دارم کتاب ِ «داستایفسکی –

دارم کتاب ِ «داستایفسکی – هانری تراویا، ترجمه‌ی حسینعلی هروی» را می‌خوانم. انتشارات ِ نیلوفر، چاپ ِ اول، زمستان 1369. می‌رسم به صفحه‌ی 125 . تراویا می‌گوید داستایوفکسی رمان ِ «هم‌زاد»، یا به قول آقای هروی «دوبل» را از داستان ِ معروف ِ «بینی» ِ گوگول تقلیدکرده. می‌نویسد:
«فصل دوم داستان بینی با این جملات آغازمی‌شود:"کوالف (در پانوشت Kovalev)، معاون کالج، صبح ِ بسیار زود بیدار شد و با لبهایش صدای ((بِرٌ)) درآورد. پس آنگاه بدنش را کشید، درازکرد و دستور داد آینه کوچکی را که روی میز قرارداشت بیاورند. او می‌خواست یک جوش کوچک را که شب گذشته روی بینی‌اش درآمده بود نگاه کند."»
وقتی می‌بینم کوالف هم بدنش را می‌کشد و هم درازمی‌کند، مشکوک می‌شوم. سرم را بلند می‌کنم، به قفسه‌ی ادبیات روس ِ کتاب‌خانه‌ام نگاه می‌کنم. بله، «یادداشت‌های یک دیوانه و هفت قصه دیگر» از گوگول به ترجمه‌ی آقای خشایار دیهیمی را دارم. نشر نی، چاپ اول، 1381. منبع هم داده است: Diary of a madman, and other stories. . بله، خوش‌بختانه ترجمه‌ی داستان ِ آن‌جا بینی و این‌جا دماغ هم در آن هست. فصل دوم ِ داستان در صفحه‌ی 101 را بازمی‌کنم. می‌خوانم:
«کاوالیوف (پانویس ندارد)، افسربازاریاب، زودتر از معمول از خواب برخاست. صدایی رررررر مانند از میان لب‌هایش خارج کرد. همیشه هنگام بیدارشدن چنین می‌کرد و اگر دلیل این کارش را می‌پرسیدند، دلیل قابل قبولی نمی‌توانست ارائه کند. کاوالیوف خمیازه‌ای کشید و خواست آینه‌ کوچکی را که روی میز بود، برایش بیاورند. می‌خواست نگاهی به جوش کوچکی که شب قبل روی بینی‌اش ظاهر شده بود بیندازد.»
دو متن را مقایسه می‌کنم، تفاوت‌ها کم نیستند، از تفاوت ِ اسم و شغل بگیر تا وجود یا عدم وجود ِ یک جمله‌ی تقریبن طولانی . به خودم دل‌داری می‌دهم: «ترجمه از روی ترجمه این گرفتاری‌ها را هم دارد دیگر. متن اول از فرانسه ترجمه شده و متن دوم از انگلیسی. تازه معلوم نیست خود ِ آن ترجمه‌ها از چه زبانی بوده. خیال کن یکی از این چهار مترجم از روی دماغ ِ گوگول تقلیدکرده‌اند.» می‌گذرم. برمی‌گردم به کتاب هانری تراویا تا ببینم استاد داستایفسکی بالاخره چگونه از گوگول تقلید کرده‌اند. در ادامه می‌خوانم‌:
« و رمان دوبل (یا همان هم‌زاد ِ خودمان)این‌گونه آغاز می‌شود: "ساعت نزدیک هشت صبح بود. یاکُف‌پترویچ گلیادکین صاحب‌منصب ِ عالیمقام از یک خواب طولانی برخاست، دهن دره کرد، درازشد و خمیازه کشید و بالاخره در حالیکه از تختخوابش به پایین می‌جست چشم‌ها را گشود و به سوی آینه گردی که روی کمد قرارداشت دوید. به خود گفت آقای گلیادکین اگر یک جوش درشت وسط چهره‌اش درآمده بود چه حکایتی می‌شد؟" و همین‌گونه در سراسر کتاب می‌توان مطالب را به موازات متن گوگول تعقیب کرد.»
