جمعی بودیم. نشسته بودیم جایی. همه قلم زن. (بین خودمان که باشیم، به خودمان و همقطارانمان میگوییم: «قلمزن». از گفتن ِ «اهل قلم» اباء داریم. بوی آلاحمد و باقر مومنی میآید ازش. از «اهل ادب» هم خوشمان نمیآید. بوی نا میدهد. ترکیب ِ «اهالی ادبیات» هم که میگویند غلط است. پس عنوان ِ «قلمزن» را برای خودمان برگزیدیم. منتها فقط وقتی که بین خودمان باشیم.)
خلاصه، آن روز همه جورمان را داشتیم: از نویسنده و شاعر بگیر تا روزنامهنگار و منتقد ادبی و منتقد ِ مطبوعاتی. ((ما البته هر از چندگاهی با اهالی ِ دیگر هنرها مینشینیم، با اهل سینما و تئاتر و رنگ و قلم مو. به قول یکیمان، یادم نیست کداممان، فقط تا هوایی بخوریم. اما در مجموع بیشتر ترجیح میدهیم بین خودمان باشیم، جمعی که برای خلاقیت به چیزی بیش از کاغذ و خودکار نیاز ندارد. گرچه حالا همهی ما با کامپیوتر مینویسیم.( منتقد ادبیمان معتقد است: «با کامپیوتر» غلط است، باید گفت: « در کامپیوتر». پایهی استدلالیاش هم همیشه این است: " تدقیق ِ حروف اضافه در زبان و بیان بر اساس ِ اتفاقی که میافتد." البته او این « اتفاقی را که میافتد» را از یک شاعر نامی دزدیده. همهمان هم میدانیم. اسمش را گذاشتهایم "آقای اتفاقی که میافتد". وقتی او نیست، به هم میگوییم « اتفاقی که میافتد» و میخندیم.))
بله، گوش تا گوش نشسته بودیم. یکیمان (زیاد هم فرقی نمیکند، کدام یکی، همهمان سروته ِ یک کرباس بودیم) گفت:
- جالبه.
همینجوری گفته بود. گفته بود چون کسی چیزی نمیگفت و هیچکداممان تحمل سکوت نداشتیم. (گویندهاش باید یکی از شاعرمان بوده باشد، احتمالن همان که کمی قوز دارد. میگوید از پشت میز نشینی ِ بسیار است)، همینطوری انداخته بود. (من یکی از این شاعر نکتهها آموختهام، یکیاش این است که همیشه و همهجا و در هرحال و شرایطی کلمهی «جالبه» بهترین وسیله است برای شکستن ِ سکوت ِ تحمیلی به یک جمع.)
یکی دیگر که او هم با سکوت میانهی چندانی نداشت، نمیدانم کداممان، به احتمال ِ ضعیف، یکی از نویسندههامان، چرایش را هم نمیدانم) گفت:
- آره. خیلی.
یکیمان گفت (این یکی را اصلن به خاطر نمیآورم، کی بود. شاید هم همه با گفته بودیم؟!):
- که اینطور پس.
این «که اینطور پس» هم از جنس و جنم همان «جالبه » است. میتواند هم در جواب «جالبه» باشد و هم در جواب « خیلی زیاد» و هم در جواب ِ هیچکدام. منتقد ِ مطبوعاتی ما اسم ِ این کلمات ِ در اینگونه مواقع تبدیل به اصطلاح شده را گذاشته: « واژههای نازا».
با این وصف اما سکوت سبک نشد که نشد. یکیمان سیگاری روشن کرد. آن یکی سیگارش را خاموش کرد. دیگری خاک ِ سیگارش را تکاند. بعضیهامان کمی سرجایمان جا به جا شدیم. چایخورها (آنهایی که باید رانندگی میکردند) به چاییشان لب زدند، اهل ِ می به لیوان آبجو یا شرابشان. اما ظرف ِ کلمات ِ هرجاییهای پیر خالی شده بود. موجودیاش مصرف و تمام شده بود. هر سه تایش. تا اینکه جسورترینمان تسلیم نشد، نه تسلیم سکوت شد و نه تسلیم ِ خالی ِ ظرف ِ کلمات ِ هرجاییهای پیر یا واژگان ِ نازا. گفت:
- اصولن در مفهوم ارسطویی هنر که من اعتقاد تام به آن دارم، اصل بر خلاقیت است، آفرینش ِ آنچه که پیش از این هستی نداشته و موجود نبوده. طبیعیست که من «هستی» و « وجود» را به معنای ارسطویی ِ کلمه مرادمیکنم.
خیلی چیزهای دیگر هم گفت که من یادم نمانده. شگفتزده بودم از اشتهای سیریناپذیر ِ ظرف. تنها چیزی که به خاطر میآورم، این است که پیش از سکوت، جدلی دربارهی «ماهیت هنر» بین یکی دوتا مان درگرفته بود. به گمانم شاعر و منتقد ادبیمان. به گمانم. گفتم، "گفت خلاقیت"؟ پس حتمن منتقد ادبیمان بوده. چون « خلاقیت » ورد ِ زبان منتقد ِ ادبیمان است.
