«مرگ » مضمون مناسبی برای شمارهی فروردین ِ یک نشریه نیست، انگار دهنکجی است به زایش، به عمو نوروز، به سبزی و نور. اما چه کنیم که مرگ در ما حضور دارد، حتا در بهار. آدمی آن را یا به گونهای میپذیرد و با آن کنار میآید یا به اعماق ِ ناخودآگاه میراند. مرگ اما با هزاران نماد ِ فردی و جمعی به رویاها، نه، به کابوسهایش راه مییابد و خود را به رُخ میکشد. چرا که تا موجودی زنده است، مرگ هم موجود است.
از آن بسیار گفته و نوشتهاند و باز خواهند گفت و خواهند نوشت.
هزارتوییها هم نوشتهاند، هریک با زبان و شکل و منظر ِ خاص خود. من هم نوشتهام و آن را
زنجیری ازلی - ابدی در سه فصل خواندهام.