چهارشنبه 10 خرداد 85 :: 31.05.06 

مستی ِ شوق


مستی ِ شوق

عجب روز ِ بی‌نظیری. بازار داغ ِ داغ است. مسافر است که سوار و پیاده می‌شود. در خیابان و فرودگاه و نمایش‌گاه و جلوی هتل‌ها مسافرها صف بسته‌اند. بی‌سابقه است.
جلوی نمایش‌گاه مردی سوار می‌شود. آلمانی که اصلن بلد نیست. چند کلمه انگلیسی بلد است که وقتی با لهجه‌ی ایتالیایی‌اش قاطی می‌شود، به زور می‌تواند حالیم کند که اول می‌رویم هتل، چمدانش را بردارد و بعد هم می‌رویم فرودگاه. نمی‌دانم چرا صورت‌حساب‌اش را پیش پیش می‌خواهد. که می‌نویسم و می‌دهم دستش.
جلوی هتل که می‌رسیم، دربان ِ هتل در را برایش باز می‌کند. من هم از پشت فرمان در ِ صندوق عقب را بازمی‌کنم. چند دقیقه بعد صدای بسته شدن ِ در صندوق عقب و بعد بلافاصله در عقب ِ ماشین می‌آید. راه می‌افتم. تماشای مسافران ِ فراوان و در نتیجه کاسبی ِ داغ ِ امروز سرحالم آورده. می‌افتم توی ترافیک ِ سنگین شهر. رادیو را روشن می‌کنم. چند ایستگاه می‌چرخم، چیز دندان‌گیری که مناسب ِ حالم باشد، پخش نمی‌شود. خاموش می‌کنم تا به التماس‌های مرکز در بی‌سیم گوش کنم که برای جاهای مختلف در به در دنبال ِ تاکسی می‌گردد. با خودم می‌گویم: « ها! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. گیرم که فقط همین یکی دو روز است که ما راننده‌های تاکسی پشت به زین هستیم. » ناگهان احساس می‌کنم، شماره‌ی مرا صدا می‌کند. خوب گوش می‌کنم. بله شماره‌ی مرا صدا می‌کند. میکروفن را برمی‌دارم و می‌پرسم آیا با من کاری دارند؟ مرکز می‌پرسد، کجا هستم و کجا می‌روم. نکند بازهم دستم خورده به دگمه‌ی آژیر خطر و شماره‌ام روی مانیتور ِ مرکز قرمز شده؟ می‌گویم در کدام خیابان هستم و به فرودگاه می‌روم. در جواب سئوال ِ من که آیا مسئله‌ای پیش آمده، می‌پرسند، آیا مسافر هم دارم یا نه. با لحنی شوخ می‌گویم: « مگر امروز تاکسی ِ خالی هم پیدا می‌شود؟» مرکز سرش شلوغ است و حوصله‌ی شوخی ندارد. با لحنی خیلی جدی می‌پرسد، مسافرم مرد است یا زن؟ ترسم برم می‌دارد. نکند پلیس دنبال ِ این مسافر است! نکند مال مافیا باشد! می‌گویم:
- مرد.
می‌پرسد:
- ماشین ِ شما آینه دارد؟
دیگر پاک گیج شده‌ام. می‌گویم:
- لطفن بگویید جریان چی است. مسافرم آلمانی بلد نیست.
حالا مرکز می‌خندد:
- هم‌کار ِ عزیز، مسافر ِ شما دم در ِ هتل منتظر ِ شماست.
در آینه نگاه می‌کنم. واقعن کسی دیده نمی‌شود. برمی‌گردم. نه، هیچ‌کس توی ماشین نیست. می‌گویم:
- نمی‌دانم چه شده. لطفن به هتل خبر بدهید که من تا ده دقیقه‌ی دیگر جلوی درشان هستم.

دربان ِ هتل می‌گوید:
- چمدان ِ مسافر را که گذاشتم توی صندوق عقب و درش را بستم، دیدم در ِ ماشین‌ات باز است، گفتم ببندم تا مسافر برگردد. تو هم فورن راه افتادی و صدای "هوپ هوپ" ما را نشنیدی. مرکز توانست از روی صورت‌حساب، که شماره‌ی تاکسی‌ات روی آن بود، پیدایت کند و بگوید که برگردی.
ایتالیایی در حالی‌که غش‌غش می‌خندد، سوار می‌شود.
--------
روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.