قول میدهم اگر همان موقع یکیمان میپرسید، نه کسی میدانست چی جالب است و نه کسی میدانست چرا جالب است و نه کسی میدانست چرا خیلی جالب است. «که اینطور پس» هم که معنی ِ خاصی ندارد، مگر افزدون به تعداد ِ واژگان ِ نازا و محتوای بعضی ظروف. و به این ترتیب «که اینطور پس» جواب ِ هیچ سئوالی نمیتوانست باشد. یکیمان، حتمن روزنامهنگارمان، گفت:
- خُب، بچهها چه خبر؟
- گفتی ارسطو. میگویند گلشیری حالش خوب نیست و در اغماست.
این یکی را خوب یادم مانده چه کسی گفتهبود. خودم گفته بودم.
نویسندهمان گفت:
- اتفاقن من هم چند روزی است حالم خوش نیست. به گمانم گلویم چرکین شده.
من نگران شدم. چون این نویسندهمان به پسر ِ نُه سالهام ریاضی درس میدهد. آخر در معرفینامهاش، برای تنها داستانی که سالها پیش از او در نشریهای چاپ شده بود، نوشتهبود: (سال تولدش را ننوشته بود.) " دیپلم ریاضی در خرداد ماه. مهندس راه و ساختمان از دانشکدهی پلیتکنیک ِ آریامهر." در ذیل ِ « فعالیتها » آورده بود: " آخرین َسَمت، سرپرست و مدیر گروه مهندسین سازندهی دبستان ِ ششم بهمن در روستای خواچکین در استان گیلان."
نگفتم من چکارهام؟ ببخشید. من راویام. یک راوی ِ خشک و خالی جمع ِ قلمزن ِِ خودمان.
صبح یكشنبه بود. نیم ساعتی باریده بود و حالا دیگر داشت كم كم بند میآمد. از شبزندهداری برمیگشتم. هنوز سرخوش بودم: لبخند به لب و نرم نرم می رفتم طرف خانه. به عادت روزهای كودكی، خودم را میكشیدم زیر دامنهای كه نبود. چشم روی پوسترها و اعلامیههای چسبیده به دیوار میچرخاندم ومیگذشتم: تبلیغ ِ كنسرتها و نمایشگاهها، مسابقات فوتبال و سیگار. دستنوشتهای را هم با نوار چسب چسبانده بودند روی ناودان ِ گلفروشی ِ زیر ساختمان. لابد بازهم یكی گربهاش را گم كرده بود. مكث كردم: دنبال خانهای میگشتند كه درست به مشخصات خانهی من، که میخواستم از آن بروم، میخورد. احتمالن زن و شوهری با یك بچهی كوچك. كاغذ نداشتم. شماره را روی پاكت سیگارم نوشتم. فكركردم: «اینهم سند ِ سقوط یا بازگشت تدریجی به روزمرگی.»
دوشنبه زنگ میزنم. نیستند. پیغام میگذارم، خبری نمیشود. صاحبخانه فشار را زیاد میکند. فقط سه هفته مهلت دادهاند برای پیداکردن مستاجر بعدی. اگر نه باید کرایهی سه ماه ِ آینده را هم بدهم. یك هفته بعد دوباره زنگ میزنم. تلفن خانه جواب نمیدهد. این بار به تلفن همراه زنگ میزنم. هست. دستپاچه میشود. و وقتی میگویم كه تلفن خانهشان خراب است، هزار بار عذرخواهی میكند. دست و پا گُمكرده، میپرسد: «میتوانم همین الان بیایم؟» لباس پوشیده بودم كه بروم بیرون. میگویم: «من تا یك ساعت میتوانم منتظرتان باشم.» برای چندمین بار میگوید: «معذرت میخواهم.»
ماری تیك دارد. عصبی میخندد. کمی چاق است. دایم حرف میزند. رنگ دندانهایش كبود است. لبهای بسیار نازكی دارد، كه به زحمت دیده میشود. ماری ابرویش را برنمیدارد، آرایش نمیكند. مثل آدمی كه ناخناش را میجود، مرتب دارد میخچههای كف پاش را میكند. میگوید از روزی كه سیگار را ترك كرده، اینطور چاق شده. با تو كه حرف میزند به گوشهی دیوار نگاه میكند و وقتی به حرفت گوش میدهد به سقف اتاق. میگوید:« كلهام خراب دارد. دایم افكار مسخرهای به سرم میزند. همین سیب خوردن مرا ببین!» ماری سیب را با پوست و هسته میخورد.
