آنچه میخوانید، ترجمهی نامهای است از یک دانشجوی ایرانشناسی، جوانی بیست و پنج ساله و ایرانی – آلمانی که شش ماه در ایران بود تا فارسیاش را تکمیل کند. از او خواستهبودم برداشتهایش را برایم بنویسد.
... و اما دربارهی برداشتهایم از این کشور: اینجا هم دقیقن جامعهای است، مثل جوامع ِ کشورهای غربی، که در آن همه میخواهد فقط با زور کارشان را پیش ببرند. با این تفاوت که اینجا- فقط در حرف- کمی مهربانتراند. نمیگویند: «نه»، بلکه میگویند: « انشاالله»، که معنیاش تقریبن همان «نه» است. میگویند: « قربانت» اما منظورشان « ولمون کن، برو دیگه بابا!» است. جالب اینجاست که اینها از یک طرف کشورشان را تا بالاترین حد ِ ممکن تحسین میکنند، اما از طرف ِ دیگر نسبت به غرب رابطهی عشق ونفرت دارند. از یکی میشنوی: « نه بابا، جامعهی ایران درب و داغونه.» و چند دقیقه بعد همان آدم میگوید: « مردم خارج پول دارن، ولی خوشبخت که نیستن. هیچجا ایران نمیشه.» ( یعنی فقط ایران هست و خارج و هیچ تفاوتی بین بقیهی کشورهای جهان وجود ندارد. به همه از دم میگویند: خارج
[1].) «عاطفه توی ایران خیلی زیاده. خونواده خیلی معنی داره.» و بعد دوباره همان آدم: « همه اینجا سر هم کلاه میذارن. آدم دیگه به فامیل خودشم نمیتونه اعتماد کنه.» بیشتر مردم عقدهی حقارت دارند، عقدهی حقارتی که میخواهند از طریق تصاحب ِ مادیات جبران کنند. 99 در صد گفتگوها سطحی است و طرفهای گفتگو دایم سعی میکنند خالی ببندند و به من بگویند، چه مردمان مهمی هستند و چقدر پول و مال دارند و همزمان چقدر روشنفکرند. و اینکه اصلن خیال نکنم، چون در خارج زندگی میکنم، چیز خاصی هستم. جامعهی ایران از تناقضات بیشماری برخورداراست. هیچچیزی سرجایش نیست. افسردگی ِ جنسی در خیابانها از طریق ِ دیدزدن ِ دایمی و روسپیهای بیشماری که در خیابانها میبینی، به نمایش درمیآید. به زنها خیره میشوند و میگویند: «ماشاالله». یعنی به قول خودشان از یک طرف "مرتکب ِ عمل حرام میشود"، اما از طرف ِ دیگر از اصطلاحی مذهبی استفاده میکنند و میگوید: «ماشاالله.» تقریبن تمام مردم، به محض ِ اینکه دهانشان را بازمیکنند، دروغ میگویند. با این وجود اما مهربان و کمکرسان هستند. بیشترشان کلی خرج ِ ظاهرشان میکنند. مرتب میخواهند که دیگران تحسینشان کنند و در صحبتهایشان از آنها به عنوان ِ آدمهای شوخ، خیرخواه، و اما قبل از هرچیز «باکلاس» نام ببرند. زبان واقعیت را لاپوشانی میکند. واقعیت سخت است، زبان نرم و لطیف. سرخودشان را خیلی کلاه میگذارند، تا احتمالن مجبور نشوند، پیش خودشان اعتراف کنند که هم از نظر درونی و هم از نظر ِ مادی چقدر فقیرند. میل به کار متمایل به صفر است. همه مرتب در حال آه و نالهاند که کارشان چقدر سخت است، گرچه وقتی آنها را سرکارشان زیر نظرمیگیری، میبینی تقریبن اصلن از جایشان تکان نمیخورند. یک مغازه، اندازهی حمام خانهی ما، چهار نفر کارمند دارد، اما هیچکدامشان نمیآیند جلو تا به تو به عنوان مشتری کمک کنند. بله، «کارشان سخت است» دیگر. رانندگی که برای خودش چیزی است. خیابانهای یکطرفهای می بینی که در انها، حتا وقتی پلیس هم آنجا هست، ماشینها سی متر دنده عقب میروند. اصلن اینطور نیست که برگردند، بلکه با کمال پررویی شروع میکنند به بحث کردن. اما «بیخیال، مهم نیست.» چرا که اگر راننده دلیلی قانعکننده داشته باشد، پلیس میگذارد این یکی یا آن یکی دنده عقب برود. و اینطور نیست که به پلیس پول بدهند، نخیر، چرت و پرتی تحویل پلیس میدهند و قانعش میکنند. علاوه براین در رانندگی بسیار خشن هستند. اما خندهدار این است که حتا در رانندگی هم تعارف میکنند. امروز یک ماشین وسط چهارراه ایستاده بود و ساعتها با یک عابرپیاده بحث میکرد که کی اول برود. تعارف وسط ترافیک در قلب تهران. چرا که نه؟؟ مگر چه اشکالی دارد؟؟ در یک پراید تا هفت نفر آدم جا میگیرد، تازه آنهم بدون بچه. در مورد تعداد بچهها که عدد سر به فلک میزند. گاهی، وقتی در ماشینی بازمیشود، فکرمیکنم یک گربه همین الان زاییده است. اینهمه بچه در فضایی آنقدر کوچک! چیزی که هرگز فراموش نمیکنم، این است که دو تا ماشین وسط ِ ترافیک، جایی تقریبن به اندازهی پنج متر بین خودشان بازکرده بودند، فرش پهن کرده بودند، رویش نشسته بودند و داشتند گپ میزدند. فکر میکنم اگر کسی به آنها چای و شیرینی تعارف میکرد، حتمن قلیانشان را هم بیرون میآوردند و قلیانکشان به گپشان ادامه میدادند. باور کن، من این را با چشمهای خودم دیدم. نمیدانم کدامیک خندهدارتر است، خود ِ نفس ِ عمل یا اینکه هیچکس اعتراض نمیکرد.
کافی است. بقیهاش بماند برای وقتی که همدیگر را دیدیم...