...درک و دریافت و برداشت

...درک و دریافت و برداشت ِ تو از « وبلاگ» و « وبلاگ‌نویسی ِ» من کاملن غلط است. نمی‌دانم چه وبلاگ‌هایی را می‌خوانی یا اصلن غیر از وبلاگ ِ من، وبلاگ دیگری هم می‌خوانی یا نه. اما می‌بینم که آن را بسیار تحقیرآمیز بکار می‌بری. ( مواظب خودت باش! تحقیر همه، بیماری خطرناکی‌ست که دو سالی است به آن دچار شده‌ای. این را قبلن هم به تو- گیرم نه به این صراحت – گفته بودم.)
وبلاگ‌نویسی برای من (توجه داشته باش! می‌گویم برای من و نه به قول ِ تو برای نویسنده. حکم کلی و نسخه‌ی پیچیده شده‌‌ای در این مورد ندارم) حرف زدن در ملاء‌عام است درباره‌ی ادبیات: فکرهایم، طرح‌ها و داستان‌هایم، ترجمه‌هایم. و گاهی هم درباره‌ی خودم. این نه تنها کُشنده نیست، ( تکرار می‌کنم. فایده اگر نداشته باشد، بی‌ضرر است: سم‌های مهلک‌تری- مثل نخوت - هم وجوددارد)، بل‌که کانالی است برای ارتباط با آن‌ها که این نوشته‌ها را می‌خوانند، از آن جمله با عده‌ای که لزومن همه‌شان اهل بخیه نیستند، و اصلن لازم هم نیست باشند. (به تحقیرنگاه کردن به دیگران مرا ارضا نمی‌کند.) این‌ها هم خوانندگان نوشته‌های من‌اند وشاید یکی از دلایلی که دوست‌شان دارم و می‌خواهم با آن‌ها در ارتباط باشم، همین است. نگو: « سطح‌ات را به سطح ِ آن‌ها پایین آورده‌ای! » " سطح"‌ یعنی چه؟ آیا " سطح" یعنی همان‌هایی که اهل بخیه‌اند و تو گفتی از آن‌ها فرارمی‌کنی؟ اصلن سطحی هست؟ سطح‌بندی کردن ِ خواننده تفکری ضددمکراتیک است، چرا که فردیت ِ دیگران را - وقتی مثل او نباشد یا نشوند- نمی‌پذیرد. (مواظب خودت باش! می‌بینی؟ حواست نباشد، ممکن است ازجاهای بدی سردربیاروی.)
"سطح" کجاست، وقتی یکی از خوانندگان ِ کتابم برایم می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت ِ شما را گذاشته‌ام روی ميز پذيرايی و روزی چند بار يکی دو تا از داستانهاش را ميخوانم.»؟ آیا آن‌جاست که آن یکی از بزرگان ِ صاحب کرامت که تو خودت می‌گویی کتاب نمی‌خواند، به من می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت‌ها را ادامه بده، موفقیت تو در همین است» ( نمی‌گوید اما این « موفقیت » چیست. مصاحبه است؟ فروش کتاب است؟ نقد ِ خوب است، پول است، شهرت است؟ چی است این «موفقیت ِ» لامذهب؟) یا سطح، نامه‌ی آن دوست ِ اهل تمیز است که می‌نویسد: « ناصر! با تاکسی‌نوشت‌هات زندگی کردم»؟ یا آن که دستی در آتش دارد، برایم ایمیل می‌زند: « تاکسی‌نوشت‌هات یکی دو روز مرا خراب کرد. باهاش تا خیلی جاها رفتم.»؟
در این میانه حتمن دیگرانی هم هستند (آروز می‌کنم باشند. وگرنه به خودم شک می‌برم، وقتی ببینم پوپولر شده‌ام، در هر سطحی که می‌خواهد، باشد) که از این کتاب خوش‌شان نیامده، آن را بی‌ارزش می‌دانند و این را حتمن فقط در پسله گفته‌اند، چون من نه چیزی خوانده و نه چیزی شنیده‌ام. خدا پدر تو یکی را بیامرزد که دست‌کم به خود من گفته‌ای: « مضامین را توی تاکسی‌نوشت حرام کردی.» و نوشته‌ای « شسته رفته» نیست (از آن اصطلاحات ِ گنگ که انگار همه با هم سر تعریفش توافق ِ تام داریم).
از تمام این‌ها گذشته همه که نباید از یک کتاب خوش‌شان بیاید.

نه! من اصلن آن‌قدر خام و ابله نیستم که به به‌به و چه‌چه‌ها ( گو از هر سطحی که بیاید) دل ببندم، دل‌خوش کنم و جلد بشوم. ضمن این‌که فاش می‌گویم: از شنیدنش خوشم می‌آید و از آن لذت می‌برم. تو هم همین‌طور، او هم همین‌طور، همه همین‌طور. مگر نه این‌که بارها در خلوت‌مان به هم گفتیم: یکی از انگیزه‌های آفرینش و خلاقیت، همین به‌به و چه‌چه‌ شنیدن‌هاست؟ آفرین شنیدن است؟ ابراز لیاقت است؟ تایید شدن است؟
نه! برای من هرگز، هیچ تشویقی کافی نیست و هرگز انکار ِ کتابم دل‌سردم نمی‌کند. من نه تنها مواظبم، جلد نشوم، بلکه حواسم سخت به این هم هست که مبادا این به‌به و چه‌چه ها مرا از راه بدر ببرد و در برج عاج ِ مصنوعی‌ایی که برایم ساخته، به این خیال ِ واهی برساند که: « من آمده‌ام، حرف ِ آخر را بزنم. این هم اثرم! (ابله‌ترین‌شان می‌گویند: من حرف آخر را زده‌ام. آن هم اثرم!)» یا:« یافتم! یافتم! فتح کرده‌ام!به ثبت رسیده‌ام! تمام شد!» (در این صورت چیزی تمام نشد، مگر من) یا: « نویسنده فقط منم! ( مگر پای ملاحظاتی غیرادبی در میان باشد، تا اسم یکی دو نفر دیگر را هم ببرم) یا « هیچ‌کس نمی‌داند! تنها من می‌دانم وبس.!»
خودت هم می‌دانی (نمی‌دانم. اعتقاد هم داری؟) که در حقیقت هیچ‌کس نمی‌داند.
و دیگر؟ دیگر این‌که: راستش از تو یکی انتظار داشتم، از خیلی وقت پیش دریافته‌ بوده باشی که من حرف گوش نمی‌کنم، از آدم حرف‌شنو خوشم نمی‌آید. من راه خودم را می‌روم.
--------
.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.