به خانه نگاه نمیكرد، به كتابها و قاب عكسها و تابلوهای نقاشی نگاه میكرد. مبهوت بود. بعدها گفته بود: « خودم را آماده كرده بودم با مرد شكم گندهی سبیلوی تركی روبرو بشوم با زنی چاق و قدكوتاه و دستمال به سر كه پنج شش تا بچهی قدونیمقد به دامناش آویزانند.» دیدم ایستاده جلوی قفسهی کتابهای فارسی و سعی میكند بفهمد كه كتابها به چه زبانیست، یا با کنجکاوی به عکس ِ هدایت و فروغ نگاه میکند. میگویم:
- چیزی مینوشید؟ آب هست و شراب.
فورن میگوید:
- آب.
لیوان آب را میگذارم روی میز و میگویم:
- بهتر است، بنشینید و بخورید. ما ایرانیها اعتقاد داریم باید نشسته آب خورد.
مینشیند روی صندلی. من هم مینشینم. بعدترها گفته بود: « وقتی لیوان آب را دادی دستم، با خودم فكركردم: "این مرد گیسدار ِ مو سفید، بیشك فرزانهای است از شرق." و من گفته بودم: " لیوان آب را گذاشته بودم روی میز. تازه مگر حالا معتقدی كه اشتباه كرده بودی؟"
میگوید:
- شما چقدر كتاب دارید!
لیوان را برمیدارد، فط یک جرعه میخورد. میپرسد:
- هنرمندید؟
- بله. مینویسم.
لیوان را میگذارد روی میز. بلند میشود، همانطور که دارد میرود سراغ کتابهای آلمانی، میپرسد:
- اجازه دارم بپرسم چی؟
بعدها وقتی به او گفته بودم «این ادبِ دوزاری شما آلمانیها دیگر خیلی اضافیست، آخر " اجازه دارم بپرسم" دیگر یعنی چه؟ » گفته بود: « ما غربیها رُک هستیم، شما شرقیها کنایه میزنید.»
- آشپزی!
- اوه! حتمن کتاب آشپزی ِ شرقی.
عنوان چند کتاب را که میخواند، شرمزده میگوید:
- ببخشید. خودم باید میفهمیدم.
الان هروقت میگوید: « تو آن روز دستم انداخته بودی.» میگویم: « این ناخودآگاه من بود که به جای من حرف زد. میبینی که یک نیمرو هم بلد نیستم درست کنم.»
برمیگردد، مینشیند روی مبل و میگوید:
- من فیلم میسازم، تئاتر عروسكی كار میكنم و عروسكسازم.
میپرسد:
-اینجا كه خانهی خوبیست. چرا میخواهید بروید؟
تا من از زندگیام بگویم واز زندگی او بشنوم، بعد از ظهر چهارشنبه است. درست سر ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه آمده بود، اوایل تابستان. با هم غذا خورده بودیم، شراب خورده بودیم، كنار دریاچه قدم زده بودیم و شبها هركداممان در اتاقی جداگانه خوابیده بودیم.
ماری از آلمانی بودناش شرمنده است. میگوید:« در مقابل یهودیها احساس گناه میکنم. سعی میكنم با خارجیها مهربان باشم.» یك هفته پیش از مسافرت اُروگوئه برگشته است، دو سال پیش از دوست پسرش جداشده و هنوز تنهاست. میخواهد بچهدارشود، میگوید:« تو نمیفهمی! بدن ِ زن ِ سی و پنج سالهای که هنوز حامل نشده، فریاد میكشد كه می خواهد آبستن شود.» حالا می خواهد، به قول خودش سنتی زندگی كند. وقتی می گویم: «اُنه میش!» ( من نیستم!) قاه قاه می خندد و می گوید: « تازه دلت بخواد. مردها صف بستهاند در ِ خانهام. نمیبینی سه چهار ساعت سوار قطار میشوم تا هفتهای دو سه شب از دستشان فرار كنم، بیایم اینجا پیش تو؟»
یك شب که داشتیم در خانهاش در لایپزیك شامی را كه پخته بود، میخوردیم، اخمهایش را آورده بود پایین و گفته بود:
- تو به من توهین كردی، گفتی: در تو زنانگی نیست، مادرانگی است. چرا؟ خوكِ بیادب!
گفته بودم:
-آخر دٌو فردمتا كارتوفلن فقه سه قین! ( ای زن ِ سیب زمینیخور ِ لعنتی) نه ماتیكی مالیده بودی، نه ابرویی برداشته بودی، نه پیراهن خوشرنگی پوشیده بودی. زنانگی همین چیزهاست دیگر جیگر.
گفته بود:
- شما ایرانیها حتا دوست داشتنتان هم خونآلودست. آخر چطور میشود از فرط علاقه به کسی گفت جگر؟
- وقتی میشود به کسی گفت " شپش ِ من " چرا نشودنشود گفت "جگر"؟
- فرانسوی ها شپش دوست دارند.
- بله شما آلمانی ها «گنج» دوست دارید، گنج ِ من.
گفته بود:
- ببخش. خودت گفتی، تاریخ كشورت خونبار است.
