پنجشنبه 3 فروردین 85 :: 23.03.06 

اِیرش کستنر[1]فارسی: ناصر غیاثیپیرمردی که



اِیرش کستنر[1]
فارسی: ناصر غیاثی


پیرمردی که در می‌خانه‌ی پراز دود جلوی من نشسته بود، شیرین هفتاد سال داشت. انگار برف روی موهایش نشسته بود. چشم‌هایش، مثل ِ میدان‌ ِ اسکیت روی یخ که حسابی ‌جاروشده باشد، می‌درخشید. گفت:
- آی که این مردم چقدر احمق‌اند.
و سرش را طوری تکان داد که فکرکردم الان است که از توی موهایش دانه‌های برف توی هوا بلند شوند.
- خوشبختی که یک تکه سوسیس دودی نیست، که هر روز بشود یک تکه‌ ازش بُرید.
گفتم:
- درست است، خوشبختی اصلا و ابدا چیزی دودی نیست، گرچه...
- گرچه؟
- گرچه شما یکی شبیه کسی هستید که ژامبون ِ خوشبختی در دودکش خانه‌اش آویزان است.
گفت:
- من استثنائم.
و یک جرعه نوشید.
- من استثنائم، چون آن مردی هستم که هنوز می‌تواند یک آرزوی دیگر هم بکند.
نگاهی پرس و جوگر به صورتم انداخت و بعد داستانش را تعریف کرد. با « خیلی وقت پیش بود» شروع کرد. سرش را به دو دستش تکیه داد و گفت:
- خیلی خیلی وقت پیش بود، چهل سال پیش. هنوز جوان بودم و از زندگی مثل لُپی بادکرده رنج می‌بردم. یک روز ظهر که آزرده خاطر روی یک نیمکت سبز ِ پارک چمباتمه زده بودم، پیرمردی کنار من نشست و همین‌طوری گفت: "بسیار خوب. ما فکرهای‌مان را کردیم. می‌توانی سه تا آرزو بکنی. " من انگار که چیزی نشنیده‌ام، به روزنامه‌ام چشم دوختم. ادامه داد: " هرچه می‌خواهی آروز کن، زیباترین زن ِ دنیا یا پول زیاد یا بزرگترین سبیل. مسئله‌ی خودت است. ولی سرانجام خوشبخت شو! این نارضایتی ِ تو حسابی رفته تو اعصاب ما. " شبیه بابانوئلی بود در لباس شخصی: ریش پُر سفید، لپ‌های قرمز مثل سیب، ابروهایی مثل پنبه‌ای که از درخت کریسمس آویزان می‌کنند. هیچ چیزش عجیب نبود. فقط شاید کمی خوش قلب به نظر می‌رسید. بعد از این‌که به دقت نگاهش کردم، دوباره به روزنامه‌ام چشم دوختم. گفت: "گر چه به ما مربوط نیست با سه تا آرزویت چکارمی‌کنی. اما اگر قبلن موضوع را به دقت موردبررسی قراربدهی، البته که کاراشتباهی نکرده‌ای. چون سه تا آروز سه‌تاست ، چهار یا پنج‌تا آرزو نیست. و اگر بعدن بازهم حسود و بدبخت باشی، نه می‌توانیم کمکی به تو بکنیم و نه به خودمان." نمی‌دانم می‌توانید خودتان را جای من بگذارید یا نه. من روی یک نیمکت نشسته بودم و با خدا و دنیا سرجنگ داشتم. از دورها صدای زنگ ِ متروی برقی می‌آمد. یک جایی دسته‌ی نگهبانان داشت با طبل و شیپور به طرف قصر می‌رفت. و این مرتیکه‌ی خُل نشسته بود کنار من.
- عصبانی شدید؟
- بله، عصبانی شدم. حال من مثل حال یک کتری ِ کمی قبل از انفجار بود. و وقتی خواست دهان ِ مثل پنبه سفید ِ پدربزرگ‌گونه‌اش را دوباره بازکند، در حالی‌که از خشم می‌لرزیدم، سرش دادکشیدم: " برای این‌که خر پیری مثل ِ شما دیگر به من "تو" نگوید، از فرصت استفاده می‌کنم و اولین و درونی‌ترین آرزویم را برزبان می‌آوریم: بروید به جهنم." کار خیلی خوب و مودبانه‌ای نبود. ولی کار دیگری هم از دست من برنمی‌آمد. وگرنه تکه پاره می‌شدم.
- خُب؟
- "خب" چی؟
- رفته بود؟
