Mains
Last Posts
Categories
Monthly Archive
تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر
تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر ایران 1/ صادق هدایت/ مریم ساداتگوشه/ زیر نظر محمدهاشم اکبریانی/ انتشارات روزنگار/ چاپ اول/ تهران 1383/ شمارگان 3000
در تمام نقلقولها، رسمالخط و نقطهگذاریها و فاصلهگذاریها مو به مو از خود کتاب است و آنچه داخل پرانتز آمده از من.
آشنایی با گفتگوگر در پیشگفتار
خانم مریم سادات گوشه، گفتگوکننده، پیشگفتار کتاب را با رویایی آغازمیکنند که در آن صادق هدایت از ایشان « تقاضای یک سبد میوه یکدست» میکند. ایشان سبدی انگور به دست هدایت میدهند. هدایت « خوشه انگوری را از سبد برداشت و با تبسمی به من نشان داد و به آن خیره شد، سپس آن را در دستش فشرد. آنگاه آب انگور از لابلای انگشتانش سرازیر شد و ... چرا انگور؟ مگر چه سری در این میوه نهفته است.(؟) همان انگوری که در بوف کور سمبل شراب است (!!!). البته نه شراب معمولی که حالت مستی به انسان دست میدهد (!!!). بلکه شراب حیاتبخش که به اسطورههای کهن ایران بازمیگردد(!!!). اسطورههایی که همه تمدن و فرهنگ ایران باستان در آن نهفته است. شرابی که از جان میآید و در حقیقت عصاره جان است (!!!). حال این عصاره جان از دستان هدایت نه یکدفعه(!!!) بلکه قطره قطره میچکد...» ص 8-7 و ادامه میهند: « ... بعد از اولین مصاحبهام با یکی از گفتوگوشوندگان به این نتیجه رسیدم که نوشتن تاریخ شفاهی نویسندهای که پدر داستاننویسی معاصر ایران بهشمارمیآید، کار من نیست. اما همان شب این خواب شگفتانگیز را دیدم. خیلی گیج شده بودم. تعبیرش برایم مشکل بود. تا اینکه به جملهای از کتاب بوف کور رسیدم، واقعا مبهوت و حیران شدم چون کاملن تعبیر همین خواب بود(؟؟!!!) "حالا میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایهام مثل آب تربت بچکانم."» ص8 البته من نفهمیدم چرا آن خواب و تعبیرش – که تعبیر نبود- ، ایشان را مجاب میکند، به کار ادامه بدهند. « شاید بتوان، پس از یکسال و اندی تلاش، از صحبتها و خاطرات عموزادهاش، آقای جهانگیر هدایت،( که البته در صفحهی 11 ، در معرفی نامهی ایشان، ناگهان تبدیل به برادرزادهی هدایت میشوند) دوستان نزدیک دوران جوانیش، دکتر انور خامهای (این که شد فقط یک دوست) و دیگر اقوامشان خانم میترا هدایت که توسط دکتر ابوالقاسم تفضلی به من معرفی کردند، به گوشهای از تاریخ زندگی بوف کور(!!!) و اسرار نهفتهاش پی برد.» ص 9-8 بعد توصیفی از « جامعه دهه سی » میدهند و میگویند: هدایت « به وضوح دردهای عمیق اجتماع را درک میکند، دردهای مردمی که در سکوت محض به سرمیبرند و قدردت و اختیار هیچگونه تصمیمگیری از خود ندارند. اما لرزش این سکون را (!!!) را قدری در خود احساس میکنند و چون در چنگ استعمار کهن آن روز به سر میبرند، راهی برای فرار ندارند (!!!) پس ترجیح میدهند که بخوابند (!!!)، خوابی چندین و چند ساله. بهطوری که زخم آن پیکر نحیف هدایت را ذره ذره در انزوا فرومیبرد(!!!). او نیز همانند نیما که غم خفته مردم (!!!)، خواب را در چشم ترش شکست، جامعه خفته غرق در فلاکت و بدبختی را به خوبی لمس کرد.» ص 9. و ادامه میدهند: « باید پس از خودکشیاش به جای طرد و محوکردنش از جامعه به بررسی لایههای درونی وجودش میپرداختند و دلایل و علل (!!!) خودکشی او را مورد بررسی قرارمیدادند و در آثارش جستجوی بیشتری میکردند. چرا او عشق را در ناخودآگاه وجودیش (!!!) تکه تکه میکند(!!!) و در چمدانی به خاک میسپارد "زن اثیری". چگونه میشود شعلههای آتش عشق را قطعه قطعه کرد(!!!) و تا ابد در خاک سپرد(!!!) تا دست هیچ نامردی (!!!) به آن نرسد.(؟) پس درک هدایت از عشق، درکی کاملن هنری(!!!) و عمیق(!!!) بوده است.» ص 10.
حالا فکرمیکنید با این پیشگفتار، گفتگوها چگونه پیش میرود؟ خواهیم دید.