بعد همان دستی را كه با آن سیگارش را در زیرسیگاریی كه به شكل جمجمه بود، خاموش كرده بود، انداخته بود دور ِ کمرم ، سرش را گذاشته بود روی شانهام، گفته بود:
- كاشكی همهی خونخوارها مثل تو بودند. تو خیلی خوبی. میدانی چرا؟
- بله. میدانم. هر زنی شایستگی ِ دوستی با من را ندارد.
برگشته بود، توی چشمهایم خندیده بود و گفته بود:
- شما ایرانیها علاوه برخونخوار بودن، دماغ سربالا هم هستید.
گفته بودم:
- خوب همینهاست كه ترا عاشق من كرده دیگر جیگر.
- به من نگو جگر. چندشم میشود. درست مثل روزی که به نام ِ یک غذای اصیل ایرانی، کلهی گوسفند گذاشتی جلوم.
گفته بودم:
- وقتی پاچهی خوک، خوردن داشته باشد، چرا کلهی گوسفند نداشته باشد؟
- تو که میدانی من چقدر از پاچهی خوک متنفرم.
- خُب چون تو هم مثل بقیهی هموطنهات بحران هویت داری.
- حالا میگذاری بگویم یا نه؟
- حیف كه ما هردو شهروند حكومتی دمكراتیم و در این جمهوری آزادی بیان جاری و ساری ست. اگر در وطن اولم بودیم... بگو!
گفته بود:
- چون میتوانی گوش بدهی و چون نویسندهای. گل یاس من.
از لایپزیك یکی از كتابهای پاول سلان را خریده و فرستاده. در صفحهی اولش نوشته:" شاهیجان، آن دو گل یاس ِ لای كتاب، مال بالكن خانهی من است. ببین، هنوز بو میدهند؟ »
میگوید: « همه میگوید: تو دیوانهای! چطور جرات كردی چهل و هشت ساعت در خانهی یك مرد غریبهی مجرد ِ خارجی بمانی؟ مادرم گفته است: "ماری شن! ماری شن! (آی ماری جان! آی ماری جان!) چه كارها كه تو نمیكنی!"» میگویم: « نه در دیوانگی ِ تو شكی هست و نه در دیوانگی ِ من. پس خوش به حال ما دیوانهها!»
مادر ماری میگوید: « دخترم رفته بود، خانه بپسندد، صاحب خانه را پسندید.» و به من اشاره میکند و میخندد.
میخواهم باوركنم. میخواهم از پژواك ِ افتادن ِ هر برگی از درخت، یاد جهان کنم. میخواهم بوی كاغذِ تازه خوابمكند. میخواهم بوی یار بشنوم. میخواهم آنچنان آوازهای گرمی بخوانم، كه جهان به آتش كشیده شود. میخواهم قهقهی زنی مست را قاب كنم و در دهلیزهای كابوسهایم بیاویزم. میخواهم لرزشهای چشم ِ شاعر را در لحظهی نوشتن ِ هر شعر، بیان اندوه دلِم بدانم.
میخواهم داستانی بنویسم و آن را هر شب حنای كفِ دست نوعروسانِ شهر كنم. میخواهم به وقتِ خواندنش، تمام چلچراغهای قصر را بیافروزند.
بعدازظهر ِ یک روز مردادی در تهران، آخرین روز ِ اقامتم در وطن. داشتم از خانهای از نیاوران (یا تجریش؟) که صاحباش مدتی است با پاک کردن و دوباره نوشتن ِ آدرسم، به شیوهی خودش هی با من قهر و آشتی میکند، با آژانس برمیگشتم به نواب، به خانهی دوستم محمد تا بعد از چهار ماه زندگی در ایران، و لمس کردن ِ آنچه که من به آن «زندگی در سرزمین عجایب» میگویم، چمدانم را ببندم و عازم فرودگاه بشوم. به گمانم ساعت دو سهی شب پرواز داشتم. آن روز،در تهران ِ خشک و داغ و کثیف، استثنائن باران میبارید. رانندهی بسیار جوان ِ و بسیار ساکت ِ آژانس نواری از داریوش – که صدایش را دوست ندارم اما برخی ترانههایش را گاهی زیر لب زمزمه میکنم – انداخته بود توی دستگاه، صدایش را تا آخر بلندکرده بود (در طول آن چهار ماه یادگرفته بودم که رانندهی ماشین صاحب اختیار مطلق ِ ماشین است و من به عنوان مسافر حق ِ هیچگونه اعتراض ندارم.) و پنجرهها را تا آخر کشیده بود بالا. در اتوبانهای تهران هربار که میتوانست گاز را میگرفت (اصطلاحی که تازه یاد گرفته بودم) و گاهی با لُنگش شیشهی بخار گرفته را پاک میکرد.