- آها! معلوم است که رفته بود. انگار بادبرده‌ بودش. درست در همان ثانیه. آب شده بود، رفته زیر زمین. حتا زیر نیمکت را هم نگاه کردم. آن‌جا هم نبود. از وحشت داشت حالم بهم می‌خورد. قضیه‌ی آرزو انگار جدی بود. آرزوی اول برآورده شده بود. ای دادو بی‌داد. و اگر آن آرزو برآورده شده بود، پس پدربرگ ِ خوب ِ مهربان ِ سربه‌زیر، یا حالا هرکس که بود، نه تنها رفته بود، و از روی نیمکت ناپدید شده بود، نخیر، بلکه پیش شیطان هم بود. پس یعنی رفته بود جهنم. به خودم گفتم: "خودت را مسخره نکن! نه شیطانی وجود دارد، نه جهنمی." ولی آن سه تا آروز چی؟ آن‌ها هنوز به قوت خودشان بودند؟ و با این وجود، هنوز آرزویم را نکرده، پیرمرده ناپدیدشده بود... گرمم شد و سردم شد. زانوهام مثل بید می‌لرزید. حالا چی‌کارکنم؟ چه جهنمی وجود داشته باشد چه وجود نداشته نباشد، پیرمرده باید دوباره ظاهرمی‌شد. این یکی را بدهکارش بودم. چه جهنمی وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، ناچارم بودم آرزوی دوم از سه تا آرزو را حیفش کنم. عجب گاوی بودم. یا این‌که باید می‌گذاشتم هرجا که هست، بماند؟ با اون لُپ‌های قشنگ ِ مثل سیب سرخ؟ در حالی‌که تمام تنم می‌لرزید، فکرکردم: لُپ ِ سیب ِ سرخ. چاره‌ای نداشتم. چشم‌ها را بستم و با ترس و لرز زمزمه کردم: " آروزمی‌کنم، پیرمرد دوباره پیش من بنشیند." می‌دانید؟ سال‌ها، حتا توی خواب به خودم سرزنش می‌کردم، که با این‌کارم آروزی دومم را برباد داده‌ام. ولی آن موقع چاره‌ی دیگری نداشتم. چاره‌ای دیگری هم نبود.
- خُب؟
- چی "خُب"؟
- دوباره پیداش شد؟
- آها! معلوم است دوباره پیداش شد. در همان آن. طوری کنار من نشسته بود که انگار هیچ‌وقت آرزوی دورشدن‌اش را نکرده بودم. یعنی، از قیافه‌اش معلوم بود که ... که او جایی بود که شیطانی... منظورم این است که باید خیلی داغ بوده باشد. بعلله! ابروهای پرپشت ِ سفیدش کمی سوخته بودند. و ریش قشنگ‌اش هم آسیب دیده بود. مخصوصن دوروبر ِ ریش‌اش. علاوه براین بوی غازی را می‌داد که کمی سوخته باشد. سرکوفت‌زنان نگاهم می‌کرد. بعد شانه‌ی ریش‌اش را از جیب ِ بغلش درآورد، ریش و ابرویش را تمیزکرد و با ناراحتی گفت: " گوش کنید مرد جوان! کار خیلی خوبی نکردید." با لکنت زبان عذرخواهی کردم. " خیلی متاسفم. من اعتقادی به سه تا آروز نداشتم. تازه سعی کردم، جبران کنم." گفت: "درست است. دیگر وقتش بود." بعد لبخند زد. طوری دوستانه لبخند زد که نزدیک بود اشکم دربیاید. گفت: " حالا فقط می‌توانید یک آرزوی دیگر بکنید، آرزوی سوم. امیدوارم با این یکی رفتاری محتاط ‌‌تری داشته باشید. قول می‌دهید؟" آب دهانم را قورت دادم و سرتکان دادم. بعد گفتم: "بله، ولی به شرطی که دوباره به من "تو" بگویید." به خنده افتاد. "باشد پسرم." و با من دست داد. " خدا نگهدار. خیلی بدبخت نباش! و مواظب ِ آخرین آروزیت باش! " با خوشحالی گفتم: " قول می‌دهم." ولی دیگر رفته بود. انگار فوتش کرده باشی."
- خُب؟
- چی "خُب"؟
- از آن وقت تا حالا خوشبخت هستید؟
- آها! خوشبخت!
همسایه‌ام بلند شد، کلاه و پالتویش را از روی رخت‌آویز برداشت، با چشم‌های سفیدش به من نگاه‌کرد و گفت: " چهل سال است که به آن آرزو دست نزده‌ام. گاهی اوقات نزدیک بود بروم سراغش. ولی نه. آروز تا زمانی خوب است که آن را مقابل چشمانت داشته باشی. خدا نگهدار."
از پنجره می‌دیدم که از خیابان رد می‌شود. دانه‌های برف دوروبرش می‌رقصیدند. و او پاک فراموش کرده بود به من بگوید، دست‌کم خوشبخت هست یا نه. یا این‌که به عمد جوابم را نداد. این هم البته ممکن است.

Sonderbare Geschichten von heute
Erzählungen moderner deutscher Klassiker
DTV München, März 1979
S. 125-128

[1] Erich Kästner
--------
روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.