گدابهار
ماه مه است، فصل ِ کار ِ دهاتیها و نسیهبری و کسادی ِ بازار ِ کاسبها. همان روزهایی که گیلانیها به آن «گدابهار» میگویند. اینجا هم انگار «گدابهار» است: چهار ساعت است بیرونم، فقط دوتا مسافر داشتم. تلفن زنگ میزند. فرانك
[1] است، مشتری دایمی من، نقاش ساختمان و سرپرست ِ تیم ِ دارتِ منطقهی « باغ حیوانات»
[2]. میگوید: تیم چهارنفرهاش امشب ساعت هشت با تیم محلهی « كُلن تازه
[3]»، در خانهی حریف، یعنی در کافهی پاتوق ِ آنها مسابقه دارد. بروم دنبالشان. مسافتشان طولانی است. پس اینجا خیلی هم گدابهار نیست. میرسم. کافه شلوغ است و پر از دود ِ سیگار.
- چه میخوری، شوفر تاکسی؟
- خودتی. آب پرتقال.
- شکرخدا که آب سیر ندارند، وگرنه شما خارجیها فقط آب ِ سیر میخوردید.
- هروقت شما آلمانیها از سیبزمینی دست کشیدید، ما خارجیها هم از سیر دست میکشیم.
مثل اعضای تیمش، سخت هیجانزدهاست. وقت زیادی برای شوخی کردن و حرف زدن با من ندارد. یك لیوان آب پرتقال برای من سفارش میدهد و میرود سراغ بازیکنانش. آبجوی سیری خوردهاند و سیگار پشت سیگار است که روشن میکنند.
قبل از حركت، به امید پیروزی، همه نفری یك استكان عرق هم میزنند، غیر از فرانك. میگوید جز آب چیزی نخورده، چون باید هشیارباشد و مواظب تیماش.
قرار میگذاریم بعداز تمام شدن بازی دوباره زنگ بزند كه بروم دنبالشان و بیاورمشان به « باغ حیوانات».
طرفهای نیمهشب است. از فرانكی ( دوستانش اینطور صدایش میكنند) خبری نیست. حتمن تیمشان باخته و دل و دماغ برگشتن با تاكسی برایشان نمانده است. یا هنوز نشستهاند و دارند میخورند؟ از مسافر هیچ خبری نیست. از بس شهر را زیر چرخ ماشین گذاشتهام، خسته شدهام. به خودم دلداری میدهم: «گدابهار است دیگر.» سرانجام یک جای خالی پیدامیکنم، در ایستگاه پاریس. میایستم. رانندهی جلویی طوری از آینه نگاهم میكند كه انگار ترسیده یا جاخورده با خودش فکرمیکند:« جا قحطی بود رفیق؟». توی دلم میگویم:« آره دادش. مگر نمیبینی گدابهار است؟» سیگاری میپیچم و مشغول دیدزدن تک و توک آدمهایی میشوم که رد میشوند. تلفن زنگ میزند. «آها،این باید فرانكی باشد». فرصت نمیدهم. خوشحال و خندان به آلمانی میگویم:
- هالو فرانك، من تا بیست دقیقهی دیگر آنجام.
- الو؟
از خرخر ِ تلفن و نرسیدن صدا میفهمم از ایران است.
- بله.
- الو؟
- الو!
- سلام!
- سلام!
صدا آشناست، اما نمیشناسماش.
- ناصر!
- بله
- سلام. من تقی هستم، پسردایی.
تقی هست، تقی پسردایی، دروازهبان و كاپیتان تیم فوتبال خُمام ِ سالهای دور، كارمند بازنشستهی بانك ملی، مرد ِ محبوب ِ محبوبه، پدر بهارك ِ جوانمرگ شده، همان تقی كه با راه رفتناش به زمین فخرمیفروشد، تقی ِ خندهرو، تقی ِ صوفی.
- آخ! سلام تقی جان. تی جانا قوربان!
- چاكرم. جان و دلم، پسرعمه!
تقی از آن پسرداییهایی نیست که وقتی دعوتنامه بخواهد و نخواهد هتل برود، یادش بیاید که یک پسرعمه هم دارد که سالهاست آنطرف ِ آبها زندگی میکند.
- قربانت. چه عجب یاد ماكردی؟
- ما همیشه به یاد تو هستیم آقا. زنگ زدم خانهات، نبودی. گفتم حتمن سر ِ کاری. تلفن زدم تبریک بگویم.
- قربانِ تو. لطف داری. چی را تبریک بگویی، تقی جان؟
- هم شهر تازه را، هم خانهی تازه را، هم کتاب ِ تازه را. میدانی من از كجا زنگ میزنم؟
- امیدوارم از فرانكفورت یا هامبورگ. بیایم دنبالت؟
- آوووه! اَی برار! ما كجا، فرانكفورت كجا؟ سالی یك بار رنگ ِ این تهران را هم نمیبینیم. از خُمام زنگ میزنم. با رضا، پسر عمو، نشسته بودیم شب نشینی، یاد تو افتادیم، گفتیم زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.