غمی جانکاه روحم را در راهبندانهای کوتاه و بلند، در ازدحام ِ انواع صداها، از قبیل ِ نالههای داریوش و بوق ماشینها میخراشید و میتراشید. سیگار هم نمیتوانستم بکشم. چطور میشد در فضای بستهی پیکان با رانندهای اخمو و پنجرههای کیپ بسته شده، سیگار کشید؟ داشتم فکرمیکردم: « از فردا دوباره همان آش و همان کاسه. همان خیابانها، همان ماشینها، همان آدمها، همان حرفها، همان تنهاییها و بارانها و سرمای آلمان، بازگشت به همان سرزمینی که سالهای سال به من پناه داده است.»
داریوش داشت «مرا به خانهام ببر» را میخواند: ترانهای زیبا، سرودهی جنتی ِ عطایی، در سوگ ِ زندهیاد غلامحسین ساعدی. داشتم از خودم میپرسیدم: «راستی خانهام کجاست؟ آنجا یا اینجا؟ این خرابشدهی لعنتی که دوستش دارم یا آن شهر فرنگ ِ پرزرق و برق و شسته رفته و امن و راحت؟ اینجا یا آن جا؟ که در هر دو جا غریبهام و بیگانه. اینجا تا حرفی میزنی و اعتراضی میکنی، اینجاییها میگویند: " اینجا ایرانه " و آنجا تا میگویی: "این فردگرایی نیست، ایزولاسیون است. شماها چقدر سرد و تنهایید." آنجاییها میگویند: " برگردد به همانجایی که از آنجا آمدهای." آیا من اصلن خانهای دارم؟» بغض در گلو و اشک به چشم رسیدیم به میدان ِ انتهایی ِ جمهوری، سر ِ نواب، همانجایی که ادارهی هواشناسی است، نرسیده به پل هوایی. اسماش یادم نمانده. راه بندانی ایجاد شده بود که به لابیرنتی مخوف میمانست. ماشینها، موتورها و پیادهها توی هم میلولیدند، بوق میزدند و فریاد میکشیدند. آن گوشه یکی دو افسر یا نمیدانم پاسبان راهنمایی با یکی دو کماندوی شکارچی ِ موتورسوران ِ بیکلاه ایمنی، در کنار موتورشان دایرهای تشکیل داده بودند و بیتوجه به آنچه که کنار گوششان میگذشت و کارشان سروسامان دادن به این هرج و مرج ِ گریهآور است، داشتند سیگار میکشیدند و حرف میزدند. ماشینها میلیمتر به میلیمتر و آینه به آینه (اصطلاح ِ تازه آموختهی دیگرم در وطن) جلو میرفتند. نفس کشیدن تقریبن غیرممکن شده بود و هرصدایی چون شلیک ِ گلولهی توپی در سرم طنین میانداخت. با دیدن آن صحنه، ماجراهای تلخ ِ دیگر ِ سفر به یادم آمد. به خودم گفتم: « مُرده شور این خانه را ببرد. اصلن خانه نمیخواهم. میروم پیش همان چشمآبیهای فردگرای منظم. اگر قرار است اینجا خانهی من باشد، ترجیح میدهم همچنان بیخانمان باشم. دیگر اگر کلاهم اینطرفها بیافتد، برنمیگردم.» با این تصمیم که چند کیلومتر بقیه را پیاده بروم و این صحنهها را خوب به خاطر بسپارم تا هروقت فیلام یاد هندوستان کرد، به یادم بیاید از کجا آمدهام، کرایه را دادم، تشکر کردم و با وجدانی در عذاب از اینکه رانندهی بیچاره را به این راهبندان کشانده و تنهایش گذاشتهام، پیاده شدم.
و حالا، دو سال و نیم بعد، حالا که دو سه هفتهای بیشتر به پروازم نمانده، از بس دلم برای بودن در آنجا و دیدن ِ آنجا و آنجاییها پرمیکشد و از بس دلم میخواهد چند تا از اینجاییهای ناز را توی خودش جا بدهد تا با خودم ببرم آنجا و بگویم: « ببینید! من اینجایی هم هستم»، دچار بیخوابی شدهام.
