اِسی
کیف ِ چرمی ِ دانشگاهی اسفندیار همیشه همراه اوست، در عزا و عروسی. درش هم همیشهی خدا بازست. تا میرسد پرتش میکند یک گوشه. پُر است از مجله و كتاب و کاغذ. لای هر کدام خلالدندان ِ رنگ و رو رفته ای، تکهای دسمتال کاغذی مصرفشده، پاکت نامهای بازشده، خودکاری جوهرداده یا مدادی به اندازهی بندانگشت، دیده میشود. مداد را معمولن لای دفترهای قد و نیمقدش میبینی. دایم یادداشت برمیدارد. عضو هیچ انجمن و گروهی نیست اما با تمام انجمنها و گروهها در اقصا نقاط جهان در ارتباط است. میگوید: « کار سازمانی کافی است، باید محفلهای روشنفکری راه انداخت.» با همه جور روشنفکر ارتباط دارد.از همه جور روشنفکر خاطره دارد. به هر «روشنفکر ِ مطرحی » حرف ِ « تکاندهنده» زدهاست. در هر نشریه و مجلهی روشنفکری مطلبی دارد، همه « با اسم مستعار»؛ خودش میگوید.
اسفندیار چند وقتی زندانی سیاسی بوده. همه خاطرات ِ زندانش را ازبرند. الان دارد دکترای فلسفه میگیرد. خودش میگوید: « دانشجوی دانشگاهی هستم در آلمان با قدمتی چهارصد ساله در فلسفه.» تزش «سنجش ِ پسامدرنیستی ِ نظام نشانهای ملاصدرا در سُهروردی و اسطورهی سیمرغان در دبستان ِ حکمت ِ غرب، نزد ِ هایدگر» است. آلتوسر و آدرنو و ژان پیاژه و هرمنوتیك و زیباییشناسی ِ همهی مكتبها را ازبرست؛ خودش میگوید: «نحلههای فكری.» نقد دانشگاهی و تفسیری و روانکاوانه را بیهوده میداند. تکیه کلامش « نقد، فقط نقد ِ هرمنوتیک » است. یکبار وقتی یک خانم کارگردان تئاتر دیگر نخواست با او بخوابد، در حضور جمع به او گفت: «همانطور که با نقدهایم ترا به عرش اعلاء رساندم، همانطور هم به خاک سیاه مینشانمت.» میگوید: «من دومین فیلسوف ِ شفاهی ِ جهانم. » تا به حال کسی به او نگفته: « یکی داشتیم، دو تا شد.» چهل و چند سال از عمرش میگذرد.
سرش طاس است. دایم با نوک انگشت ِ اشاره، عینک کُلُفت و پهنش را هُل میدهد بالا. همیشه قسمتی از پایین ِ شکم ِ نُقلی ِ کوچکش با پشمهای سیاه ِ نزدیک ناف پیداست. میگوید: «من از هرچیز تنگ بیزارم. چه جامعه باشد چه شلوار.» تا به حال کسی از او نپرسیده: «حالا هیچ استثنایی هم ندارد؟» همیشه ته ریشی دارد. و یا اگر اصلاح کرده باشد، اینجا و آنجای صورتش کُپه کُپه، واحههایی از موهای ریز و سیاه - سفید میبینی. یا دستشویی ِ حمام خانهاش کمنور است یا آینه ندارد. اسفندیار بو میدهد.
زیاد حرف میزند و موقع حرف زدن هر دو دستش - اگر توی دماغ نباشد یا زیر بغل یا پشمهای سفید سینهاش را نخاراند - در جهتهای مختلف تكان میخورد. لای دندانهایش معمولن چیزی گیر کرده است. گوشت نمیخورد. همیشه یک کوکاکولا سفارش میدهد. فورن آن را مینوشد و بعد میافتد به جان ِآبجوی این و آن. کمی از غذایت را ناخنک میزند. بعد که میگویی: «یک سالاد برایت سفارش بدهم؟ مهمان من.»، میگوید: « خیلی ممنون. اصلن فکری بدی نیست.»
سیگاری نیست، یکی دو نخ از سیگار این و آن میكشد.
اِسی فیلسوف و منتقد شهر و دوست ِ ماست.
--------