چیستان

آن چیست که صبح‌ها چهارپا دارد، ظهرها دو پا و شب‌ها سه پا؟

داستانی از هرمان هسه

آدمی به اسم تسیگلر
داستانی از هرمان هسه
فارسی: ناصر غیاثی

به مرز آبی خوش آمدید

آقای حسین جاوید تشویقم کردند. من نقشه‌اش را ریختم. آقای مهندس هادی اجرایش کردند و سرانجام آمیرزای پیکوفسکی خیلی خیلی وقت و انرژی گذاشتند و ریزه‌‌کاری‌هایش را انجام دادند تا مرز آبی پا گرفت. رهین محبت‌های‌شان.

انتشار دو کتاب


پس از قدری کش و واکش، امروز جلد ِ دوم ِ ِ تاکسی‌نوشت با عنوان ِ « تاکسی نوشت ِ دیگر » و ترجمه‌ی ِ«سقراط ِ زخمی»، داستانی در طنز از برتولت برشت تحویل ِ ناشرشان، «حوض نقره» شد. تا ببینیم کی و چگونه از ارشاد برمی‌گردند.
شیرینی ِ مجازی‌اش تا یکی دو روز دیگر روی همین صفحه‌ی شیشه‌ای. شیرینی‌ ِ حقیقی‌اش بماند – اگر بشود- برای روزهای پاییزی ِ در راه، در ایران!

--------

...درک و دریافت و برداشت

...درک و دریافت و برداشت ِ تو از « وبلاگ» و « وبلاگ‌نویسی ِ» من کاملن غلط است. نمی‌دانم چه وبلاگ‌هایی را می‌خوانی یا اصلن غیر از وبلاگ ِ من، وبلاگ دیگری هم می‌خوانی یا نه. اما می‌بینم که آن را بسیار تحقیرآمیز بکار می‌بری. ( مواظب خودت باش! تحقیر همه، بیماری خطرناکی‌ست که دو سالی است به آن دچار شده‌ای. این را قبلن هم به تو- گیرم نه به این صراحت – گفته بودم.)
وبلاگ‌نویسی برای من (توجه داشته باش! می‌گویم برای من و نه به قول ِ تو برای نویسنده. حکم کلی و نسخه‌ی پیچیده شده‌‌ای در این مورد ندارم) حرف زدن در ملاء‌عام است درباره‌ی ادبیات: فکرهایم، طرح‌ها و داستان‌هایم، ترجمه‌هایم. و گاهی هم درباره‌ی خودم. این نه تنها کُشنده نیست، ( تکرار می‌کنم. فایده اگر نداشته باشد، بی‌ضرر است: سم‌های مهلک‌تری- مثل نخوت - هم وجوددارد)، بل‌که کانالی است برای ارتباط با آن‌ها که این نوشته‌ها را می‌خوانند، از آن جمله با عده‌ای که لزومن همه‌شان اهل بخیه نیستند، و اصلن لازم هم نیست باشند. (به تحقیرنگاه کردن به دیگران مرا ارضا نمی‌کند.) این‌ها هم خوانندگان نوشته‌های من‌اند وشاید یکی از دلایلی که دوست‌شان دارم و می‌خواهم با آن‌ها در ارتباط باشم، همین است. نگو: « سطح‌ات را به سطح ِ آن‌ها پایین آورده‌ای! » " سطح"‌ یعنی چه؟ آیا " سطح" یعنی همان‌هایی که اهل بخیه‌اند و تو گفتی از آن‌ها فرارمی‌کنی؟ اصلن سطحی هست؟ سطح‌بندی کردن ِ خواننده تفکری ضددمکراتیک است، چرا که فردیت ِ دیگران را - وقتی مثل او نباشد یا نشوند- نمی‌پذیرد. (مواظب خودت باش! می‌بینی؟ حواست نباشد، ممکن است ازجاهای بدی سردربیاروی.)
"سطح" کجاست، وقتی یکی از خوانندگان ِ کتابم برایم می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت ِ شما را گذاشته‌ام روی ميز پذيرايی و روزی چند بار يکی دو تا از داستانهاش را ميخوانم.»؟ آیا آن‌جاست که آن یکی از بزرگان ِ صاحب کرامت که تو خودت می‌گویی کتاب نمی‌خواند، به من می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت‌ها را ادامه بده، موفقیت تو در همین است» ( نمی‌گوید اما این « موفقیت » چیست. مصاحبه است؟ فروش کتاب است؟ نقد ِ خوب است، پول است، شهرت است؟ چی است این «موفقیت ِ» لامذهب؟) یا سطح، نامه‌ی آن دوست ِ اهل تمیز است که می‌نویسد: « ناصر! با تاکسی‌نوشت‌هات زندگی کردم»؟ یا آن که دستی در آتش دارد، برایم ایمیل می‌زند: « تاکسی‌نوشت‌هات یکی دو روز مرا خراب کرد. باهاش تا خیلی جاها رفتم.»؟
در این میانه حتمن دیگرانی هم هستند (آروز می‌کنم باشند. وگرنه به خودم شک می‌برم، وقتی ببینم پوپولر شده‌ام، در هر سطحی که می‌خواهد، باشد) که از این کتاب خوش‌شان نیامده، آن را بی‌ارزش می‌دانند و این را حتمن فقط در پسله گفته‌اند، چون من نه چیزی خوانده و نه چیزی شنیده‌ام. خدا پدر تو یکی را بیامرزد که دست‌کم به خود من گفته‌ای: « مضامین را توی تاکسی‌نوشت حرام کردی.» و نوشته‌ای « شسته رفته» نیست (از آن اصطلاحات ِ گنگ که انگار همه با هم سر تعریفش توافق ِ تام داریم).
از تمام این‌ها گذشته همه که نباید از یک کتاب خوش‌شان بیاید.