ولفگانگ کایزر(1)
فارسی: ناصر غیاثی
یک راوی در همهی آثار ِ هنر ِ روایت حضور دارد، در حماسه چنانکه در قصه (2)، در نوول چنانکه در حکایت(3). هر پدر و هر مادری میداند، وقتی میخواهد برای بچهاش قصه بگوید، باید دگردیسی پیداکند. باید موضع ِ روشنگرانهاش را رها کند و به موجودی تبدیل شود که جهان ِ تخیلی با معجزاتش برای او عین ِ واقعیت است. روایتگر، حتا آنجا که قصهای دروغین روایت میکند، به واقعیت ِ آن باوردارد . او میتواند دروغ بگوید، چون باوردارد. یک نویسنده نمیتواند دروغ بگوید. او فقط میتواند خوب یا بد بنویسد. پدر یا مادر به عنوان کسی که قصهای را دوباره روایت میکند، همان دگردیسیی را به انجام میرساند، که نویسنده وقتی شروع به روایت میکند، باید با خودش در پیش بگیرد. یعنی نویسنده، در تمام هنرهای روایی، هیچگاه نویسندهی شناخته شده یا گمنام نیست، بلکه نقشی است که اختراع میکند و آن را به عهده میگیرد. برای او ورتر و دن کیشوت و مادام بوآری هستی دارند؛ او متعلق به دنیای بوطیقا ست. شیوهی روایت در حماسه و قصه و نوول ، تقریبن دقیق، از پیش تعریف شده است. به نظر میرسد یکی از نشانههای رمان ِ مدرنی که در قرن هجدهم بوجود آمد، این باشد که این رمان استفاده از انبوهی از امکانات را مجازمیداند: اینجا یک راوی ِ ساده داریم، آنجا یک راوی ِ شوخ، جای دیگر یک راوی ِ احساساتی، جای دیگر هیجانزده، طناز، خونسرد ِ دنیادیده و غیرو و غیرو . میان همهی مشخصات ِ رمان، شاید شیوهی متغیر ِ روایت کردن، مهمترینشان باشد. اگر زمانی میکوشیدیم به عنوان ِ مقدمه، رشد رمان در قرن هیجدهم را در محدوهی سوژههایش، یعنی زندگی ِ درونی ِ قهرمان ِ روایت شده، توضیح بدهیم، امروز باید این توضیح را تکمیل کنیم. رمان در عین حال، به عنوان ِ داستان ِ یا روایت ِ یک سخنگوی شخصی و فردی، از ما خداحافظی کرده بود. « رمان یک ِ حماسه ی سوبژکتیو هست که در آن مولف اجازه میخواهد، با جهان رفتاری به شیوهی خودش داشته باشد. مسئله فقط این است که آیا او شیوهای دارد یا نه. بقیهی چیزها خودش میآید. » این تعریف ِ موجز از جوهر رمان است که گوته زمانی به دست داده بود. به نظر او نشانهی اصلی در شیوهی شخصی ِ روایت است؛ بقیهی چیزها خودش میآید...
ما دچار رخدادی منفی شدهایم: راوی ِ یک رمان، نویسنده نیست. و به نظر میرسد دچار ِ رخدادی مثبت شدهایم: راوی آن شخصیت ِ تخیلشدهای است که نویسنده به آن دگردیسی یافته. خود ِ زبان هم انگار این حادثه را تایید میکند(4)... تجربه ی زندگی ِ روزمره هم همین را میگوید: وقتی داریم به حرفهای آدم ِ آشنایی گوش میدهیم، که تازه از سفر برگشته و سفرش را روایت میکند، آشکارا همان مدل ِ روای ِ رمان پیش روی ماست. در آغاز یک بوطیقای مدرن ِ هنر ِ روایت میخوانیم: « در زندگی ِ عادی فهم ما از روایت، به اطلاع رساندن ِ حقایق ِ مربوط به همیست که سپری شدهاند، حقایقی که... میتواند، دستکم در حاشیه، کمی تاثیرات زیباشناسانه داشته باشد ...راه از این پیششکل به سمت ِ شکل ِ نخستین ِ هنری چندان طولانی نیست. » ما برعکس مدعی هستیم: راه بینهایت طولانی است؛ یا حتا بیش از آن: هیچکدام از راههای یکی به دیگری ختم نمیشود. فقط باید پرید. آن نمونه از استنباط از مسافر ِ روایتگر غلط است.
1-Wolfgang Kayser
2-Märchen این کلمه به زعم من غلط ترجمه شده؛ چنان که در فارسی هم گاهی می خوانیم « قصه »، و حال آن که « داستان » مراد است. قصه تقریبن معادل افسانه هست و « داستان »، « افسانه » نیست.
3-Anekdote به گمانم حکایت معادل ِ دقیق این کلمه در فارسی باشد. در زبان ِ آلمانی Anekdote به ماجرای اغلب خنده دار ِ کوتاهی که یک شخصیت، یک طبقه ی اجتماعی، یک عصر و یا مانند این را توصیف می کند، اطلاق می شود.
4- نویسنده ی مقاله در این جا ارجاعاتی در زمان آلمانی می دهد که با زبان فارسی تطبیق نمی کند. به این خاطر ترجمه نشده.
اگر وقت داشتم مینوشتم چرا و چگونه پس از خواندن ِ «آداب ِ بیقراری ِ» آقای یعقوب یادعلی، به قلماش رشک بردم و در صفحهی آخرش نوشتم: « دست مریزاد!». چرا و چگونه وقتی «رویای تبت» ِ خانم فریبا وفی را خواندم، لذت فراوانی بردم. چرا هر شب صرفن تا خوابم ببرد، سه- چهار صفحه از « دَه ِ مرده»ی آقای « شهریار وقفیپور » را میخوانم و خطاب به ایشان میگویم: « برادر! چرا فقط 115 صفحه؟ اینطور که تو نوشتی، میتوانستی 1150 صفحه بنویسی یا 11500 تا کتاب. حساب و کتاب که ندارد. هرچه دل ِ تنگت خواست، نوشتی و پشت هم ردیف کردی و چاپ زدی.»
