ولفگانگ کایزر(1)
فارسی: ناصر غیاثی
یک راوی در همهی آثار ِ هنر ِ روایت حضور دارد، در حماسه چنانکه در قصه (2)، در نوول چنانکه در حکایت(3). هر پدر و هر مادری میداند، وقتی میخواهد برای بچهاش قصه بگوید، باید دگردیسی پیداکند. باید موضع ِ روشنگرانهاش را رها کند و به موجودی تبدیل شود که جهان ِ تخیلی با معجزاتش برای او عین ِ واقعیت است. روایتگر، حتا آنجا که قصهای دروغین روایت میکند، به واقعیت ِ آن باوردارد . او میتواند دروغ بگوید، چون باوردارد. یک نویسنده نمیتواند دروغ بگوید. او فقط میتواند خوب یا بد بنویسد. پدر یا مادر به عنوان کسی که قصهای را دوباره روایت میکند، همان دگردیسیی را به انجام میرساند، که نویسنده وقتی شروع به روایت میکند، باید با خودش در پیش بگیرد. یعنی نویسنده، در تمام هنرهای روایی، هیچگاه نویسندهی شناخته شده یا گمنام نیست، بلکه نقشی است که اختراع میکند و آن را به عهده میگیرد. برای او ورتر و دن کیشوت و مادام بوآری هستی دارند؛ او متعلق به دنیای بوطیقا ست. شیوهی روایت در حماسه و قصه و نوول ، تقریبن دقیق، از پیش تعریف شده است. به نظر میرسد یکی از نشانههای رمان ِ مدرنی که در قرن هجدهم بوجود آمد، این باشد که این رمان استفاده از انبوهی از امکانات را مجازمیداند: اینجا یک راوی ِ ساده داریم، آنجا یک راوی ِ شوخ، جای دیگر یک راوی ِ احساساتی، جای دیگر هیجانزده، طناز، خونسرد ِ دنیادیده و غیرو و غیرو . میان همهی مشخصات ِ رمان، شاید شیوهی متغیر ِ روایت کردن، مهمترینشان باشد. اگر زمانی میکوشیدیم به عنوان ِ مقدمه، رشد رمان در قرن هیجدهم را در محدوهی سوژههایش، یعنی زندگی ِ درونی ِ قهرمان ِ روایت شده، توضیح بدهیم، امروز باید این توضیح را تکمیل کنیم. رمان در عین حال، به عنوان ِ داستان ِ یا روایت ِ یک سخنگوی شخصی و فردی، از ما خداحافظی کرده بود. « رمان یک ِ حماسه ی سوبژکتیو هست که در آن مولف اجازه میخواهد، با جهان رفتاری به شیوهی خودش داشته باشد. مسئله فقط این است که آیا او شیوهای دارد یا نه. بقیهی چیزها خودش میآید. » این تعریف ِ موجز از جوهر رمان است که گوته زمانی به دست داده بود. به نظر او نشانهی اصلی در شیوهی شخصی ِ روایت است؛ بقیهی چیزها خودش میآید...
ما دچار رخدادی منفی شدهایم: راوی ِ یک رمان، نویسنده نیست. و به نظر میرسد دچار ِ رخدادی مثبت شدهایم: راوی آن شخصیت ِ تخیلشدهای است که نویسنده به آن دگردیسی یافته. خود ِ زبان هم انگار این حادثه را تایید میکند(4)... تجربه ی زندگی ِ روزمره هم همین را میگوید: وقتی داریم به حرفهای آدم ِ آشنایی گوش میدهیم، که تازه از سفر برگشته و سفرش را روایت میکند، آشکارا همان مدل ِ روای ِ رمان پیش روی ماست. در آغاز یک بوطیقای مدرن ِ هنر ِ روایت میخوانیم: « در زندگی ِ عادی فهم ما از روایت، به اطلاع رساندن ِ حقایق ِ مربوط به همیست که سپری شدهاند، حقایقی که... میتواند، دستکم در حاشیه، کمی تاثیرات زیباشناسانه داشته باشد ...راه از این پیششکل به سمت ِ شکل ِ نخستین ِ هنری چندان طولانی نیست. » ما برعکس مدعی هستیم: راه بینهایت طولانی است؛ یا حتا بیش از آن: هیچکدام از راههای یکی به دیگری ختم نمیشود. فقط باید پرید. آن نمونه از استنباط از مسافر ِ روایتگر غلط است.
1-Wolfgang Kayser
2-Märchen این کلمه به زعم من غلط ترجمه شده؛ چنان که در فارسی هم گاهی می خوانیم « قصه »، و حال آن که « داستان » مراد است. قصه تقریبن معادل افسانه هست و « داستان »، « افسانه » نیست.
3-Anekdote به گمانم حکایت معادل ِ دقیق این کلمه در فارسی باشد. در زبان ِ آلمانی Anekdote به ماجرای اغلب خنده دار ِ کوتاهی که یک شخصیت، یک طبقه ی اجتماعی، یک عصر و یا مانند این را توصیف می کند، اطلاق می شود.
4- نویسنده ی مقاله در این جا ارجاعاتی در زمان آلمانی می دهد که با زبان فارسی تطبیق نمی کند. به این خاطر ترجمه نشده.