ساعت هشت صبح است و من که تازه چهار صبح از کنار دریایی شلوغ و پر از ماشین و ویراژ رانندگان ِ جوان و تلاشهایشان برای دختربازی برگشته بودم، در خواب شیرین صبحگاهی. بیدارم میکنند و میگویند: « بیا، تلفن داری. پسر دایی منوچهر است. » پسردایی منوچهر؟ هشت صبح ِ روز شنبه؟
- سلام.
- سلام.
- کی آمدی؟
در طول این چند روز دیگر یادگرفتهام که همه این را میپرسند و هیچکس از سر کنجکاوی نمیپرسد و جواب من هرچه که باشد، مهم نیست، چون کسی به جوابم گوش نمیدهد. مگر نه اینکه میپرسند تا پرسیده باشند؟ دیگر یادگرفتهام ذهنم را برای یافتن ِ پاسخ ِ دقیق خسته نکنم. پس میگویم:
- چند روزی میشود.
- خوبی؟
- مرسی.
- خوش میگذرد؟
همان سئوالهای کلیشهای است و همان پاسخهای کلیشهای.
- مرسی.
- چه خبر؟
- سلامتی.
- خوبی؟
- قربان شما؟
- خوش میگذرد؟
- بله، خوش میگذرد و خبری جز سلامتی نیست.
- چیه پسر عمه؟ چرا دمغی؟
- دمغ نیستم. خوابم.
- ای بابا! ساعت هشت است. تو هنوز خوابی؟
- ببخشید.
- ما اینجا از ساعت شش سرکاریم.
- خدا قوت بده.
- نمیتوانی صبحها زود بلند شوی. نه؟
- نخیر.
- آقا از قدیم و ندیم گفتهاند: سحرخیز باش، تا کامروا شوی. سحرخیزی خیلی خوب است.
- بله، پسر دایی. ولی گویا من آمدهام مسافرت. نه؟
- خوب اون که بله. اما خوب است آدم همیشه سحرخیز باشد.
- بله، بلا نسبت ِ شما، حتمن سپورها کامرواترین آدمهای دنیا هستند.
- نه پسر عمه، انگار نمیشود با تو حرف زد. من هرچه میگویم، تو جواب سربالا میدهی.
- پسردایی جان، من دیشب ساعت چهار خوابیدم. میشود بیدار که شدم به شما زنگ بزنم؟
- باشد آقا. بیدار شدی زنگ بزن.
فردا شب در خانهی پسر عمه معلوم میشود که مرا به شام دعوت کرده بود تا به دعوتنامهاش برای سفر به آلمان برسد.
اینجا کشاورزاش از ارازنی ِ برنج و کمکهای دولتهای خارجی به دهقانانشان، نانوایاش از خرابی ِ بازار و خاطرات ِ زندگی ِ دو سالهاش در انگلیس، قناداش از نداشتن ِ وقت برای مطالعه و عیش ِ چهل و پنج روزهاش در آلمان، پزشکاش از زیاد بودن ِ رقیب و تفریح ِ یک هفتهایاش در ارمنستان، دندانپزشکاش از بیکاری و دوران دانشجوییاش در هندوستان، معلم بازنشستهاش از گرانی ِ ارزاق و آروزی سفر به خارج، پشت ِ کنکوریاش از ناعادلانه بودن ِ ورود به دانشگاه و عدم نیاز به فیلترشکن در خارج، دانشجویاش از ترس ِ از بیکاری ِ پس از فارغالتحصیل شدن و رویای ادامهی تحصیل در خارج، روزنامهنگارش از فشار ِ سانسور و آماده شدناش برای مهاجرت به کانادا، شاعرهاش از بیوفایی همسر و جانبداری از عشق آزاد در آمریکا، شاعرش از رشک ِ دیگر شاعران به آثارش و تاثیر ِ سرکوب ِ سیاسی ِ نازیها در رشد ِ خلاقیت ِ هنرمندان ِ آلمانی میگوید.
اینجا همهشان اندازهی سرعت ِ مجاز در اتوبانهای آمریکا، تعداد ِ کانالهای تلویزیونی در فرانسه، میزان ِ پیشرفت ِ علم پزشکی در دانمارک، ارتفاع ِ بلندترین کوه در ژاپن و بسیاری چیزهای دیگر را به خوبی میدانند.
اینجا، هر وقت و هرجا که من بودم و هستم، تلویزیون روشن است و هیچکس نگاه نمیکند، مگر شبها سریال ِ «نرگس»اش را. صبحها اولین کار روشن کردن ِ تلویزیون است و شبها آخرین کار خاموش کردن ِ آن.