اگر وقت داشتم بیشتر خیال میبافتم که تا چند هفتهی دیگر، وقتی پایم به ایران رسید، کجاها میروم و کیها را میبینم و چهها میکنم.
باید بروم. بیست و چند روز بیشتر نمانده. باید بروم، کار کنم و به قولی که به خودم دادهام، وفادار باشم و سه کتابی را که وعده کردهام، به انجام برسانم.
اگر وقت داشتم، خیلی خیلی بیشتر اینجا مینوشتم.
پیشتر خبر نشر ِ ترجمهی «سقراط زخمی» را توسط انتشارات ِ حوض نقره داده بودم.« سقراط زخمی » داستان ِ سقراط ، فیلسوف ِ یونانی است که به عنوان ِ سرباز در جنگ ِ دلیون با ایران شرکت میکند. در پای سقراط خاری فرومیرود و این باعث ِ پیروزی ِ جنگ به فرماندهی ِ آلکیبیادس میشود. سقراط گرچه مخالف جنگ بوده، اما از او به عنوان ِ قهرمان ِ جنگی تقدیر به عمل میآید.
« سقراط ِ زخمی » داستان ِ شجاعت است، شجاعت ِ اخلاقی.
برتولت برشت این داستان را در سال ِ 1939، وقتی در تبعید بود، برای کودکان و نوجوانان نوشت.
بخشی از کتاب را بخوانید:
سقراط در صبح ِ جنگ تا جایی که میتوانست، خود را برای کارزاری خونین آماده کرده بود. به این ترتیب که پیاز میجوید، چیزی که به عقیدهی سربازان، شجاعتزا بود. شکاکیتاش در بسیاری از حوزهها، باعث سادهلوحیاش در بسیاری از حوزههای دیگر شده بود. او مخالف نظریهپردازی و طرفدار ِ تجربهی عملی بود و پس به ایزدان اعتقادی نداشت، اما به پیاز چرا.
متاسفانه پیاز تاثیر چندانی در او نمیکرد، یا به هرحال تاثیر فوری نداشت. به این ترتیب سلانه سلانه و با دلی گرفته، در گروهاناش راه میرفت. این گروهان با شمشیر میجنگید و به ستون یک در موضعاش، مزرعهای دروشده، پیشروی میکرد. جلو و عقب ِ او جوانانی از حومهی آتن، سکندریخوران، به او گوشزد میکردند که سپر ِ زرداخانههای آتن برای آدمهای چاقی مثل او، بسیار کوچک ساخته شدهاست. خود ِ او نیز براین باور بود، با این تفاوت که از نظر او، این آدمهای پت و پهن بودند که سپرهایی که به طرز مسخرهای کمعرض بودند، حتا نصف تنهشان را هم نمیپوشاند.
در بازار به اندازهی نیاز ِ یک سرباز ِ ساده پیاز نبود.
...
اینکه صبح ِ به این زودی، به جای آنکه در رختخواب درازکشیده باشی، اینجا وسط مزرعه روی زمین ِ خالی نشسته باشی، آنهم با دستکم پنج کیلو آهن بر تن و یک سرنیزه در دست، چقدر غیر طبیعی بود. این درست که وقتی به شهر حمله میشود، باید دفاع کرد، چرا که در غیر اینصورت دچار مشکلات عدیدهای خواهند شد، ولی آخر چرا به شهر حمله میکنند؟ چون کشتیرانان، صاحبان ِ تاکستانها و تاجران برده در آسیای صغیر موی دماغ ِ کشتیرانها و صاحبان تاکستانها و تاجران ِ بردهی ایرانی شده بودند. چه دلایلی!!!
نقل است که هنرپیشهی زن ِ زیبارویی به آینشتاین پیشنهاد میکند با هم بچهای به دنیا بیاورند، تا بچه از او زیبایی و از انیشتن مغزش را به ارث ببرد. آینشتاین اما گفت: « اگر از تو مغز را به ارث ببرد و از من زیبایی را، آن وقت چه؟»
ما این را شنیدیم، خندیدیم. گفتیم برای شما هم تعریف کنیم تا بخندید.
شنیده و خوانده بودیم که تا چند سال پیش کلمهی «رویهم رفته» از کلمات ِ ممنوعه محسوب میشد. اما همین یکی دور روز پیش دوستی تعریف میکرد که میگویند باید «لاس» را از کلمهی «چیچیلاس» (که به گیلکی به معنی «سنجاقک» است) بردارد؛ همچنین کلمهی «سینه» را از جملهی «دست رد به سینهاش زد».