پرسشگر، همانگونه که از پیشگفتارشان برمیآید، فاقد دانش ِ لازم برای گفتگو دربارهی تاریخ شفاهی، دربارهی صادق هدایت و بوف کور است. او گاهی مصاحبهشوندگان را با هدایتشناسان اشتباه میگیرد. مثلن از دیدگاه و نظر هدایت درباره فلسفه حیات و زندگی ص 43 میپرسد. پاسخ ِ چنین پرسشی تنها در توان یک هدایتشناس است. گاهی ِ ِ پرسشهایی طرح میکند که پاسخشان اظهر من الشمس است، مثل تاریخ تولد ص 59 یا تاریخ و نحوهی خودکشی ِ دوم هدایت ص 51 و 71 یا تاریخ ترجمهی بوف کور به فرانسه ص 41 یا تعداد خواهران و برادران هدایت ص 63. گاهی هم پرسشهایش کاملن بیربط و فاقد هرگونه اهمیت است، به مثل: تعداد فرزندان ِ کریمخان هدایت، عموی صادق هدایت. ص 47 .
بخش عکسهای کتاب فاقد حتا یک عکس از خود صادق هدایت است. سالشمار ِ کتاب سرهم بندی شده و بسیار ناقص است. به مثل در ص 157 میخوانیم: « فعالیت او در زمینه ادبیات و فلسفه (!!!) و بالارفتن سطح دانش او در این زمینه(!!!) 1307». یا « استخدام در ... شرکت سهامی کل (!!!) ساختمان» ص 157. در این سالشمار تنها سال انتشار پنج کتاب هدایت آمده است و از دیگر کتابهای او هیچ نشانی نیست. در سالشمار میخوانیم:« 1329 با گرفتن گواهینامه پزشگی مبنی بر ابتلا به "روانبیماری"(!!!) در 12 آذر ماه با این بهانه به پارس (غلط چاپی، پاریس) بازگشت.» ص 158. اما خانم میترا هدایت میگوید: «...(صادق هدایت) در سال 1329 که دوباره میخواسته به پاریس برود، مجبورمیشود گواهی پزشکی بگیرد و بگوید بیماری مغزی دارد تا به او ویزا بدهند که به پاریس برود.» ص 78.
رسمالخط کتاب یکدست نیست، بسیاری از جملات غلط دستوری دارند و علایم دستوری، حتا گاهی نقطهی پایان جمله نیز نادیده گرفته میشود. در حاشیه بگویم آقای محمدهاشم اکبریانی که «سرپرست مجموعه»اند، در شناسنامهی کتاب به عنوان ِ ویراستار ِ کتاب نیز معرفی شدهاند. از غلط های چاپی کتاب نمیگویم، که در عرصهی کتاب یگر تبدیل به پدیدهای عادی شده است. فقط یک نمونه به دست میدهم: در پاسخ به پرسش ِ پرسشگر مبنی بر چگونگی ِ آشنایی آقای ابوالقاسم تفضلی با صادق هدایت، آمده: « من تا سال 1381 (!!!) در مشهد بودم. برای ادامهی تحصیل در سال 1320 ه ش به تهران آمدم ...» البته خانم میرم سادات گوشه، در پیشگفتار از همکارشان « ...جناب آقای ناصر نوذری که کار پرزحمت نمونه خوانی و تصیح کتاب را انجام دادند» تشکرمیکنند.
کتاب شامل چهار گفتگو است به ترتیب، با جهانگیر هدایت، میترا هدایت، انور خامهای و ابوالقاسم تفضلی. چهار نفری که ظاهرن به علت فامیل ِ بودن با هدایت یا دوستی با او، برای گفتگو انتخاب شدهاند.
از این چهار تن دکتر خامهای چند سال پیش در کتاب ِ «چهار چهره» (شرکت کتابسرا، چاپ اول: پاییز 1368) هرچه دربارهی هدایت میدانست، نوشتهبود. این گفتگو حرف ِ تازهای نداشت. گفگو با دکتر تفضلی هم بیش از شش صفحه نیست، که آن هم هیچ چیز خواندنی و نویی ندارد.
در معرفی هر یک از چهار نفر نامبرده، شرح کشافی از تحصیلات و نه زندگی ِ آنان، مثل تحصیلات ِ جهانگیر هدایت ص 11 یا تعداد زبانهایی که خانم میترا هدایت میدانند، ص 55 و یا چگونه آموختن حساب و هندسهی انور خامهای ص 97 میآید که هیچ علت وجودی ندارند، مگر همان شیوهی مرضیه در جهت ِ منکوب کردن خواننده توسط عنوانهای تحصیلی و افزدون به صفحات ِ کتاب.
در بخش بعدی به بلندخوانی ِ گفتگوی نخست کتاب، گفتگو با آقای جهانگیر هدایت مینشینیم.
--------