دیروز بیستم مارس بود که تمام شد. این کارها را انجام داده بودم: سه چهار لیوان چای با نان و پنیر، قرار با پزشک جراح برای بازکردن یکی از سوراخهای از عهد ِ عتیق گرفتهی بینی، نوشتن و فرستادن ِ ایمیلهای متعدد برای تبریک ِ سال نوی هنوز از راه نرسیده، شاهد ِ آماده کردن و چیدن ِ سفرهی هفت سین، راه رفتنی نیم ساعته در کوه و جنگل ِ پشت ِ خانه، خوردن ِ یکی و نصفی سوسیس ِ ترکی با نان و خردل و خیارشور، گفتگوی تلفنی با دوستی برای رفع سوءتفاهمی بسیار سطحی، سه ربع ساعت پازدن ِ تند به دوچرخه برای رسیدن به خانهی دوست، تماشای سیریناپذیر ِ پسرچهار روزهاش، روبوسیهای بعد از تحویل سال، انتظاری عبث برای شنیدن ِ تبریک عیدی که مشتاق شنیدناش بودم، ندادن و نگرفتن ِ عیدی، خوردن ماهی سفید و باقلاخورش، نوشیدن ِ دو شیشه آبجو، سه فنجان چای لاهیجان، نیم ساعت پازدنی کسالتبار به دوچرخه و سرانجام تلاش برای یافتن ِ علت ِ دلشورهای که سراسر روز در من بود.
دیروز بیست و نهم اسفند بود.
امروز بیست و یکم مارس است. هنوز کمی از آن باقی مانده است. این کارها را انجام دادهام: بیداری از خوابی پر از کابوس، دو لیوان چای و چند دانه بیسکویت در سکوتی کُشنده، یک ربعی پازدن به دوچرخه زیر بارانی ریز برای رسیدن به مشاورهای مایوسکننده با سازمان حمایت از مصرفکننده دربارهی کلاهی که بیمه سرمن گذاشت، تلفن به دکتر چشم برای گرفتن وقت، حمام کردن، خوردن قورمهسبزی یخزده با برنجی شفته، تلفن به اقصا نقاط جهان برای تبریک ِ سال ِ نو، بیشتر از سر ِ وظیفه و کمتر از سر ِ میل، جواب دادن به ایمیل از اقصا نقاط جهان برای عرض تبریک سال نو، دورخودگشتنی گیج و ویج تا همین چند دقیقه پیش، تحمل سردردی خفیف و سرانجام یافتن علت دلشورهی دیروز و امروز: خواندن ِ ایمیلی تلخ و تکراری.
امروز برابر با اول فرودین بود، نه؟
--------