آیا نباید به ذهن ِ بیمار ِ بلندپرواز ِ این مامور سانسور آفرین گفت؟
نقی، همشهری ِ هم سن و سال ِ همیشه خندان و پر ریش و پشم را از بیست و دو سه سال پیش میشناختم، از دوران ِ زندگی ِ دو سالهام در هانوفر، آنوقتها که به کلاس زبان و بعد به کالج میرفتم. از بهمن که از همان روزها ساکن هانوفر مانده است، میشنیدم نقی، پس از سالها الواتی و خوشگذارنی و بیعاری، ده دوازده سال پیش با یک زن ِ آلمانی ِ پزشک ازدواج کرده و برای زندگی به یکی از دهات ِ اطراف ِ وُتسبورگ رفته است. شده است مرد ِ خانهدار. دختر ِ سیزده چهارده سالهاش چون با دستپخت ِ پدرش بزرگ شده، میل چندانی به غذای آلمانی ندارد. میگفت نقی از زندگیاش راضی است. خانهداری میکند، به سگ و گربهاش میرسد. حالا شده یک ورزشکار ِ تمام عیار. دایم مشغول فوتبال و والیبال و بسکتبال است. نقی عضو تیم ِ والبیال ِ مردان بالای سی و پنج سال، عضو تیم فوتبال ِ مردان بالای چهل سال، عضو تیم ِ بستکبال ِ مردان بالای چهل و پنج سال ِ دهشان است و هر روز نیم ساعت میدود و نیم ساعت شنا میکند. حتا دیگر حتا سیگار هم نمیکشد. بهمن میگفت: پارسال آمده بود هانوفر. سرشب زده بودیم بیرون و در هر کیوسک ِ سرراهمان یک آبجو خورده بودیم و خندیده بودیم و گریه کرده بودم. میگفت نقی میگوید: همه چیز عالی است. فقط خیلی خیلی تنهایم. برادر ِ استاد دانشگاه و خواهر ِ پزشکم را که ساکن ِ همین هانوفرند، سالی یکبار هم نمیبینم. میبینی که آمدهام پیش تو.
امروز غروب وقتی شام میخوردم، بهمن با صدایی غمگین از هانوفر زنگ زد و گفت:
- جمعه نقی موقع ِ بازی ِ فوتبال افتاد، ایست یا سکتهی قلبی کرد. پس از اینکه بیست و چهار ساعت در اغماء گذراند، شنبه مُرد. دیروز به خاکش سپردهاند.
گفتم:
- سرت سلامت، بهمن جان. من و تو چند وقت است هم دیگر را ندیدهایم؟ تا کی نوبت ِ من و تو برسد، رفیق. زندهباد زندگی سالم و مُرده شور این غربت را ببرد.
ولف دیترش شنوُره به سال 1920 در فرانکفورت (ماین) متولد میشود و به سال ِ 1989 در کیل میمیرد. او، نیز مثل هاینریش بُل، جزو کسانی محسوب میشود که پس از پایان ِ جنگ ِ جهانی ِ دوم، سال 1945، ناامید و سرخورده از ارزشهای انسانی، به ویرانهای به نام آلمان بازمیگردند. به سال 1947 جزو اعضای هیئت موسس ِ «گروه 47» میشود. گروهی که در آن نویسندگان جوان آلمان گردهم میآیند تا «آغازی نو» در ادبیات ِ پس از جنگ ِ آلمان بیافرینند. از شنوره 40 کتاب، بیست نمایشنامهی رادیویی، پانزده فیلم تلویزیونی و داستانکوتاه بسیاری باقی ماندهاست. مشهورترین اثر او " بوتیمار میخواند" نام دارد.
داستان ِ "خاکسپاری" شاهدی است بر فقر، شکستن ِ حرمت انسان و مرگ خدا (در داستان Gott) در "ساعت صفر". "ساعت صفر" نامی است که به سالهای نخست پس از جنگ در آلمان دادهاند، ساعتی که میبایست برای بازسازی از صفر آغازنمود.

اسفنکس(Sphinx) اهریمن ِ تباهی و بلا، یکی از خدایان ِ اسطورههای یونانی بود. او شیری بود بالدار با سر زن و در کوههای شهر تب (Theben) در یونان زندگی میکرد. تمام مسافرانی که از کنار مامن او رد میشدند، باید به معمایی که او طرح میکرد، پاسخ میگفتند. در غیر اینصورت اسفنکس آنها را خفه میکرد. معمایش این بود: « آن چیست که صبحها چهارپا دارد، ظهرها دو پا و شبها سه پا ؟ » اُدیپ جواب معمای او را گفت: «انسان» چرا که در کودکی چهار دست و پا راه میرود، وقتی بزرگ شد روی دو پا و در پیری عصا را به کمک میگیرد. وقتی اُدیپ معما را حل کرد، اسفنکس از صخرهاش افتاد و مرد. اکنون تبن آزاد، اما سرنوشت ِ تراژیک ِ اُدیپ تازه آغاز شده بود.
پانوشت: این توضیح را هم صرفن محض ِ اطلاع فحاش ِ حرفهای (که دیگر از امکان لجنپراکنی در این صفحه محرومش کردهام) اضافه کنم که یک Sphinx دیگر هم در تاریخ داریم که مربوط به اسطورههای مصری میشود و در فارسی به آن «ابولهول» میگوییم.