نقی، هم‌شهری ِ هم سن و سال ِ همیشه خندان و پر ریش و پشم را از بیست و دو سه سال پیش می‌شناختم، از دوران ِ زندگی ِ دو ساله‌ام در هانوفر، آنوقت‌ها که به کلاس زبان و بعد به کالج می‌رفتم. از بهمن که از همان روزها ساکن هانوفر مانده است، می‌شنیدم نقی، پس از سال‌ها الواتی و خوش‌گذارنی و بیعاری، ده دوازده سال پیش با یک زن ِ آلمانی ِ پزشک ازدواج کرده و برای زندگی به یکی از دهات ِ اطراف ِ وُتسبورگ رفته است. شده است مرد ِ خانه‌دار. دختر ِ سیزده چهارده ساله‌اش چون با دست‌پخت ِ پدرش بزرگ شده، میل چندانی به غذای آلمانی ندارد. می‌گفت نقی از زندگی‌اش راضی است. خانه‌داری میکند، به سگ و گربه‌اش می‌رسد. حالا شده یک ورزشکار ِ تمام عیار. دایم مشغول فوتبال و والیبال و بسکتبال است. نقی عضو تیم ِ والبیال ِ مردان بالای سی و پنج سال، عضو تیم فوتبال ِ مردان بالای چهل سال، عضو تیم ِ بستکبال ِ مردان بالای چهل و پنج سال ِ ده‌شان است و هر روز نیم ساعت می‌دود و نیم ساعت شنا می‌کند. حتا دیگر حتا سیگار هم نمی‌کشد. بهمن می‌گفت: پارسال آمده بود هانوفر. سرشب زده بودیم بیرون و در هر کیوسک ِ سرراه‌مان یک آبجو خورده بودیم و خندیده بودیم و گریه کرده بودم. می‌گفت نقی می‌گوید: همه چیز عالی است. فقط خیلی خیلی تنهایم. برادر ِ استاد دانشگاه و خواهر ِ پزشکم را که ساکن ِ همین هانوفرند، سالی یک‌بار هم نمی‌بینم. می‌بینی که آمده‌ام پیش تو.

امروز غروب وقتی شام می‌خوردم، بهمن با صدایی غمگین از هانوفر زنگ زد و گفت:
- جمعه نقی موقع ِ بازی ِ فوتبال افتاد، ایست یا سکته‌ی قلبی کرد. پس از اینکه بیست و چهار ساعت در اغماء گذراند، شنبه مُرد. دیروز به خاکش سپرده‌اند.
گفتم:
- سرت سلامت، بهمن جان. من و تو چند وقت است هم دیگر را ندیده‌ایم؟ تا کی نوبت ِ من و تو برسد، رفیق. زنده‌باد زندگی سالم و مُرده شور این غربت را ببرد.


.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.