اینجا شهری که من دیدم و میبینم، پرسروصدا، شلوغ و آشفته است.
نوشتن، مجال میخواهد و فراغت. هنوز پیدا نکردهام. چهار پنج روزی از اینترنت و تمدن دور خواهم بود. بعد خدمت خواهم رسید. مفصل.
از امروز «آنجا» شده «اینجا» و «اینجا» شده «آنجا». راستی جای من کجاست؟
یک ماهی میشد آقای وینتاباوُئا (Winterbauer) صاحبخانهی هشتاد و دو ساله و همسر ِ هفتاد و هشت سالهاش را نمیدیدم که هر روز ساعت ده سوار بنز ِ نقرهای رنگ ِ استیشنشان بشوند، تا بروند در استخر ِ خانهی پسرشان شنا کنند. یا بعداز ظهرها، ساعت پنج، دوباره زن بنشیند کنار دست ِ شوهرتا با هم بروند به قدمزدنهای یک ساعتهی روزانهشان در کوه ِ مقابل خانه برسند. میگویند: «آدم باید به فکر سلامتیاش باشد. ما نمیفهمیم شما چطور ساعتها از پشت این کامپیوتر تکان نمیخورید.» خانهام در طبقهی همکف است و ما سه تا میتوانیم، بی اینکه سوءظن ایجاد کند، همدیگر را زیر نظر داشتهباشیم.
گاهی که حالم خوب نیست، صدایشان میکنم « دهقان زمستانی» و وقتی سرحالم، نام شاعرانهای به آنها میدهم: «زمستانساز». « Winterbauer» را به فارسی که ترجمه بکنیم، هر دو معنی را میدهد.
دو ماهی میشود که «خانم دهقان زمستانی» یا « خانم زمستانساز» آلزایمر گرفته. از آن زمان لبخند از لبانش دور نمیشود. به موهای سفیدش بیگودی میپیچد، میایستد روی بالکن ِ خانهشان که سقف ِ آپارتمان من است، با لبخند به تماشای نمیدانم چی مینشیند و زیر لب با خودش حرف میزند. و هربار که چشممان به هم میافتد، فرقی نمیکند روزی چندبار، یک «هالو» به طرف ِ هم پرت میکنیم. خانم دهقان زمستانی،از روزی که دچار این بیماری شده، دیگر روی زمین راه نمیرود، با موهای سفید و شانهخورده و مرتباش، مثل فرشتهای در یک صبح ِ مهآلود ِ بهاری روی آب دریاچه میخرامد: آهسته و البته لبخند به لب. به این خاطر از همان دو ماه پیش اسماش را گذاشتهام «فه Fee» که همان فرشتهی خودمان باشد.
حالا، امروز از مسافرت یکماههشان به اسپانیا برگشتهاند. بعد از چاق سلامتیها معمول، آقای دهقان زمستانی میپرسد:
- شما امسال تعطیلات ِ تابستانیتان را در کجا میگذارنید؟
یاد درسهای انگلیسی دوران دبیرستان میافتم، وقتی لغت (Vacation) را برای اولینبار یاد میگرفتیم. آن وقتها نمیفهمیدم که رفتن به تعطیلات ِ تابستانی یعنی چه. تابستان برای من برابر بود با کار، بلال و میوه فروختن، گچکاری و جوشکاری. از وقتی پایم به اینطرف بازشد، تازه فهمیدم برای مردم اروپا سفر در تابستان مثل زیارت ِ مشهد ِ سالانهی بیشتر مردم ِ شمال است: امری واجب. و بعد یاد مقالهی صمد بهرنگی میافتم در «کندوکاو در مسایل تربیتی ایران» که معلم بیچارهی انگلیسی نمیدانست «هات داگ» چیست و آن را به «سگ ِ داغ» معنی کرده بود. خوشخوشانم میشود، هوا آفتابی است و شوق سفر مرا آفتابیتر کرده. می گویم:
- حدس بزنید!
- یونان؟
- نه.
- اسپانیا؟
- نه.
- ایتالیا؟ نه. توی سپتامبر که نمیشود هوای ایتالیا را تحمل کرد. ترکیه؟
- دارید نزدیک میشوید.
با وحشت میگوید:
- نگویید که میخواهید بروید ایران.
