بیست و هفت اسفند، نزدیك‌

بیست و هفت اسفند، نزدیك‌ ِ نیمه شب است که می‌رسم مهرآباد. غیر از میزبان مهربانم، امیر، دندان‌پزشک بی‌کار و جوان، کسی نمی‌داند آمده‌ام تا پس از بیست سال، اولین نوروز را در وطن باشم. هر دوتامان از تهران فراری هستیم و می‌خواهیم شب عید حتمن رشت باشیم و در کنار خانواده. پس می‌رویم منزلش تا شب را بخوابیم و فردا برویم گیلان زمین. مهمانی ِ کوچکی ترتیب داده، اغذیه و اشربه فراوان است. یک شکم سیر باقلاخورش و زیتون‌پرورده و کولی می‌خورم، در کنارش نم‌نمک آب شنگولی ِ دست‌ساز. بچه‌ها مرتب می‌خندند: « ببین چقدر لباس پشمی آورده! مرده حسابی مگر می‌خواستی بروی قطب ِ شمال؟ » توضیحات ِ من که: « بابا، من دارم از سرمای دو درجه بالای صفرمی‌آیم.» مانع ِ دست‌انداختن ِ بیشتر من نمی‌شود: « می‌رویم خلخال برایت جوراب پشمی می‌خریم.» « سفارش می‌دهیم برایت شال ِ پشمی هم ببافند.» « جلیقه آقا، جلیقه. بدهیم برایت جلیقه‌ی پشمی هم بدوزند.» «این را اگر مریض و سرماخورده بفرستیم، جواب رییس جمهور آلمان را چی بدهیم؟» نقل حرف و حدیث‌ها و خستگی راه ما را تا نزدیک ِ صبح بیدارنگه‌می‌دارد. تا بیدارشویم و چیزی بخوریم ساعت شده چهار بعدازظهر. من و دکتر راه می‌افتیم. پشت چراغ قرمز آذربایجان / آزادی زنی چادری می‌خواهد به ماشین‌ها روزنامه بفروشد. پسرکی به ماشین‌ها اسفند دود می‌دهد. مردی سالخورده و معتاد دستمال یزدی به گردن گدایی می‌کند. مرد دیگری یک بسته فندک گرفته دستش و لای ماشین‌ها می‌چرخد. آیا اگر او همه‌ی فندک‌هایش را امروز بفروشد، نان شب‌اش درآورده؟ کجا زندگی می‌کند؟ بچه دارد؟ تا برسیم به ترمینال پای راستم از بس ترمز ِ خیالی گرفته‌ام، کوفته است. از بس ترسیده‌ام ماشین‌ها به هم بمالند نیمه‌جان شده‌ام. یک اصطلاح ِ رانندگی هم یادمی‌گیرم: « آینه به آینه».
ایوب همکلاسی دوران دبستان حالا راننده‌ی سواری است. خط تهران/ رشت کارمی‌کند. از دیدن ما کلی خوشحال می‌شود.« تازه رسیدم. اگر شما نبودید حالا حالاها باید می‌خوابیدم.» دکتر مشتری دایمی اوست. « اگر عقب را شما دربست بگیرید، برای جلو مسافر دارم. الان تلفن می‌زنم بیاید. » «عقب دربست مال ما. مسافر جلو از کجا باید بیاید؟» «همین بغل، نواب. » ما هم از نواب می‌آمدیم. پس سلسبیل و نواب هنوز در تیول رشتی‌هاست. برمی‌گردد:« راه افتاده، برویم. » راه می‌افتیم. از ترمینال می‌زند بیرون. « می‌آید دور میدان. » «کجا؟ دور میدان؟ کدام میدان؟ » « ای بابا! آقا ناصر رفتی خارج، همه چی یادت رفته ها! خوب دور میدان آزادی دیگر برار!» عجب! من اینجا غریبه‌ام. این‌ها خودشان بهتر می‌دانند. لابد وقتی با یکی دور میدان آزادی قرار می‌گذارند، می‌دانند کجا هم‌دیگر را پیداکنند. ساکت بشین و روزنامه‌ات را بخوان. دور میدان غلغله است. سوزن بیاندازی پایین نمی‌آید. همه با هم فریاد می‌زنند: « لاهیجان! تبریز! انزلی! اردبیل! قزوین! کرج! » دو سه دوری دور میدان می‌چرخیم. مسافر جلو را پیدانمی‌کنیم. « ایوب جان، کجای میدان باهاش قرار گذاشتی؟» خودش هم کلافه است.« عرض کردم که دور همین میدان.» نه! انگار من دارم با او چینی حرف می‌زنم و او فقط گوآتمالایی می‌فهمد. «آنجا اینجوری نیست، نه ناصر آقا؟ همه سروقت می‌آیند، نه؟ » می‌بیند جواب نمی‌دهم، می پرسد: «تویوتای ۹۸ آنجا چند است، ناصر آقا؟ » « والله من از قیمت ماشین خبر ندارم. بهتر نیست یک تلفن دیگر بزنی و ...» « الان پیدایش می‌شود. کمی دیگر تحمل کن. بستنی بگیرم برایت بلامی‌سر؟ البته به پای بستنی‌های آلمان نمی‌رسد.» یک ساعتی می‌شود که منتظریم. حالا دیگر ماشین را نگه‌داشته کنار میدان، دکتر را نشانده پشت فرمان که اگر افسر آمد، در برود و خودش رفته برای کاوش. می‌رود و برمی‌گردد. « پس چرا نمی‌آید این مرتیکه؟ بابا شما می‌شناسیدش. بچه محل است: کامران، پسر کبل عمو فکری. بیست و یکی دو سال دارد. پیراهن حنایی پوشیده.» دکتر شرمنده‌ی من است:« این بیچاره که بیست سال بیشتر است، اینجا نیست، من هم که تازه دو سال است برگشته‌ام. » ایوب طرحی دارد: «دوکتورجان، تی‌جانا قوربان، تو یکی دو دور بزن، ببین شاید این دهاتی خر ماشین را دید و شناخت. » دکتر راه می‌افتد. من هم سرم را از شیشه می‌آورم بیرون و یکی دوبار داد می‌زنم: « کامران، کامران فکری!»سرانجام ایوب، کامران را دم ِ بساط ِ یکی از کبابی‌های دور میدان پیدامی‌کند: « گفتم همین‌طور که منتظر شما هستم، ته بندی بکنم. حالا کو تا رشت!؟ بین راه هم که نمی‌شود غذا خورد. » در اتوبان تهران / کرج شنیدن ِ صدای اذان پس از این‌همه سال به چشمانم اشک می‌نشاند و آرامم می‌کند. ایوب چون خمار است و تریاک فقط در کنار دریا به او می‌چسبید، سه ساعت و نیمه ما را می‌رساند رشت. هرکدام‌مان را دم در خانه‌مان.
این باید کمال ِ فضول باشد که صدایش از آیفون می‌آید: « بله؟ » « باز کن! مهمان ناخوانده! » « مردم آزار!» در را بازنمی‌کند. دوباره زنگ می‌زنم. این‌بار صدای برادر را به خوبی تشخیص می‌دهم: « بله؟ » « آبرار! مهمان ناخوانده نمی‌خواهی؟ » در را که بازمی‌کند و مرا در برابرش می‌بیند، زبانش بند می‌آید. در آغوش هم فرومی‌رویم و گریه می‌کنیم. « خدا مامان را بیامرزد.» دوره‌ام کرده‌اند و من در عرش سیرمی‌کنم. « بچه‌ها سرتان کلاه گذاشته‌ام. عیدی و سوغاتی را دو تا یکی کرده‌ام. باید تا تحویل سال صبرکنید. »