نه! من اصلن آن‌قدر خام و ابله نیستم که به به‌به و چه‌چه‌ها ( گو از هر سطحی که بیاید) دل ببندم، دل‌خوش کنم و جلد بشوم. ضمن این‌که فاش می‌گویم: از شنیدنش خوشم می‌آید و از آن لذت می‌برم. تو هم همین‌طور، او هم همین‌طور، همه همین‌طور. مگر نه این‌که بارها در خلوت‌مان به هم گفتیم: یکی از انگیزه‌های آفرینش و خلاقیت، همین به‌به و چه‌چه‌ شنیدن‌هاست؟ آفرین شنیدن است؟ ابراز لیاقت است؟ تایید شدن است؟
نه! برای من هرگز، هیچ تشویقی کافی نیست و هرگز انکار ِ کتابم دل‌سردم نمی‌کند. من نه تنها مواظبم، جلد نشوم، بلکه حواسم سخت به این هم هست که مبادا این به‌به و چه‌چه ها مرا از راه بدر ببرد و در برج عاج ِ مصنوعی‌ایی که برایم ساخته، به این خیال ِ واهی برساند که: « من آمده‌ام، حرف ِ آخر را بزنم. این هم اثرم! (ابله‌ترین‌شان می‌گویند: من حرف آخر را زده‌ام. آن هم اثرم!)» یا:« یافتم! یافتم! فتح کرده‌ام!به ثبت رسیده‌ام! تمام شد!» (در این صورت چیزی تمام نشد، مگر من) یا: « نویسنده فقط منم! ( مگر پای ملاحظاتی غیرادبی در میان باشد، تا اسم یکی دو نفر دیگر را هم ببرم) یا « هیچ‌کس نمی‌داند! تنها من می‌دانم وبس.!»
خودت هم می‌دانی (نمی‌دانم. اعتقاد هم داری؟) که در حقیقت هیچ‌کس نمی‌داند.
و دیگر؟ دیگر این‌که: راستش از تو یکی انتظار داشتم، از خیلی وقت پیش دریافته‌ بوده باشی که من حرف گوش نمی‌کنم، از آدم حرف‌شنو خوشم نمی‌آید. من راه خودم را می‌روم.
--------

