ما


جمعی بودیم. نشسته بودیم جایی. همه قلم زن. (بین خودمان که باشیم، به خودمان و همقطاران‌مان می‌گوییم: «قلمزن». از گفتن ِ «اهل قلم» اباء داریم. بوی آل‌احمد و باقر مومنی می‌آید ازش. از «اهل ادب» هم خوش‌مان نمی‌آید. بوی نا می‌دهد. ترکیب ِ «اهالی ادبیات» هم که می‌گویند غلط است. پس عنوان ِ «قلم‌زن» را برای خودمان برگزیدیم. منتها فقط وقتی که بین خودمان باشیم.)
خلاصه، آن روز همه جورمان را داشتیم: از نویسنده و شاعر بگیر تا روزنامه‌نگار و منتقد ادبی و منتقد ِ مطبوعاتی. ((ما البته هر از چندگاهی با اهالی ِ دیگر هنرها می‌نشینیم، با اهل سینما و تئاتر و رنگ و قلم مو. به قول یکی‌مان، یادم نیست کدام‌مان، فقط تا هوایی بخوریم. اما در مجموع بیشتر ترجیح می‌دهیم بین خودمان باشیم، جمعی که برای خلاقیت به چیزی بیش از کاغذ و خودکار نیاز ندارد. گرچه حالا همه‌ی ما با کامپیوتر می‌نویسیم.( منتقد ادبیمان معتقد است: «با کامپیوتر» غلط است، باید گفت: « در کامپیوتر». پایه‌ی استدلالی‌اش هم همیشه این است: " تدقیق ِ حروف اضافه در زبان و بیان بر اساس ِ اتفاقی که می‌افتد." البته او این « اتفاقی را که می‌افتد» را از یک شاعر نامی دزدیده. همه‌مان هم می‌دانیم. اسمش را گذاشته‌ایم "آقای اتفاقی که می‌افتد". وقتی او نیست، به هم می‌گوییم « اتفاقی که می‌افتد» و می‌خندیم.))
بله، گوش تا گوش نشسته بودیم. یکی‌مان (زیاد هم فرقی نمی‌کند، کدام یکی، همه‌مان سروته ِ یک کرباس بودیم) گفت:
- جالبه.
همین‌جوری گفته بود. گفته بود چون کسی چیزی نمی‌گفت و هیچ‌کدام‌مان تحمل سکوت نداشتیم. (گوینده‌اش باید یکی از شاعرمان بوده باشد، احتمالن همان که کمی قوز دارد. می‌گوید از پشت میز نشینی ِ بسیار است)، همین‌طوری انداخته بود. (من یکی از این شاعر نکته‌ها آموخته‌ام، یکی‌اش این است که همیشه و همه‌جا و در هرحال و شرایطی کلمه‌ی «جالبه» بهترین وسیله است برای شکستن ِ سکوت ِ تحمیلی به یک جمع.)
یکی دیگر که او هم با سکوت میانه‌ی چندانی نداشت، نمی‌دانم کدام‌مان، به احتمال ِ ضعیف، یکی از نویسنده‌هامان، چرایش را هم نمی‌دانم) گفت:
- آره. خیلی.
یکی‌مان گفت (این یکی را اصلن به خاطر نمی‌آورم، کی بود. شاید هم همه با گفته بودیم؟!):
- که این‌طور پس.
این «که این‌طور پس» هم از جنس و جنم همان «جالبه » است. می‌تواند هم در جواب «جالبه» باشد و هم در جواب « خیلی زیاد» و هم در جواب ِ هیچ‌کدام. منتقد ِ مطبوعاتی ما اسم ِ این کلمات ِ در این‌گونه مواقع تبدیل به اصطلاح شده را گذاشته: « واژههای نازا».
با این وصف اما سکوت سبک نشد که نشد. یکی‌مان سیگاری روشن کرد. آن یکی سیگارش را خاموش کرد. دیگری خاک ِ سیگارش را تکاند. بعضی‌هامان کمی سرجای‌مان جا به جا شدیم. چای‌خورها (آنها‌یی که باید رانندگی می‌کردند) به چایی‌شان لب زدند، اهل ِ می به لیوان آبجو یا شراب‌شان. اما ظرف ِ کلمات ِ هرجایی‌های پیر خالی شده بود. موجودی‌اش مصرف و تمام شده بود. هر سه تایش. تا اینکه جسورترین‌مان تسلیم نشد، نه تسلیم سکوت شد و نه تسلیم ِ خالی ِ ظرف ِ کلمات ِ هرجایی‌های پیر یا واژگان ِ نازا. گفت:
- اصولن در مفهوم ارسطویی هنر که من اعتقاد تام به آن دارم، اصل بر خلاقیت است، آفرینش ِ آنچه که پیش از این هستی نداشته و موجود نبوده. طبیعی‌ست که من «هستی» و « وجود» را به معنای ارسطویی ِ کلمه مرادمی‌کنم.
خیلی چیزهای دیگر هم گفت که من یادم نمانده. شگفت‌زده بودم از اشتهای سیری‌ناپذیر ِ ظرف. تنها چیزی که به خاطر می‌آورم، این است که پیش از سکوت، جدلی درباره‌ی «ماهیت هنر» بین یکی دوتا مان درگرفته بود. به گمانم شاعر و منتقد ادبی‌مان. به گمانم. گفتم، "گفت خلاقیت"؟ پس حتمن منتقد ادبی‌مان بوده. چون « خلاقیت » ورد ِ زبان منتقد ِ ادبی‌مان است.
قول می‌دهم اگر همان موقع یکی‌مان می‌پرسید، نه کسی می‌دانست چی جالب است و نه کسی می‌دانست چرا جالب است و نه کسی می‌دانست چرا خیلی جالب است. «که این‌طور پس» هم که معنی ِ خاصی ندارد، مگر افزدون به تعداد ِ واژگان ِ نازا و محتوای بعضی ظروف. و به این ترتیب «که این‌طور پس» جواب ِ هیچ سئوالی نمی‌توانست باشد. یکی‌مان، حتمن روزنامه‌نگارمان، گفت:
- خُب، بچه‌ها چه خبر؟
- گفتی ارسطو. می‌گویند گلشیری حالش خوب نیست و در اغماست.
این یکی را خوب یادم مانده چه کسی گفته‌بود. خودم گفته بودم.
نویسنده‌مان گفت:
- اتفاقن من هم چند روزی است حالم خوش نیست. به گمانم گلویم چرکین شده.
من نگران شدم. چون این نویسنده‌مان به پسر ِ نُه ساله‌ام ریاضی درس می‌دهد. آخر در معرفی‌نامه‌اش، برای تنها داستانی که سالها پیش از او در نشریه‌ای چاپ شده بود، نوشته‌بود: (سال تولدش را ننوشته بود.) " دیپلم ریاضی در خرداد ماه. مهندس راه و ساختمان از دانشکده‌ی پلی‌تکنیک ِ آریامهر." در ذیل ِ « فعالیت‌ها » آورده بود: " آخرین َسَمت، سرپرست و مدیر گروه مهندسین سازنده‌ی دبستان ِ ششم بهمن در روستای خواچکین در استان گیلان."

نگفتم من چکاره‌ام؟ ببخشید. من راوی‌ام. یک راوی ِ خشک و خالی جمع ِ قلم‌زن ِِ خودمان.

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.