داستان ِ پایین را دوستی فرستاده و خواسته حرفی اگر دارم، بنویسم. با اجازهاش شما را به خواندن ِ داستان و حرفهای من دعوت میکنم:
تافردا...
رعنا در اتاق همسرش منصور را باز کرد (پس منصور اتاقی مخصوص به خودش دارد. چرا؟) و او را دید که پشت به در، روربروی پنجره دلباز اتاق (منظور احتمالن "بزرگ" است)بر روی (به)صندلی چرخدار خود تکیه زده (یعنی سرپا ایستاده و به صندلی تکیه داده و یا درون آن نشسته و به پشت ِ آن تکیه داده؟) . وارد شد اما نزدیک به آستانه در ایستاد (وقتی وارد شده باشد، یعنی از آستانهی در رد شده است) و ناخودآگاه (؟) (به)آن طرف پنجره (بیرون پنجره) را نگاه کرد. اما درست (آیا نیازی به این تاکید است؟) مثل روزهای قبل، علت خیره ماندن منصور را نیافت. از زمانی که او روی ویلچر افتاده بود (آیا با آوردن ِ فعل ِ "افتادن" نویسنده قصد تحقیر منصور را داشته؟ یا جملهی مناسبی نیافته تا بگوید: از وقتی که منصور مثلن فلج شده بود و ویلچرنشین؟)، اکثر مواقع بدون اینکه با کسی حرفی بزند، همین طور("همین طور" یا دایم، همیشه، مدام؟) مثل مجسمه به آن سوی پنجره خیره می ماند و تقریبا هیچ صدایی(،) حتی باز شدن در اتاق (هم)کنجکاویش را تحریک نمی کرد. (وقتی دو نفر با هم در یک خانه زندگی میکنند، باز شدن در ِ اتاق معمولن باعث تحریک کنجکاوی نمیشود)
رعنا به دسته گل پلاسیده ای که داخل تنگ کنار پنجره قرار داشت( نویسنده با این اشاره میخواهد فضا را دراماتیزه کند و به خواننده بگوید فضای خانه بسیار دلگیر است.) نگاهی کرد و بعد از مکث کوتاهی (مکث؟ مگر قبلن چیزی گفته بود تا حالا مکث کند؟) گفت :" منصور، مدتیه که می خوام یه چیزی بهت بگم. هر بار خواستم بگم، نشده . می دونی؟ الان حدود 10 ساله که تو نشستی رو ویلچر. بعد از اون تصادف (در واقع نویسنده میخواهد به خواننده بگوید که منصور پس از یک تصادف ویلچر نشین شده. اما چون نمیداند این را چگونه به اطلاح خواننده برساند، این حرف را در دهان رعنا میگذارد. حال آنکه هر دو، هم رعنا و هم منصور علت ویلچرنشین شدن منصور را میدانند)، به هر دری زدیم اما فایده نداشت. تو خوب نشدی. منم شدم پرستارت. خوب اون موقع به خوب شدنت امید داشتم. اما الان نه دست و پای سالمی دارم نه کمر برام مونده. هر دفعه هم که پرستار آوردیم برات، اینقدر بد قلقی کردی و باهاشون راه نیومدی که سر یه هفته نشده، فراری می شدن از اینجا. خدا شاهده که تو این مدت برات کم نذاشتم. ولی ... ولی الان ..... (همهی این حرفها، چیزهایی است که ظاهرن هر دو باید بدانند، اما چون نویسنده تامل نمیکند، این حرفها را میگذارد در دهان رعنا.) منصور منم به آرامش احتیاج دارم. به استراحت احتیاج دارم. باز اگه بچه داشتیم، وضع فرق می کرد. اما الان چه دلخوشی دارم من؟ منصور، راستش اومدم بگم که..... (نویسنده هیچ تمهیدی برای اینکه نشان بدهد چرا رعنا ناگهان تصمیم میگیرد این حرفها را به منصور بزند، نمیچیند. چرا؟ چون عجله دارد، به سرعت برود سر اصل ِ موضوع. و این کار را خراب میکند.)
