صبح یكشنبه بود. نیم ساعتی باریده بود و حالا دیگر داشت كم كم بند میآمد. از شبزندهداری برمیگشتم. هنوز سرخوش بودم: لبخند به لب و نرم نرم می رفتم طرف خانه. به عادت روزهای كودكی، خودم را میكشیدم زیر دامنهای كه نبود. چشم روی پوسترها و اعلامیههای چسبیده به دیوار میچرخاندم ومیگذشتم: تبلیغ ِ كنسرتها و نمایشگاهها، مسابقات فوتبال و سیگار. دستنوشتهای را هم با نوار چسب چسبانده بودند روی ناودان ِ گلفروشی ِ زیر ساختمان. لابد بازهم یكی گربهاش را گم كرده بود. مكث كردم: دنبال خانهای میگشتند كه درست به مشخصات خانهی من، که میخواستم از آن بروم، میخورد. احتمالن زن و شوهری با یك بچهی كوچك. كاغذ نداشتم. شماره را روی پاكت سیگارم نوشتم. فكركردم: «اینهم سند ِ سقوط یا بازگشت تدریجی به روزمرگی.»
دوشنبه زنگ میزنم. نیستند. پیغام میگذارم، خبری نمیشود. صاحبخانه فشار را زیاد میکند. فقط سه هفته مهلت دادهاند برای پیداکردن مستاجر بعدی. اگر نه باید کرایهی سه ماه ِ آینده را هم بدهم. یك هفته بعد دوباره زنگ میزنم. تلفن خانه جواب نمیدهد. این بار به تلفن همراه زنگ میزنم. هست. دستپاچه میشود. و وقتی میگویم كه تلفن خانهشان خراب است، هزار بار عذرخواهی میكند. دست و پا گُمكرده، میپرسد: «میتوانم همین الان بیایم؟» لباس پوشیده بودم كه بروم بیرون. میگویم: «من تا یك ساعت میتوانم منتظرتان باشم.» برای چندمین بار میگوید: «معذرت میخواهم.»
ماری تیك دارد. عصبی میخندد. کمی چاق است. دایم حرف میزند. رنگ دندانهایش كبود است. لبهای بسیار نازكی دارد، كه به زحمت دیده میشود. ماری ابرویش را برنمیدارد، آرایش نمیكند. مثل آدمی كه ناخناش را میجود، مرتب دارد میخچههای كف پاش را میكند. میگوید از روزی كه سیگار را ترك كرده، اینطور چاق شده. با تو كه حرف میزند به گوشهی دیوار نگاه میكند و وقتی به حرفت گوش میدهد به سقف اتاق. میگوید:« كلهام خراب دارد. دایم افكار مسخرهای به سرم میزند. همین سیب خوردن مرا ببین!» ماری سیب را با پوست و هسته میخورد.
به خانه نگاه نمیكرد، به كتابها و قاب عكسها و تابلوهای نقاشی نگاه میكرد. مبهوت بود. بعدها گفته بود: « خودم را آماده كرده بودم با مرد شكم گندهی سبیلوی تركی روبرو بشوم با زنی چاق و قدكوتاه و دستمال به سر كه پنج شش تا بچهی قدونیمقد به دامناش آویزانند.» دیدم ایستاده جلوی قفسهی کتابهای فارسی و سعی میكند بفهمد كه كتابها به چه زبانیست، یا با کنجکاوی به عکس ِ هدایت و فروغ نگاه میکند. میگویم:
- چیزی مینوشید؟ آب هست و شراب.
فورن میگوید:
- آب.
لیوان آب را میگذارم روی میز و میگویم:
- بهتر است، بنشینید و بخورید. ما ایرانیها اعتقاد داریم باید نشسته آب خورد.
مینشیند روی صندلی. من هم مینشینم. بعدترها گفته بود: « وقتی لیوان آب را دادی دستم، با خودم فكركردم: "این مرد گیسدار ِ مو سفید، بیشك فرزانهای است از شرق." و من گفته بودم: " لیوان آب را گذاشته بودم روی میز. تازه مگر حالا معتقدی كه اشتباه كرده بودی؟"
میگوید:
- شما چقدر كتاب دارید!
لیوان را برمیدارد، فط یک جرعه میخورد. میپرسد:
- هنرمندید؟
- بله. مینویسم.
لیوان را میگذارد روی میز. بلند میشود، همانطور که دارد میرود سراغ کتابهای آلمانی، میپرسد:
- اجازه دارم بپرسم چی؟
بعدها وقتی به او گفته بودم «این ادبِ دوزاری شما آلمانیها دیگر خیلی اضافیست، آخر " اجازه دارم بپرسم" دیگر یعنی چه؟ » گفته بود: « ما غربیها رُک هستیم، شما شرقیها کنایه میزنید.»
- آشپزی!
- اوه! حتمن کتاب آشپزی ِ شرقی.
عنوان چند کتاب را که میخواند، شرمزده میگوید:
- ببخشید. خودم باید میفهمیدم.
الان هروقت میگوید: « تو آن روز دستم انداخته بودی.» میگویم: « این ناخودآگاه من بود که به جای من حرف زد. میبینی که یک نیمرو هم بلد نیستم درست کنم.»