چرا این یکی هم خمیازه می‌کشد و هم دهن دره می‌کند؟ ببینم ترجمه‌ی فارسی ِ "هم‌زاد" یا به قول آقای هروی، "دوبل" را ندارم؟ سربلندمی‌کنم. چرا. دارم. فئودور داستایوسکی، ترجمه‌ی ایرج قریب، نشر نقره، 1368. می‌آورم و در صفحه‌ی 9می‌خوانم:
" وقتی یاکف گولیادکن (در پانویس آمده: Yakof Petrovich Goliadkine ) مشاور صاحب منصب، از خوابی طولانی بیدار شد، ساعت نزدیک هشت بود. خمیازه کشید، غلتی زد و سرانجام تصمیم گرفت، چشمهایش را کاملا بازکند. مثل آدمی که هنوز تردید دارد خواب است یا بیدار..."
مقایسه می‌کنم، نه در ترجمه‌ی آقای هروی این‌ها نیامده. می‌خواهم بدانم بالاخره این آقای یاکف کی از تخت‌خوابش بیرون می‌آید و آن جوش معروف را می‌بیند. پس ادامه می‌دهم، کارم به صفحه‌ی بعد می‌کشد. صفحه‌ی 10. تازه در سطر ِ نهم ِ این صفحه آمده:
«... ولی لحظه‌ای بعد، جستی زد و تختخوابش را ترک گفت. سرانجام گویی سودایی را که هنوز در اطراف افکار پریشان و نامرتبش دورمی‌زد، بازیافت. از بستر بیرون آمد، به طرف آینه کوچک مدوری که روی کمد بود، دوید. تصویری در آن منعکس شد – چهره‌ای خواب آلوده چشمهایی به‌هم خورده و طاسی بسیار پیشرفته – در واقع چنان عادی بود..."
ضمن‌این‌که از کشف ِ معنای جمله‌ی دوم کتاب ناتوانم، هنوز در خماری ِ آن جوش ِ کوچک ِ روی بینی هم مانده‌ام. ناچارم ادامه بدهم تا ببینم این آقای گولیدکن ِ آقای داستایوفسکی سرانجام آن جوش ِ روی دماغ ِ گوگول را می‌بیند و لب به سخن می‌گشاید یا خیر. بله، سرانجام در سطر 16 آمده:
" اقای گولیادکین زیرلب گفت:« یک چیز ناجور اتفاق میافته. اتفاق بدی میافته. همین امروز یک خیطی بالا میارم..."
و همین‌طور با لهجه‌ی غلیظ تیرونی، خیلی چیزهای دیگر هم می‌گوید، اما هنوز از آن جوش کوچک ِ معروف خبری نیست که نیست. تا وقتی چند سطر پایین‌تر که «آینه را سرجایش گذاشت...»،
از یافتن آن جوش لعنتی دل می‌کنم. ناامید و سرخورده برمی‌گردم دوباره به کتاب ِ اصلی‌ام. در صفحه‌ی 126 می‌خوانم:
«داستایفسکی به هنگام تصحیح اثرش برای تجدید چاپ کوشش کرد که این رد پا را محوکند. پس ناچارشد قسمت زیادی از کتاب خود را که در آن سخن از بینی رفته بود حذف کند.»
آها. بسیار خوب. حالا حواسم می‌تواند ِ جمع باشد که خطایی رخ نداده. خوب شد که کسی را متهم به چیزی نکردم.
این درست که آقای قریب منبع ترجمه‌شان از "هم‌زاد" را نه در شناسنامه‌ی کتاب و نه در مقدمه‌ی آن آورده‌اند، اما لابد و حتمن منبع ِ ترجمه‌ی ایشان، چه انگلیسی چه فرانسه‌ (ایشان خوانندگان را لایق ِ دانستن ِ نشانی ِ متن اصلی ندانستند.) ترجمه‌ی چاپ ِ اول ِ، هنوز تصحیح‌نشده‌ی رمان "هم‌زاد" یا به قول آقای هروی "دوبل"، در سال 1846، یعنی تقریبن صدوشصت سال پیش بوده...

هانری تروایا در ادامه‌ی کتاب از آثار دیگری از داستایفسکی حرف می زند که من ترجمه‌های فارسی‌ ِ برخی‌شان را دارم، اما راستش دیگر می‌ترسم بروم سراغ آن‌ها. ضمن این‌که یکی نوشته «داستایفسکی»، آن دیگری «داستایوسکی» و سرانجام سومی «داستایوفسکی». کسی چه می‌داند، شاید دُسته‌یفسکی، با اسامی ِ مختلف، اما شبیه به هم آثارش را منتشر می‌کرده. نمی‌دانیم که.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.