برای لحظاتی (چرا لحظاتی و نه لحظهای؟) حرفش را ناتمام گذاشت. با اینکه تا حالا حتما به منصور حالی شده بود (منصور متوجه شده بود، فهمیده بود، درک کرده بود)که منظور رعنا چیست، اما به زبان آوردن مستقیم آن برای رعنا خیلی سخت بود(خواننده از لحن و کلام ِ رعنا و نیز ناتمام گذاشتن ِ حرفش، این را میفهمد. نیایستیم بالای سرخواننده و به او بگوییم: میفهمی که؟). همان طور که به سمت منصور که تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بود (اگر زده بود که ما میخواندیم، مگر نه اینکه داستان از منظر دانای کل نوشته شده؟ ضمن اینکه نویسنده این را قبلن گفته بود. به شعور خواننده احترام بگذاریم و او را دستکم نگیریم.)قدم بر می داشت، ادامه داد:" می برمت یه آسایشگاه خوب، چند وقت یکبار هم می آم بهت سر می زنم. " (آیا گفتن چنین حرفی نیاز به مقدمهچینی ندارد؟ میشود بیتمهیدی این چنین خبر و تصمیم سختی را به اطلاع کسی رساند؟)
وقتی که روبروی منصور رسید، دید چشمان منصور به جلو خیره مانده. رعنا شوکه شد(چرا؟ رعنا مگر نمیدانست که این عادت منصور است؟). چند بار او را صدا کرد و بعد به آهستگی و با ترس تکانی به منصور داد. جسم بی جان و سرد منصور که چند ساعتی از مرگش می گذشت، اندکی به سمت جلو متمایل شد (بعید است به مردهای که روی صندلی نشسته دست بزنیم و او به طرف جلو متمایل بشود، معمولن به چپ یا راست متمایل میشود) و سرش با حرکتی خشک به سمت سینه اش پایین چرخید(چرخیدن سر به پایین چگونه است؟). رعنا که کاملا ترسیده بود با گریه اتاق را ترک کرد(از اتاق بیرون رفت.). برای لحظاتی (بازهم برای لحظاتی!!!) نمی دانست چه کار کند. مدام این دست و آن دست می کرد. آن خانه که تا همین چند دقیقه پیش برایش امن ترین نقطه دنیا بود (ولی نویسنده در پاراگراف ِ بالا چیزی غیر از این گفته بود. مگر نه؟)، به گورستان مخوف و ترسناکی تبدیل شده بود. انگار اصلا نمی دانست آنجا کجاست. وقتی که آرام تر شد(آرام شد. آرام نبود تا آرامتر بشود)، آمبولانس را (غلط و اضافی است) خبر کرد. نزدیک عصر بود (شروع داستان کی بود که حالا عصر شده است؟) که دکتر، مرگ منصور را تایید کرد،(.) او را به سردخانه قبرستان بردند تا روز بعد به خاک سپرده شود. بعد از آن، رعنا از خانه بیرون رفت (آیا رعنا به خانه برگشته بود یا اصلن از خانه بیرون نرفته نبود؟) و مدتی در شهر چرخید. مدتها بود که اینقدر احساس آزادی نکرده بود. با اینکه هرازگاهی دلشوره به سراغش می آمد اما از تجربه این آزادی غیر منتظره احساس سبکی می کرد. انگار به 12 سای پیش، همان اوایل آشنایی اش با منصور بازگشته بود. همان جوان قدبلند و چهارشانه که این مدت روی آن تابوت متحرک چرخدار، مدام تحلیل می رفت. آن شب رعنا حس می کرد دوباره مالک سرنوشت خود شده.
دیروقت بود که به خانه رسید. لباس های سیاهش را از کمد بیرون کشید(چرا لباسهایش و نه لباس یا پیراهن ِ سیاهش؟ ) . پشت لباسها چشمش به قاب عکس جوانی های منصور (مگر منصور الان چند سال داشت که پیر شده بود؟) افتاد (چرا قاب عکس آن پشت قایم شده بود؟ باز هم نویسنده حوصله نکرده تا جای مناسبی برای قاب عکس پیداکند. به اولین تمهیدی که به ذهنش رسیده، اکتفاکرده و داستان را باز هم خرابتر) . قاب را بیرون آورد و قدری به آن خیره شد(نگاه کرد). ساعت را برای صبح زود کوک کرد (یعنی آدم در اولین شب ِ پس از مرگ شوهر، آنقدر سنگین میخوابد – اگر اساسن بتواند بخوابد – که احتیاج به زنگ ساعت دارد؟)، عکس منصور را از قاب چوبی بزرگش بیرون آورد، آن را در آغوش خود کشید (همین یک جمله داستان را زیبا میکرد، اگر داستان اینهمه دچار کمبود نبود. با این جمله خواننده عشق ِ رعنا به منصور را حس میکند.) و کم کم به خواب رفت. (باور پذیر نیست.)
و حالا که داستان را تمام کردهام برمیگردم به عنوان داستان: "تا فردا...". چیزی دستگیرم نمیشود. نمیفهمم چرا عنوان این داستان "تا فردا..." است.
عزیز ِ من، شرط میبندم داستان را یکبار بیشتر ننوشته و دو سه بار بیشتر نخواندهای. اگرنه، چنین اشتباهات ِ فاحشی از تو که ذهنی داستانگو داری، بعید است.
لطفن توجه داشتهباش: اینکه میگویند در داستان یک کلمه، حتا گاهی یک واو مهم است، حرفی بیهوده نیست.
باید بیشتر بخوانیم.
--------