همیشه اول كمی می‌خندد، نخودی.

همیشه اول كمی می‌خندد، نخودی. جوری كه می‌خواهد با خنده‌اش به تو بگوید: ‹ نمی‌دانی به چه كشف‌ِ بزرگی دست یافته‌ام، به كشفی نو در زندگی انسان و شناخت او. وای اگر بدانی. از جنس‌ِ آن نوع مطالبی‌ست كه، بسته به آدمش، یا روح‌ را جلا می‌دهد یا آتشش می‌زند.› خوب، تو هم با دیدن‌ِ لبخندش، ناخودآگاه، لبخندی برلب می‌نشانی و خودت را برای شنیدن‌ موضوعی جان‌دار و یا خنده‌دار آماده می‌كنی. سرجایت جابه جا می‌شوی. گوش‌هایت را تیز می‌كنی و اگر مثلن پایت كمی كج مانده باشد، راستش می‌كنی. حتا اگر شاش هم نداشته باشی، برای عاقبت‌اندیشی هم که شده، می‌روی توالت، زورت را می‌زنی. یا گاهی وقت‌ها این حس به تو دست می‌دهد كه زندگی‌ات در آستانه‌ی یک تحول قرارگرفته و پس از شنیدن‌ِ حرف‌هایش بی‌شک دگرگون خواهدشد. خلاصه همان‌طور كه نخودی می‌خندد، نگاهی كوتاه، خیلی كوتاه، خیال كن در عرض چندهزارم ِ ثانیه، كه شاید حتا تصور ِ طول‌ِ چنین زمانی برایت غیرممكن باشد (آخر صحبت از لحظه، آن، لمحه، یا مترادفات دیگری كه احتمالن وجود دارد و من نمی‌شناسم، نیست، می‌فهمی كه؟) بله نگاهی اندیشمندانه به صورتت می‌اندازد و چشمان‌ِ خندانش را به چشمانت می‌دوزد ومی‌گوید: «هه! هه! جالب است.» حالا تو منتظری كه شروع كند، تا بدانی دیگر چه چیز تازه‌ای جالب است. درست در همین لحظه، یادش می‌آید كه لنگر ندارد. لنگرمی‌خواهد؛ كه پیپ است. گذشته از این اصلا و ابدا اهل هیچ نوع دود و دمی نیست. پیپ كشیدنش هم مثل سیگار كشیدن ‌ِ سیگاری‌های اصیل، هردمبیل نیست، كه قبل و بعد از غذا، در گرسنگی و سیری، قبل و بعد و در حین نوشیدن چای، در هنگام وجد و بی‌تفاوتی، در وقت‌ِ شادی و غم، در تنهایی و در جمع، اول صبح و آخرشب، قبل از رفتن به توالت و در توالت و چه می‌دانم دیگر كی، حتمن باید یك سیگار لای انگشتان دست یا گوشه‌ی لبشان بسوزد و دود شود. نه. این كارش هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی‌اش حساب و كتاب دارد. خودش را پت و پهن می‌كند، وسایل‌ِ پیپش را كه، غیر از توتون و پیپ، شامل‌ِ فیلتر و فرچه‌ی مخصوص‌ِ تمیزكردن‌ِ لوله‌ی پیپ و یك تكه بلور كوچک به شكل و اندازه‌ی یك تكه برلیان است كه ثروتمندها به همسران‌شان هدیه می‌كنند، و سرانجام‌ِ كبریت‌ِ بلند‌ِ مخصوص‌ِ پیپ باشد، می‌آورد، و می‌گوید: « اول بگذار پیپم را روشن کنم. » طُرفه آنكه دو سه پُك نزده، خاموشش می‌كند. بله، غیر از این وقتی خیلی هیجان‌زده بشود و یا بخواهد متنی را از رو برایت بخواند، به سراغ‌ِ سیگار می‌رود. گفتم، سیگار؟ اشتباه كردم، سیگار نه، سیگاربرگ می‌كشد. از هیچ سیگاری خوشش نمی‌آید. گاهی هم كه سیگار برگش تمام شده باشد و البته این‌هم جزو موارد ِ نادر ِ زندگی‌‌ی اوست، یك سیگار ترا برمی‌دارد، پس از چهار پنج پُك با خشم و غضب سیگار را، بین انگشتان ِ شصت و اشاره‌، جلوی بینی‌ات می‌گیرد و با لحن ِ تحقیرآمیزی می‌گوید: « این‌هم سیگار است، تو می‌كشی؟» البته از ترس ِ گشودن باب ِ بحثی تازه و در نتیجه عدم تحول ِ احتمالی در زندگی، تا حالا کسی جرات نکرده از او بپرسد: « خوب مرد مومن، تو که سیگارشناسی، چرا خودت سیگار نمی‌کشی؟» تا حالا چند نفر از دوستانش بخاطر نشنیدن‌ِ همین یك جمله از دهان او، هی مرتب سیگارشان را عوض كرده باشند، خوب است؟ حاشیه زیاد رفتم. ببخشید. داشتم می‌گفتم، حالا كه می‌خواهد شروع كند به تعریف كردن مطلبش، لنگرمی‌خواهد. دوباره خنده‌ی نخودی‌اش را تحویل تو كه دیگر یواش یواش دارد كاسه‌ی صبرت لبریزمی‌شود، می‌دهد و دوباره می‌گوید: «هه! هه! جالب است؛ گوش كن! ». اول توتن سوخته‌ی پیپ را خالی می‌کند. چند بار شده كه یكی، كه با او خیلی عیاق و یا به قول خودش یخلا بوده، بالاخره حوصله‌اش، مثل همین الان‌ِ شما، سررفته و گفته :« كَُشتی بابا، بالاخره می‌تَرَكَی، بگویی زَبَر؟ » اصولن، مثل‌ِ بیشتر آدم‌ها، چندان حاضر جواب نیست. اما همیشه این یك جمله را دم دست دارد: « چقدر عجولی تو؟ صبركن دیگر. » و واو ِ تو و ر ِ دیگر را می‌کشد، حسابی. حالا نوبت مراسم ِ تمیز کردن پیپ است که در نوع خود مراسمی تک است. نمی‌گویم تا موجب ِ اطاله‌ی کلام نشود. بعد همان‌طور که دارد توتون می‌ریزد داخل پیپ می‌گوید: « آب‌جو نداری صاحب‌خانه؟ این چه وضعی است آخر؟ » فقط كسانی كه از آشنایی‌شان با او مدت زیادی نگذشته باشد، زود خوشحال می‌شوند و خیال می‌كنند كه مقدمه‌اش تمام شده. بدو بدو به آشپزخانه، سر یخچال می‌روند. آشناها دو تا آبجو را با هم می‌آورند. چون اولی را در دو جرعه سرمی‌کشد. باری همه آماده‌ی شنیدن می‌شوند و اگر سیگاری باشند، حتمن سیگاری هم روشن می‌كنند. البته ناچارم اعتراف كنم، اغلب مسایلی كه، پس از نیمه‌جان كردنت، طرح می‌كند، مسایل پیش‌ِ پا افتاده ای نیستند. معمولن یا درباره‌ی جنس‌ و جنم‌ِ آدمی است، یا درباره‌ی ادبیات. و البته و صد البته چون نویسنده است، خدا آن روز را نیاورد كه بخواهد درباره‌ی موضوعی ادبی – هنری مطلبی را عنوان كند. می‌بینی ترا ابله‌ مطلق فرض كرده و دارد با ذكر جزیی‌ترین نكات و سیر تاریخی وحتا حواشی‌ ِ غیرضروری مربوط به آن مطلب، كه تو هنوز نمی‌دانی چیست، روشنگری می‌كند. آن وقت دیگر روزگارت سیاه می‌شود تا به هسته‌ی حرفش برسد. اما، ما كه جزو نزدیكانش باشیم، دیگر در طول زمان كاركشته شده‌ایم و یادگرفته‌ایم. در چنین مواقعی می‌دانیم كه هنوز برای شنیدن‌ِ مطلب زود است. گوش نمی‌كنیم. اگر مراقب باشد، به دهنش نگاه می‌كنیم، اما فكرمان را می‌بریم به جاهای دیگر. اگر در حاشیه‌روی‌هاش آنقدر سرعت گرفته باشد، كه متوجه‌ات نشود، که همیشه همین‌طور است، درحینی كه از نگاه كردن ِ گاه گداری به دهانش غافل نیستیم، در این‌صورت و تنها در این‌صورت است كه اگر مجله‌ای چیزی دم دستمان باشد، برش می‌داریم، ورق می‌زنیم، اگر تلویزیون روشن باشد، كه معمولن نیست، نیم‌نگاهی به تصاویری كه می‌روند و می‌آیند، می‌اندازیم، خلاصه سرمان را جوری گرم می‌كنیم و منتظر می‌مانیم. چرا؟ چون او كه به همان یك جمله‌ی « جالب است » و آنهم فقط یك بار گفتن اكتفا نمی‌كند. پس از آن همه مقدمه‌چینی آن وقت نوبت‌ِ تفاسیر و نتیجه‌گیری‌ها و اظهارنظرها و نقدهایش از موضوعی است که می‌خواهد مطرح کند. همیشه هم پس از دو سه بار گفتن ‌ِ « جالب است » با خنده‌ی نخودی‌اش اینطور ادامه می‌دهد: « آدم بعضی وقت ها نگاه كه می‌كند، می‌بیند، انسان واقعن چه موجود‌ِ پیچیده‌ای است.» این‌همه حاشیه رفتم، اجازه بدهید یك حاشیه‌ی دیگر هم حاشیه بروم و بگویم كه كلمه‌ی ‹پیچیده› را خیلی دوست دارد و تمام مشتقات‌ِ آن را می‌شناسد. نه اینكه بی‌جا استفاده كند، اتفاقن به‌عكس همیشه بجا و بموقع بكارمی‌بردشان. مثلن نه در مورد دستور‌ِ پختن ِ نوع غذایی كه تازه است ( آشپزی‌اش تعریفی ندارد، یعنی غذاهایش به مزاج من خوش نمی‌نشیند، اما كی جرات دارد كوچك‌ترین ایرادی به آنچه پخته و جلویش گذاشته، بگیرد. باری بگذریم. ) یا حتا در مورد ِ دادن ‌ِ آدرسی كه واقعن هم پیچیده است. نه. اما مسایل را، وقتی دلش بخواهد، چنان می‌پیچاند، یا پیچیده جلوه می‌دهد، كه واقعن هم برای توصیف آن هیچ كلمه‌ای مناسب‌تر از كلمه‌ی پیچیده و مشتقات‌ِ آن نیست. شاید چون ذهن پیچیده‌ای دارد؟ یا می‌گوید: « آدم وقتی نگاه می‌كند، چاره‌ای ندارد مگر تحسین ِ آن‌هایی را که از میان این‌همه پیچیدگی راه‌شان را پیدامی‌كنند. البته فقط عده‌ی قلیلی پیدایش می‌كنند. بقیه بی‌آنكه بدانند در كدام پیچ جاده‌ی زندگی گیركرده‌اند، هم‌چنان…)) و همین‌طور ادامه می‌دهد و می‌گوید و می‌گوید، طوری كه تازه‌آشنایان، یواش یواش اصل مطلب یادشان می‌رود. یا از سر ناچاری به پنجه‌های پای‌شان خیره می‌شوند و یا به دامش می‌اُفتند و با او، سر یكی از تركیبات‌ِ پیچ، كه فراوان داریم و او همه‌شان را حی و حاضر در ذهن دارد، وارد یك گفت‌گوی فلسفی درباره‌ی انسان می‌شوند. البته به شرطی که موفق بشوند، بین جملات سیل‌آسایش یک نقطه قراربدهند، که به جرات می‌توانم بگویم، تا امروز کسی نتوانسته. تا او به خودش بیاید و برود سر اصل مطلب، برخی از تازه آشنایان ‌ِ آدم‌‌شناس‌ ِ كم‌حوصله‌، سری در تایید حرف او تكان می‌دهند و می‌خواهند با زبان بی زبانی به او حالی كنند كه : «خوب تو فعلن اصل مطلب را بگو.» یا: « این تفسیر تو از موضوعی‌ست كه ما هنوز نمی‌شناسیم.» باری سرانجام وقتی دیگر نفسی برایت نمانده، موضوع را تعریف می‌كند. می‌دانم، جان‌ ِ شما هم مثل آن تازه آشنایان، به لب‌تان رسیده. ببخشید، این لابد از كمالات هم‌نشین است. خلاصه می‌كنم، آن روز هم پس از روشن كردن‌ِ سیگار برگ و تفاسیر و تعابیر و اظهارنظرها و نقدهای پیچیده‌اش، سرانجام كاغذ ِ توی دستش را تکان داد و گفت:
- هه! هه! جالب است. من این را ترجمه كرده‌ام. تعجب می‌كنی، نه؟ خوب آدم وقتی نگاه می‌كند، می‌بیند چه امكاناتی زندگی در اختیار تو گذاشته و تو بی‌خبر بوده‌ای. من نمی‌دانستم كه می‌توانم ترجمه هم بكنم. بهرحال نپرس از چه زبانی، چه فرقی می‌كند؟ فرض كنیم از زبان‌ِ مثلن ویتنامی یا یونانی یا چه می‌دانم حتا بگیر زبان‌ِ محلی‌ی یكی از جزایر اندونزی. گفته بودم كه هیچ فرقی نمی‌كند، نه برای تو كه شنونده‌ی این متن باشی و نه برای من، كه مترجمش باشم. اما به این اذعان دارم كه من زبان‌ِ اصلی را فوت آب نیستم. از سر تفنن یادش گرفته‌ام. اما زبانی، كه تو داری متن را به آن می‌شنوی، زبان مادری‌‌ ِ ماست. ( یک کام از پیپ ) جالب است، چرا زبان، مادری‌ست، اما سرزمین، پدری؟ در همه‌ی زبان‌ها همین‌طور است. می‌تواند موضوع ِ پژوهشی بشود برای بیکاره‌های دانشکده‌های جامعه‌شناسی. (یکی از توالت برگشته) در مجموع می‌خواهم این را برسانم كه لازم نیست دنبال‌ِ متن اصلی بگردی و آن را با ترجمه‌ی من مقابله كنی، تا شاید بتوانی با پیداكردن چند اشتباه، مُچم را بگیری. کدام مترجم اشتباه نکرده؟ یا، اگر هم خیلی خوش‌بین باشم، که نیستم، در صورتی که ترجمه‌ام باب‌ِ میل‌ِ تو باشد، بَه‌بَه و چَه‌چَه‌ات را بشنوم. خوب گوش كن. وقتی از تو به هدرنمی‌رود و چیزی از جاییت كم نمی‌شود. (خنده‌ی نخودی) جالب است، می‌گویند كه وقت طلاست. اما همه‌ی ما می‌دانیم كه این حرف شعاری توخالی بیش نیست، وگرنه بازهم همه‌ی ما می‌دانیم كه اگر کسی در جستجوی طلا باشد، نمی‌رود كتاب بخرد و بخواند، می‌رود، پول درمی‌آورد، تا بعد به طلا تبدیلش كند. به شما اطمینان مطلق می‌دهم، تا به امروز هیچ خواننده‌ای، منظورم خواننده‌ی كتاب واینجور چیزهاست و نه آوازخوان، هیچ خواننده‌ی پولداری در جهان پیدا نشده. به یكی دو نكته‌ی دیگر هم اشاره كنم و بروم سر اصل‌ِ مطلب. اول این كه در سراسر دنیا همین یك دست‌نوشته موجوداست، كه به دست من افتاد. چگونگی‌اش بماند ( آهی از سر ِ خوش‌حالی در شنوندگان) بعضی‌ها جا به خاطر بدخطی‌ی نویسنده‌اش ناخوانا بود كه من آنها را در متن با علامت سئوال مشخص كردم، بعضی جاها هم بر اثر مرور زمان و احتمالن بر اثر تماس با آب و خاك و نه آتش، چون در اینصورت سوخته بوده و رفته بود پی‌ی كارش. باری پیچیده‌اش نكنم، حالا دیگر رنگ و رویش رفته بود و ناخوانا بود، اینها را با نقطه چین مشخص كرده‌ام. در انتها بگویم، معنی‌ی بعضی از جملات را، كه تعدادشان زیاد نیست و در مجموع به كُل متن آسیبی نمی‌رساند، اصلن نفهمیده‌ام تا بتوانم ترجمه‌اش كنم. یعنی اگر دقیق‌تر بگویم، باید بگویم، معنی جملات را در زبان‌ِ اصلی فهمیده‌ام، اما نتوانستم آن را به زبان‌ِ مادری‌مان منتقل كنم. كتمان نمی‌كنم، بوده‌اند جملاتی هم كه اصلن نفهمیده‌ام. معنی‌ی كلماتی كه در جمله بوده‌اند، روشن و اضح بود، اما وقتی آنها را كنار هم می‌نشاندم، چیزی دستیگرم نمی‌شد، منظورم این است كه چیز دندان‌گیری نصیبم نمی‌شد تا آن را به خواننده منتقل كنم. دست‌نوشته عنوان ندارد، من هنوز عنوانی برایش انتخاب نكرده‌ام. پس خودت اگر حوصله كردی و دوست داشتی، یك عنوان برایش بگذار. مهم این است كه از خواندنش و در این‌جا از شنیدنش لذت ببری. حالا این متن و این تو.»
یک کام دیگر از پیپ می‌گیرد و می‌خواند:
تا حالا چای بابونه خورده‌اید؟ اگر(؟؟) خورده باشید می‌دانید(.....) هرچقدر هم (....) كه بابونه در یك استكان‌ِ آب داغ بریزید، به هیچ وجه رنگش به پای یك استكان(؟؟) چای سیاه نمی‌رسد.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.