غروب است و خیابان شلوغ. باید بروم برای پس دادن سلام نورزوی. مسیر طولانی است. سوار تاکسی می‌شوم. جلو پر است. عقب یکی نشسته. من سوار می‌شوم. ده قدم جلوتر یکی دیگر. نان خریده، نان تازه. بوی نان می‌پیچد توی تاکسی. نان‌اش را می‌گیرد جلوی من: « بفرما!» « خیلی ممنون! مرسی! » «نه آقا! یه تیکه بکن! بو داره.» یک تیکه می کنم و میگذارم دهانم. چه نانی! به پهلوی دستی‌ام تعارف می‌کند. او هم تشکرمی‌کند و یک تکه می‌کند. راننده و دو مسافر جلو هم همینطور.به گمانم لذیذترین نانی بود ، که خورده‌ام.

نیمه‌شب است. از پایین صدای تلویزیون می‌آید: « مسابقات قایقرانی كشورمان با شركت ِ ...» در اتاق روبرویی اندی دارد می‌خواند: « براش نامه نوشتم، قشنگ و عاشقونه/ نوشتم با دو چشماش منو كرده دیوونه...» یكی نشسته زیر پنجره و دارد بلند بلند می‌خواند: « ...یعنی فاصله‌ی دو نقطه از یك زاویه...پس می‌گیم كه: اثبات قضیه‌ی دوشرطی. اثبات... قضیه‌ی... دو شرطی...» بیست دقیقه‌ای است که از كوچه‌ صدای حرف و خنده‌های دم ِ در می‌آید، عادت مالوف ما ایرانی‌ها. یادم رفته بود. دیدوبازدید‌های معمول ِ عید. بعد صدای باز و بسته شدن در ماشین و سرانجام سه چهار تا بوق ِ بلند: بوق خداحافظی‌.
سه هفته است كه رشت هستم. فقط یك بار برای ده دقیقه كنار دریا بوده‌ام.
« عمو؟» « بله.» « تلفن.» سلام، عید شما مبارک، چاكریم، مخلصیم، نوكریم.

