شنبه 31 تیر 85 :: 22.07.06 

این‌جا و آن‌جا(2)


بعدازظهر ِ یک روز مردادی در تهران، آخرین روز ِ اقامتم در وطن. داشتم از خانه‌ای از نیاوران (یا تجریش؟) که صاحب‌اش مدتی است با پاک کردن و دوباره نوشتن ِ آدرسم، به شیوه‌ی خودش هی با من قهر و آشتی می‌کند، با آژانس برمی‌گشتم به نواب، به خانه‌ی دوستم محمد تا بعد از چهار ماه زندگی در ایران، و لمس کردن ِ آن‌چه که من به آن «زندگی در سرزمین عجایب» می‌گویم، چمدانم را ببندم و عازم فرودگاه بشوم. به گمانم ساعت دو سه‌ی شب پرواز داشتم. آن روز،در تهران ِ خشک و داغ و کثیف، استثنائن باران می‌بارید. راننده‌ی بسیار جوان ِ و بسیار ساکت ِ آژانس نواری از داریوش – که صدایش را دوست ندارم اما برخی ترانه‌هایش را گاهی زیر لب زمزمه می‌کنم – انداخته بود توی دستگاه، صدایش را تا آخر بلندکرده بود (در طول آن چهار ماه یادگرفته بودم که راننده‌ی ماشین صاحب اختیار مطلق ِ ماشین است و من به عنوان مسافر حق ِ هیچ‌گونه اعتراض ندارم.) و پنجره‌ها را تا آخر کشیده بود بالا. در اتوبان‌های تهران هربار که می‌توانست گاز را می‌گرفت (اصطلاحی که تازه یاد گرفته بودم) و گاهی با لُنگش شیشه‌ی بخار گرفته را پاک می‌کرد.
غمی جان‌کاه روحم را در راه‌بندان‌های کوتاه و بلند، در ازدحام ِ انواع صداها، از قبیل ِ ناله‌های داریوش و بوق ماشین‌ها می‌خراشید و می‌تراشید. سیگار هم نمی‌توانستم بکشم. چطور می‌شد در فضای بسته‌ی پیکان با راننده‌ای اخمو و پنجره‌های کیپ بسته شده، سیگار کشید؟ داشتم فکرمی‌کردم: « از فردا دوباره همان آش و همان کاسه. همان خیابان‌ها، همان ماشین‌ها، همان آدم‌ها، همان حرف‌ها، همان تنهایی‌ها و باران‌ها و سرمای آلمان، بازگشت به همان سرزمینی که سالهای سال به من پناه داده است.»
داریوش داشت «مرا به خانه‌ام ببر» را می‌خواند: ترانه‌ای زیبا، سروده‌ی جنتی ِ عطایی، در سوگ ِ زنده‌یاد غلام‌حسین ساعدی. داشتم از خودم می‌پرسیدم: «راستی خانه‌ام کجاست؟ آن‌جا یا این‌جا؟ این خراب‌شده‌ی لعنتی که دوستش دارم یا آن شهر فرنگ ِ پرزرق و برق و شسته رفته و امن و راحت؟ این‌جا یا آن جا؟ که در هر دو جا غریبه‌ام و بیگانه. این‌جا تا حرفی می‌زنی و اعتراضی می‌کنی، این‌جایی‌ها می‌گویند: " این‌جا ایرانه " و آن‌جا تا می‌گویی: "این فردگرایی نیست، ایزولاسیون است. شماها چقدر سرد و تنهایید." آنجایی‌ها می‌گویند: " برگردد به همان‌جایی که از آنجا آمده‌ای." آیا من اصلن خانه‌ای دارم؟» بغض در گلو و اشک به چشم رسیدیم به میدان ِ انتهایی ِ جمهوری، سر ِ نواب، همان‌جایی که اداره‌ی هواشناسی است، نرسیده به پل هوایی. اسم‌اش یادم نمانده. راه بندانی ایجاد شده بود که به لابیرنتی مخوف می‌مانست. ماشین‌ها، موتورها و پیاده‌ها توی هم می‌لولیدند، بوق می‌زدند و فریاد می‌کشیدند. آن گوشه یکی دو افسر یا نمی‌دانم پاسبان راهنمایی با یکی دو کماندوی شکارچی ِ موتورسوران ِ بی‌کلاه ایمنی، در کنار موتورشان دایره‌ای تشکیل داده بودند و بی‌توجه به آنچه که کنار گوش‌شان میگذشت و کارشان سروسامان دادن به این هرج و مرج ِ گریه‌آور است، داشتند سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. ماشین‌ها میلی‌متر به میلی‌متر و آینه به آینه (اصطلاح ِ تازه آموخته‌ی دیگرم در وطن) جلو می‌رفتند. نفس کشیدن تقریبن غیرممکن شده بود و هرصدایی چون شلیک ِ گلوله‌ی توپی در سرم طنین می‌انداخت. با دیدن آن صحنه، ماجراهای تلخ ِ دیگر ِ سفر به یادم آمد. به خودم گفتم: « مُرده شور این خانه را ببرد. اصلن خانه نمی‌خواهم. می‌روم پیش همان چشم‌آبی‌های فردگرای منظم. اگر قرار است این‌جا خانه‌ی من باشد، ترجیح می‌دهم هم‌چنان بی‌خانمان باشم. دیگر اگر کلاهم این‌طرف‌ها بیافتد، برنمی‌گردم.» با این تصمیم که چند کیلومتر بقیه را پیاده بروم و این صحنه‌ها را خوب به خاطر بسپارم تا هروقت فیل‌ام یاد هندوستان کرد، به یادم بیاید از کجا آمده‌ام، کرایه را دادم، تشکر کردم و با وجدانی در عذاب از این‌که راننده‌ی بیچاره را به این راه‌بندان کشانده و تنهایش گذاشته‌ام، پیاده شدم.

و حالا، دو سال و نیم بعد، حالا که دو سه هفته‌ای بیش‌تر به پروازم نمانده، از بس دلم برای بودن در آنجا و دیدن ِ آن‌جا و آن‌جایی‌ها پرمی‌کشد و از بس دلم می‌خواهد چند تا از اینجایی‌های ناز را توی خودش جا بدهد تا با خودم ببرم آنجا و بگویم: « ببینید! من این‌جایی هم هستم»، دچار بی‌خوابی شده‌ام.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.