- ممنونم آقا، ممنونم. خیلی خوشحالم كردید.
باید مرگ ِ نابهنگام دخترکش بهارک را تسلیت بگویم. نمیتوانم.
- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمیخواهی بیایی؟
- ممنونم تقی جان. ولی خانهی خاله كه نیست. میدانی چقدر خرج دارد؟
- یک کاریش بکن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیمات. بیا بعدازظهرها، بعد از زوالهخواب
[4]، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، کنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و کلوچهی فومن.
- وای نگو تقی، نگو بیانصاف!
میخندد:
تی جانا قوربان. زود بیا عمهجان پسر.
- چشم دایی پسر. چشم. ببینم چه میشود.
- من خداحافظی میکنم. بیا با رضا حرف بزن.
وسط چاق سلامتی با رضا هستم كه میشنوم یكی پشت خط است. باید فرانك باشد.
- خوب رضاجان خوشحال شدم، صدات را شنیدم. به امید دیدار در خُمام، به امید آلوچه خوردن در باغ های مرزدشت و کباب و اشپل و مغزگردو در «بازار درون» و ماهیگیری در رودخانههای اسالم و قدم زدن در مزارع برنج ِ شیجان و زواله خواب روی ایوان خانهات. و غروبها رشت تو كوجی میدان و پیله میدان گشتزدن: پیله باقلا، دم بوگوده باقلا، بپخته باقلا
[5]...
میخندد:
- خُب بیا دیگر برار. تو بیا، همه چیز درست میشود.
نمیشود رویا بافت و فرانك را منتظر گذاشت. گدابهار است و رقیب زیاد. تند تند خداحافظی میکنم و قطع میكنم. گوشی را برمیدارم:
- هالو؟
- هالو! اینجا فرانك. آی شوفر تاكسی! اگر سیر نخوردی بیا دنبال ِ ما.
- فرانك! چندبار به تو بگویم كه من تاكسی میرانم اما شوفر تاكسی نیستم؟ بیست دقیقهی دیگر آنجام.
- ممنون. حالا تو بیا، تو راه حرفش را میزنیم.
- چاو.
- چاو.
از صدا و لحن فرانكی پیداست كه تیمش برنده شده.
میرسم. اینها که بغض کرده، نشستهاند گوشهی کافه، باید اعضای تیم ِ «کلن جدید» باشند. اعضای تیم ِ فرانکی مست و پاتیلاند، مستِ قهرمانی ِ دور اول ِ مسابقات ِ دارتِ محلاتِ برلین و پاتیل الكل. خبرش را به محض اینکه میرسم، فرانک میدهد. ضمن اینکه تاکید میکند، در طول مسابقه فقط آب خورده. حالا میخواهند با هم برگردند به «باغ حیوانات» و بروند در عرقفروشی ِ پاتوقشان، «همه با هم یك شكم سیر آبجو بخورند». فرانك یکی میزند به شانهام و میپرسد:
- آهای شوفر تاكسی! بگو ببینم، كاسبی خوب است؟
«گدابهار» را که نمیتوانم برایش ترجمه کنم. میگویم:
- نه! فرانكی فقط سگدوزدن مانده برایم. اما پیش پای تو از ایران زنگ زدند و اینقدر خوشحالم كردند كه خوشحالی تو انگشت كوچكش هم نمیشود.
- ببین! بعد به من میگویی، بهت نگویم شوفر تاكسی. آخر ای خارجی ِ سیرخور، خوشحالی كه متر و معیار ندارد.
و قاهقاه میخندد.
- راست میگویی، اما نه من میتوانم شادی ِ پیروزی ِ تیمات را حس کنم و نه تو شادی ِِ ناشی ِ از شنیدن ِ صدای پسردایی و پسرعمو را.
- ولش كن. کارت که تمام شد، برو با همان خارجیهای سیرخورت فلسفه بباف. الان برای من این مهم است كه تیم ِ من برنده شده و آخرهفته است. هرکداممان دلایل خودمان را برای شادی داریم و این کافی است. رادیو را روشن كن و موزیك بذار. كلاسیك هم ممنوع.
سرش را برمیگرداند به عقب و تا برسیم با اعضای تیماش بازی امشب را تحلیل میکند و دربارهی آرایش تیم در مسابقهی بعدی بحث میکند. من زیر لب زمزمه میکنم: بهار گیلان بو خودا داره تماشا، به مثل گیلان بوخودا ناره اَ دونیا
[6]. به رویابافیام ادامه میدهم:اردیبهشت گیلان میشود بهشت، وقتی برسم، اول میروم ...
Frank [1]
Tiergarten [2]
Neuköln [3]
[4] خواب قیلوله
[5] باقلی مازندرانی، باقلی دم کرده، باقلی پخته.
[6] بهار گیلان به خدا دارد تماشا ، مثل گیلان به خدا ندارد این دنیا