«آسمان نزدیک است. سه قو

«آسمان نزدیک است. سه قو پرواز می‌کنند. آب رودخانه بالا آمده است. درختان اسکلت‌های بلور آجین. چراغ روشن می‌کنم. ردپایی روی برف نیست. سردم است. پنجره‌ها بسته است. خانه ساکت است. گربه آب می‌خورد. هوا تاریک است. شوفاژها بازاست. شانه‌هایم می‌لرزد.
درها بسته است. بیدارم. خوابم می‌آید. کابوس دارم. سرم دردمی‌کند. بیرون باران می‌بارد. بیرون برف می‌بارد. بیرون باد است. بیرون صدای ماشین می‌آید. بیرون ساکت است. قطاری رد می‌شود. قهوه می‌خورم. روی کوه برف نشسته است. یک گنجشک جیک حیک می‌کند. تنها هستم. سکوت است. به قاب ِعکس‌ها نگاه می‌کنم. سیگار می‌کشم. ساعت تیک تاک می‌کند. تلفن زنگ می‌زند. عینک ندارم. گرسنه‌ام. نور کم است. شیر می‌خورم. شیر سرد است. شیر سفید نیست. سبزها کم‌رنگ‌اند. دهانم تلخ است. تشویش دارم. گربه خمیازه می‌کشد. عشق سیرابم نمی‌کند.
من ساکتم. دارم می‌نویسم. مغزم به خواب رفته است. انگشتانم یخ زده‌است. قلبم می‌زند. می‌خواهم بمیرم. پلکم سنگین است. دارم می‌میرم.»

نامه کنار جسدش بود.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.