در اتاق را می‌بندم، چراغ را خاموش می‌كنم، دراز می‌كشم روی تخت، چشم‌ها را می‌بندم، ذهن را آزاد می‌گذارم و تن را رها می‌كنم: پیمان بیست سه چهار سال دارد، فوق دیپلم نساجی گرفته، جودوكار و بی‌كاراست و دارد انگلیسی یادمی‌گیرد: « ناصرآقا فرقون به آلمانی چه می‌شود؟ » « فرقون؟ نمی‌دانم.» « به! پس تو چه جور مترجمی هستی كه!» خودم و او را راحت می‌كنم: « تقلبی!» وقتی پس از امتحان ِ چندین عینك و ایستادن‌های مكرر جلوی آینه یكی را انتخاب می‌كنم و می‌گذارم روی پیشخوان. آقای عینك‌فروش می‌گوید: « این كه افتضاح است آقا!» مصطفی مرغ‌فروشی دارد. سال‌هاست می‌گوید شاعر است، اما دریغ از یك كلمه‌ی مكتوب: « ببینم ناصر، راست است كه كتاب‌ات تمام شده؟ » خوشحال می‌گویم:« بله. به چاپ دوم رسیده.» « مگر تیراژاش چقدر بوده؟ » « هزارتا.» «آهااا! پس هیچی.» هادی، همكلاسی سال‌های دبستان، حالا نجار قابل اما بی‌اعتباری شده. چای پررنگ‌اش را می‌خورد، سیگار با سیگار روشن می‌كند و دم به ساعت دماغ‌اش را می‌خاراند: « می‌خواهم تا سه چهار سال دیگر بروم كانادا، این آخر عمری گوشه‌ای بنشینم و حقوق بازنشستگی‌‌ام را آنجا بگیرم و بخورم. می‌شود. نمی‌شود؟» « والله من از قوانین‌ ِ بازنشستگی در كانادا بی‌خبرم.» هادی چهار پسر جوان دارد كه بزرگترین‌شان تازه سربازی‌اش را تمام كرده و حالا كنار خیابان یخ در بهشت می‌فروشد.

غروب برادرزن و برادر مرا تا ایستگاه سواری ِ رشت/تهران همراهی می‌کنند. بارانی جنون‌آسا می‌بارد، از آن باران‌های رشت، زنجیرکش. تجربه‌ی این یک ماه ثابت کرده است، عقب نباید بنشینم. بعد از چهار ساعت راه، نه کمر داری، نه پا. نیم ساعت بعد یک جا جلو پیدامی‌شود. راه می‌افتیم. آقای راننده تمام شیشه‌ها را تا آخر کشیده بالا. شیشه‌ی جلو را دایم بخار می‌پوشاند و او با یک دست فرمان را چسبیده و با دست دیگر با لنگش بخار پاک می‌کند. سرانجام طاقت نمی‌آورم: « چرا بخاری را روشن نمی‌کنید؟ » «خراب می‌شود آقا.» « چرا این برف‌پاکن را نمی‌گذارید روی مرتب کارکند؟» « این لاستیک برف‌پاکن می‌دانی چقدراست؟ خراب بشود از کجا بیاورم؟» توی پیچ‌های منجیل و رودبار افتاده پشت یک کامیون. هیچی پیدا نیست. باران و پیچ و تاریکی نمی‌‌گذارد سبقت بگیرد. لنگ را از او می‌گیرم و می‌شوم کمک‌راننده. تا برسیم قزوین، نیمه‌جان شده‌ام. از قزوین دیگر باران نمی‌بارد. می‌افتیم توی اتوبان. خدا را شکر. دیگر اتوبان است و باران نمی‌بارد. تا تهران خیالم راحت است. زهی خیال باطل. آقای راننده می‌خواهد به سرویس بعدی برسد. سرعت بالای صدوبیست، اتوبان پر از چاله چوله، حرکت فقط از باند سمت چپ، با فاصله‌ی نیم‌متر از ماشین جلویی و مرتب در حال چراغ زدن. جنازه‌ام را می‌رسانم به خانه‌ی دکتر.

یک ماه کافی‌ست. دلم برای خانه، سكوت و تنهایی‌ام تنگ شده است.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.