برمیگردد، مینشیند روی مبل و میگوید:
- من فیلم میسازم، تئاتر عروسكی كار میكنم و عروسكسازم.
میپرسد:
-اینجا كه خانهی خوبیست. چرا میخواهید بروید؟
تا من از زندگیام بگویم واز زندگی او بشنوم، بعد از ظهر چهارشنبه است. درست سر ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه آمده بود، اوایل تابستان. با هم غذا خورده بودیم، شراب خورده بودیم، كنار دریاچه قدم زده بودیم و شبها هركداممان در اتاقی جداگانه خوابیده بودیم.
ماری از آلمانی بودناش شرمنده است. میگوید:« در مقابل یهودیها احساس گناه میکنم. سعی میكنم با خارجیها مهربان باشم.» یك هفته پیش از مسافرت اُروگوئه برگشته است، دو سال پیش از دوست پسرش جداشده و هنوز تنهاست. میخواهد بچهدارشود، میگوید:« تو نمیفهمی! بدن ِ زن ِ سی و پنج سالهای که هنوز حامل نشده، فریاد میكشد كه می خواهد آبستن شود.» حالا می خواهد، به قول خودش سنتی زندگی كند. وقتی می گویم: «اُنه میش!» ( من نیستم!) قاه قاه می خندد و می گوید: « تازه دلت بخواد. مردها صف بستهاند در ِ خانهام. نمیبینی سه چهار ساعت سوار قطار میشوم تا هفتهای دو سه شب از دستشان فرار كنم، بیایم اینجا پیش تو؟»
یك شب که داشتیم در خانهاش در لایپزیك شامی را كه پخته بود، میخوردیم، اخمهایش را آورده بود پایین و گفته بود:
- تو به من توهین كردی، گفتی: در تو زنانگی نیست، مادرانگی است. چرا؟ خوكِ بیادب!
گفته بودم:
-آخر دٌو فردمتا كارتوفلن فقه سه قین! ( ای زن ِ سیب زمینیخور ِ لعنتی) نه ماتیكی مالیده بودی، نه ابرویی برداشته بودی، نه پیراهن خوشرنگی پوشیده بودی. زنانگی همین چیزهاست دیگر جیگر.
گفته بود:
- شما ایرانیها حتا دوست داشتنتان هم خونآلودست. آخر چطور میشود از فرط علاقه به کسی گفت جگر؟
- وقتی میشود به کسی گفت " شپش ِ من " چرا نشودنشود گفت "جگر"؟
- فرانسوی ها شپش دوست دارند.
- بله شما آلمانی ها «گنج» دوست دارید، گنج ِ من.
گفته بود:
- ببخش. خودت گفتی، تاریخ كشورت خونبار است.
بعد همان دستی را كه با آن سیگارش را در زیرسیگاریی كه به شكل جمجمه بود، خاموش كرده بود، انداخته بود دور ِ کمرم ، سرش را گذاشته بود روی شانهام، گفته بود:
- كاشكی همهی خونخوارها مثل تو بودند. تو خیلی خوبی. میدانی چرا؟
- بله. میدانم. هر زنی شایستگی ِ دوستی با من را ندارد.
برگشته بود، توی چشمهایم خندیده بود و گفته بود:
- شما ایرانیها علاوه برخونخوار بودن، دماغ سربالا هم هستید.
گفته بودم:
- خوب همینهاست كه ترا عاشق من كرده دیگر جیگر.
- به من نگو جگر. چندشم میشود. درست مثل روزی که به نام ِ یک غذای اصیل ایرانی، کلهی گوسفند گذاشتی جلوم.
گفته بودم:
- وقتی پاچهی خوک، خوردن داشته باشد، چرا کلهی گوسفند نداشته باشد؟
- تو که میدانی من چقدر از پاچهی خوک متنفرم.
- خُب چون تو هم مثل بقیهی هموطنهات بحران هویت داری.
- حالا میگذاری بگویم یا نه؟
- حیف كه ما هردو شهروند حكومتی دمكراتیم و در این جمهوری آزادی بیان جاری و ساری ست. اگر در وطن اولم بودیم... بگو!
گفته بود:
- چون میتوانی گوش بدهی و چون نویسندهای. گل یاس من.
از لایپزیك یکی از كتابهای پاول سلان را خریده و فرستاده. در صفحهی اولش نوشته:" شاهیجان، آن دو گل یاس ِ لای كتاب، مال بالكن خانهی من است. ببین، هنوز بو میدهند؟ »
میگوید: « همه میگوید: تو دیوانهای! چطور جرات كردی چهل و هشت ساعت در خانهی یك مرد غریبهی مجرد ِ خارجی بمانی؟ مادرم گفته است: "ماری شن! ماری شن! (آی ماری جان! آی ماری جان!) چه كارها كه تو نمیكنی!"» میگویم: « نه در دیوانگی ِ تو شكی هست و نه در دیوانگی ِ من. پس خوش به حال ما دیوانهها!»
مادر ماری میگوید: « دخترم رفته بود، خانه بپسندد، صاحب خانه را پسندید.» و به من اشاره میکند و میخندد.