده بود، به عصیان و شورش تشویق کردم. شب که رفت منزل، گفت: « یا ناصر و یا خودم را میکشم.» خانوادهاش از ترس ِ آبروریزی ناچار شدند، به خواستگاری عباس ِ سی ساله از دختری شانزده هفده ساله جواب رد بدهند. بعدها شنیدم که عباس گفته: « من نمیداستم این دو تا همدیگر را دوست دارند، وگرنه اصلن از همان روز اول به خواستگاری نمیرفتم.» که البته دروغ بود. آوازهی عشق ما دو تا سالها بود که در شهر ِ کوچکمان پیچیده بود. یا شنیدم که گفتند:« ناصر رفته به عباس گفته، من این دختر را دوست دارم و عباس جوانمردی کرده و پاپس کشیده.» که البته باز این هم دروغ بود. من با عباس حتا یک کلمه هم در این باره حرف نزدهبودم. باری در این میانه یک کارخانهی تولید ِ لباس در نزدیکی شهرمان افتتاح شد که تعدادی مهندس هندی استخدام کرده بود. یکی از این مهندسین، اجارهنشین ِ یکی از خانههایی شده بود، که عباس ساخته بود. این مهندس دختر جوانی هم داشت. یک سال و اندی بعد از بههم خوردن عروسی ِ عباس با عشق ِ آن روزهای من، عباس دختر ِ هیژده نوزده سالهی هندی را به زنی میگیرد و شش ماه بعد سکته قلبی ِ عباس، تازه عروس هندی را در ایران بیوه میکند. از اینهمه که من دربارهی عباس میدانستم، فقط داشتن کارگاه سنگبلوک او را به مرگ اول مربوط میکرد و فاجعهی بیوه شدن زنی حامله به درد داستانم میخورد. هیچ الزام داستانی برای آوردن ِ تمام آنچه که میدانستم وجود نداشت، که هیچ، بار اضافی بر دوش داستان بود و در نتیجه به خراب کردن ِ داستان منجرمیشد. پس تنها کاری کردم به او زنی ایرانی دادم و به آن زن اسم ِ عشق ِ آن سالها را. یادم هست، وقتی آن روز غروب گفتند: « عباس مُرده » حتا وقتی جنازهاش را در مسجد، درون ِ تابوتی که پارچهی سیاهی روی آن کشیده بودند دیدم، باور نکردم. خیال میکردم الان است که عباس بلند شود و به دوستانش بگوید: « بابا! میگذارید یک چرت بزنم یا نه؟؟» مرگ عباس شد داستان ِ سوم.
مرگ سوم، مرگ همسایهمان کاظم آقای قهوچی بود. حالا دیگر من چهارده پانزده سالی داشتم. تابستان بود. بعدازظهرها باید صبرمیکردم، مادرم به خواب فروبرود تا بتوانم فرارکنم و به رودخانه به شنا بروم. آن پرویز ِ درون داستان، منم. صدای شیون ِ زهرا خانم، زن ِ کاظمآقا که در کوچه پیچید: « وای می کاظیم آقا.»، مادرم را از خواب پراند و من دانستم شنای امروز مالیده. یادم هست که وقتی دیدم روی جسد کاظم آقا یک ملحفهی سفید انداختهاند و حیاط ِ کوچک و سبز و بسیار تمیز ِ خانهاش مملو از آدم شده، فکرکردم، نکند با آن عصبانیتی که از کاظمآقا میشناختم، الان بلند شود و سر مردم داد بزند: « این وقت روز در خانهی من چکار دارید؟» باید فضای خانههای اطراف را به وصف در میآوردم تا آن رخوتی را که در بعدازظهرهای رطوبی ِ شمال به آدمی دست میدهد، به خواننده منتقل کنم. حالا باید آن دو مرگ را با این یک مرگ در ارتباط قرارمیدادم. کارگران غروبها در قهوهخانهها جمع میشدند و چای میخوردند و گپ میزدند. به خاطر اخلاق بد و عصبانی بودن ِ کاظمآقا، کمتر کارگری به مغازهاش میرفت. اما من آنجا را کردم پاتوق کارگران تا بتوانم او را به دو مرگ ِ دیگر پیوند بزنم. و مرگ ِ کاظمآقا را بیاندازم به یک روز یکشنبهی شلوغ، که بازار هفتگی بود و هنوز هم البته هست. مرگ ِ کاظمآقا قهوهچی، شد مرگ ِ اول.
و به این ترتیب سه حلقه از زنجیری به نام مرگ را که ازلی و ابدی است، ساخته بودم. چرا سه فصل؟ چون چهار فصل، سال را به یاد میآورد و این یعنی بسته شدن دایره یا سربه هم آمدن زنجیر، پایان ِ یک دوره و آغاز ِ دورانی دیگر. و چون مرگ را پایانی نیست، چون مرگ تمام نمیشود، خطی است که از ازل آمده و به ابد میرود. به این ترتیب داستان «زنجیر...» با خاطرهای که در ذهنم بود، پاگرفت.
امروز که داستان را منتشرکردهام، و امیدوارم خوانده شده باشد، دیدم بهتر بود، کاظمآقا به جای اینکه بگوید: «آخ دلم!» که هم خیلی سانتیمانتال و هم بسیار تکراری و مستعمل است، باید میگفت: « وای می دیل » که فارسیاش تقریبن همان « وای دلم » میشود، تا هم با فریاد زنش « وای می کاظیم آقا » همخوانی داشته باشد و هم عیب و ایرادهای « آخ دلم » را نداشتهباشد. این تصحیح بماند برای وقتی که مجموعهی سوم داستانم بیرون میآید.
هایدلبرگ 26.03.06
--------
روزنوشت ناصر غیاثی