غلط نامه

یک:
دوستی که چند سالی در ایران ناشر بود، تعریف می‌کرد:
یک نفر پخشی در بازار کتاب ِ تهران بود که کارش بسیارعالی و حساب و کتابش همیشه روشن بود. اوایل ِ کارم برای پخش یک کتاب به او مراجعه کردم. کتاب را دید و پسندید. گفت: « پس غلط‌‌‌ نامه‌اش کو؟» گفتم: « کار من بسیار دقیق است. کتاب غلط ندارد.» گفت: « نمی‌شود!» گفتم: « من کتاب را می‌دهم سه نمونه‌خوان متفاوت بخوانند. غلط ندارد.» گفت: « تازه کاری! اول این‌که مگر کتاب هم بی‌غلط می‌شود؟ دومن کتاب ِ بی‌غلط نامه فروش نمی‌رود. هر کتابی باید یک غلط نامه داشته باشد. برو یک غلط نامه برای این کتاب درست کن، بعد بیا.»
دو:
بعضی کتاب‌ها هستند که خواننده برای غلط نامه‌اش هم باید یک غلط نامه بنویسد. مثل ِ واژه‌نامه بزرگ؛ آلمانی – فارسی؛ دکتر امیراشرف آریان‌پور؛ انتشارت کمانگیر.
با این مقدمات، سه:
شرم‌آور است که یک کتاب در صد و ده صفحه، نود و هشت غلط ِ چاپی داشته باشد. یعنی به تقریب در هر صفحه یک غلط. تازه در شناسنامه‌ی کتاب هم بنویسند: نمونه‌خوان: سپیده‌ شاهی. «مردی آن‌ور خیابان زیر درخت» کتاب ِ تازه‌ی بهرام مرادی را می‌گویم. انتشارات ِ کاروان درش آورده. فاجعه‌ این است که ناشر محترم حتا یک غلط‌ نامه برای کتاب ضمیمه نکند و نویسنده ناچار بشود، خودش آستین بالا بزند و برای کتابش غلط نامه بنویسد. باور نمی‌کنید؟ مقاله‌ی خود ِ بهرام را بخوانید.
می‌دانم، لینکش قدیمی است، اما تا وقتی خود ِ کتاب را به دست نگرفته بودم، نمی‌دانستم بی‌مسئولیتی ِ یک ناشر، بویژه در چنین موردی، چه ضربه‌ی سنگینی به نویسنده و اثرثش می‌زند.

--------

شب‌ها آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها و

شب‌ها آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها و کانادایی‌ها حمله می‌کنند. تک و توکی ایرانی هم بین‌شان پیدا می‌شود. روزها زیر ِ ذره‌بین اروپایی‌ها – بخصوص آن‌هایی که در آلمان زندگی می‌کنند- و ایرانی‌ها قرارگرفته‌ام. چک‌ها نمی‌دانم چه کاری با من دارند که روزانه دست‌کم بیست بار سر می‌زنند. مگر چقدر ایرانی توی چک داریم؟! تازگی‌ها نمی‌دانم چطور یکی از مالزی آمده بود دیدنم. یکی هم از چین. چقدر ماندند و چقدر خواندند نمی‌دانم. رد پایی از خودشان باقی نمی‌گذارند برخی.
--------

می‌خواستم یادداشتی برای این‌جا بنویسم،

می‌خواستم یادداشتی برای این‌جا بنویسم، دیدم نرم نرمک دارد می‌شود داستان. نشستم. نوشتم. شد. حالا باید بروم، خوب و عمیق بخوابم تا بیدار که شدم، خوب بنویسم‌اش.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.