چهارشنبه 6 اردیبهشت 85 :: 26.04.06 

از آن‌جا که حدس می‌زدم


از آن‌جا که حدس می‌زدم یافتن ِ متن آقای علی‌رضا در ادبیات لُخم مشکل باشد، از ایشان اجازه گرفتم و تمام متن را این‌جا کپی می‌کنم:
حوصله جار‌جار ندارم، اما دوستی به‌اصرار از من خواسته‌است از كمّ و كِیف تاریخ شفاهی ِادبیات معاصر ایران كه از نزدیك درگیر آن بوده‌ام كمی شفاف‌تر بنویسم...با این فرض كه بنده به‌ هیچ‌وجه در این گروه شخص شناخته‌ای نبوده و تا پایان هم نخواهم بود ، شناخت خودم از این مجموعه را این‌جا می‌آورم...به دلایلی كه دوست هم ندارم تا آخر به آن‌ها اشاره‌ای كنم ، حتا به دوستان خیلی خیلی صمیمی ، ترجیح می‌دهم مشاهدات و نظرات خودم را كه بعضاً در این‌وبلاگ بی‌پرده هم می‌نویسم حتی‌المقدور با اشارات باشند تا آنان كه خود دستی بر آتش دارند دریابند...جز این بوده تا به‌‌حال، الباقی تكذیب است و بس...
به‌دلایل‌ای كه فعلاً نزد خودم می‌مانند ، همیشه از این‌كه خودم را در متن بحث‌ها و نظرات بگذارم پرهیز داده‌ام...

گروهی كه جناب اكبریانی جمع كرده‌اند برایِ این مجموعه دقیقاً مانند عمله جمع كردن از دور میدان‌ها برایِ كارگری‌ست (قصد جسارت ندارم...اما روش یكی بوده است)...طبق یك‌سری معرفی‌هایِ استاد فلانی از دانش‌گاه فلانی كه مثلاً خب بد نیست این جوان كه ذوقكی هم دارد و شاید خرخوان بدی نبوده است و نمرات‌اش بد نیست...اصلاً ای بابا كجایِ این مملكت حرفه‌ای بوده‌است كه این‌‌جا باشد؟...بگذار این‌جوان هم یك لقمه نان گیرش بیاید...در ضمن این تازه‌كاران را ، مانند كارگر افغانی كه تبعه‌یِ نویسنده‌گی‌ِ حرفه‌ای ندارند و به‌قول اهل فن اهلیت این‌كار را ندارند ، به‌تر می‌توان استثمار كرد...مانند كارگران زن كه همه‌جا راحت‌تر استخدام می‌شوند چون مزد كم‌تری می‌گیرند...مثل سریال‌ها و فیلم‌هایِ سینمایی كه دیگر از بازی‌گران مشهور در آن‌‌ها كم‌تر سراغ می‌بینیم ، چون دست‌مزد‌ها‌یِ این بازی‌گران گم‌نام و به‌عكس حرفه‌ای‌ترها خوش‌چهره‌تر را می‌توان خوب دوشید ( اعم از معنوی و مادی).دقیقاً روشی كه در مطبوعات حاكم است...دوست ندارم دوست عزیزی را به درد ‌سر بیاندازم ، فقط تا آن‌جا گوشی دست‌تان بدهم كه فلان آقایی كه دارد ترك‌تازی می‌كند قبلاً به شغل شریف تراش‌كاری مشغول بوده‌است...و یا فلان خانوم انتخاب شایسته شده‌اند فقط برایِ آن چشم و ابرویی‌ست كه برایِ فلان دبیر تحریریه قمچیل كرده‌‌اند...
بگذریم...به قول صاحب ارض وبلاگ‌ستان خاله‌كرست‌بازی موقوف!
جناب اكبریانی هم گز نكرده و گزینش‌نكرده (تا آن‌جا كه می‌دانم) كار را سریع به درزی واسپرده‌اند...البته قصد ندارم مقصر اصلی را ایشان بنام‌ام...اصلاً...شرافت حرفه‌ای ایشان به‌جایِ خود...اما ندانم‌كاری‌ها ایشان را شریك دزد و رفیق قافله می‌كند...اگرچه ابتدا روش ایشان حرفه‌ای بوده است و اصراری بر سرعت عمل نداشته‌اند و بیش‌تر بر كیفیت متمركز بوده‌اند!!! اما از همان تقسیم‌كار و گزینش خشت‌ها معلوم بود این چینه‌ به ثریا !!! نرسیده واریز می‌كند...یك‌سری عشق‌شان می‌كشد مثلاً فلان نویسنده را بر می‌دارند...خب تقسیم اراضی ِخوش آب‌و‌هوا ته می‌كشد و نوبت به تتمه‌ها-ست( باز هم قصد جسارت نیست...اما پوچی و بی‌رحم‌ایِ این‌كارها از به‌كار بردن چنین ادبیات‌ای ناچارم می‌كند)...می‌مانند آن‌ها كه سر و زبان‌دار نبوده‌اند( گیرم سوادشان بیش‌تر هم بوده باشد) تو گویی زبانم لال ته-‌تفاله نصیب برده‌اند...غنایم جنگی تمام شد...غذا تمام است...حالا با چه تخصصی؟...آن‌اش زیاد مهم نیست(ارجاع به همان شاهد مثال آن آقا یا فلان خانوم مذكور در چند سطر پیش)...بگذریم...بنا به دلایلی ، قدم‌به‌قدم ، با پیش‌رفت تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر ایران پیش می‌رفتم...اگرچه عمده گناهان را تا آن‌جا كه حق هم چنین بود برگردن ناشر قبلی انداخته‌اند ، اما حالا كه قرار است مانده‌ها را ناشر دیگری بیرون دهد...هم‌چنان همان مشكلات بالا رفع نشده باقی مانده‌اند....بماند آن‌دسته از نیرویِ پرتوان و جوشنده كه به‌مرور ایام و مواجهه با شلخته‌گی‌ها و بی‌تعهدی‌ها از گروه ریزش كردند...
پس با توجه به آن‌چه شرح دادم، مطالعه این مجموعه كه بسیار آماتوری تهیه شده‌است را توصیه نمی‌كنم.

--------
روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.