- چرا؟
- او لا لا(Oh la la) خیلی دل و جرات دارید. مگر روزنامه نمیخوانید؟ تلویزیون نمیبینید؟
-من سالهاست که روزنامه نمیخوانم. تلویزیون هم که میدانید ندارم. کدام اخبار؟ این که اخبار نیست، گزارشی است از جنگ در جهان تا به ما حالی کنند که قدر اروپای عزیزمان را بدانیم و نق الکی نزنیم.
- فکرنمیکنید، با این اوضاع کمی خطرناک باشد؟
- نه قربان. چه خطری؟
- جنگ، محاصرهی اقتصادی و ...
- از قرار این شمایید که زیاد روزنامه میخوانید و اخبار میبینید. رسانههای اینجا آن چنان تصویری از ایران میسازند که آدم وحشت میکند. اما وقتی پایتان به آنجا رسید با چیز دیگری مواجه میشوید کاملن عکس این تصاویر ِ سیاه. تازه من میروم شمال، به اعماق ِ شمال، کنار دریای کاسپین. دست کسی به آنجا نمیرسد.
- چند روز میمانید؟
- تقریبن یک ماه و نیم؟
- آرزو میکنم، سالم و شاداب برگردید. اگر هم دیدیم دیر کردید، ما اینجا برای آزادی ِ شما تظاهرات برپا کنیم.
میخندد. در تمام طول مدت، « فه » ایستاده کنار ما، با آرامش ِ خاطری وصفناپذیر به اطرافاش لبخند میزند. به او میگویم:
- خانم زمستانساز سوغاتی چه دوست دارند برایشان بیاورم؟
می گوید:
- شما که نیستید، کرایه خانهتان را کی میدهد ؟
- خودم.
- چطور؟ شما که نیستید.
- چطور؟ همانطور که هر ماه میدادم: حواله از طریق اینترنت.
آقای زمستانساز اول به زناش چشم غره میرود بعد رو به من میگویید:
- ببخشید، میدانید که...
- بله، بله. مهم نیست.
- ولی مگر ایران اینترنت دارد؟
- بله و نخیر. دارد چون خط اش هست، ندارد چون دایم در حال فیلترکردن سایتها هستند.
«فه» میگوید:
- با خودتان کمی آفتاب بیاورید برای ما.
- چشم. حتمن.
هورست بینگل(1)
فارسی: ناصر غیاثی
با كشتی آمدند، از خیابانها گذشتند. قدم رو میرفتند، هنوز تعلل میكردند. پشتسر دهات، غارت شده؛ چپ و راست، درخت به درخت میجویدند، جاده میساختند، همزمان در صدها موضع پیش میرفتند. كشتیها خلاف جریان آب؛ نخستین پیكها بازمیگشتند.
از این پس كمتر در اردوگاه میماندند. شب و روز راه میرفتند، به ندرت استراحت میكردند؛ فقط یك ساعت. عجله داشتند، بیقرار، یك ارتش. درختها را قطع میكردند. اما در كنارِ رودخانهی اوروآ شبانه اردوگاه، چادرها، دیرك به دیرك برپاشده، كوچه به كوچه، میدان منظم شده در چهارگوش، چهارگوش به چهارگوش در جنگ. در برابرشان پُستهای نگهبانی، شبها دربرابرِ هر آتش، اما به شرق و به غرب پیشقراولان. دسته به دسته كارمیكردند، چوبها را به دره حمل میكردند. جنگلِ اینجا را هم نابود كردند، تنه درخت روی تنه درخت، همه را به طرفِ ساحل قل میدادند. میخ چادر میكوبیدند و فرومیکردند، به وسط رودخانه میرسیدند، در همین حال غرق میشدند، یک عدهشان. دوباره به هم برمیخوردند، تیرچه به تیرچه روی هم میچیدند، تنه درختان را میگذاشتند رویش، دیگر وقت نداشتند پل بسازند.
حوالی غروب، شهر. سیاه، ابرها، آنجا. منتظر شدند. سپس در نیمه شب، تور فولادینشان، این طرف و آن طرف میكشیدند؛ تور را بر فراز شهر كشیدند، درخشنده، براق، در پرتو نور. لنگر میانداختند، چكش میزدند، آهن و فولاد. روی بادبانها، از بالای تور، از كنار، اینجا، آنجا، آنجا، بادبان كنار بادبان، آسمان را تاریك میكردند. شب در سكوتِ كامل، هنگامی كه موشها پایین رفتند. سپس خزیدند، به پیش رفتند، كیپِ هم، زنجیری بیپایان، خاموش. خیابانها، شهرداری، پادگانها، فرودگاه در محاصره، دو سه هواپیما كه هنوز بلند میشدند گرفتار در جنگل بادبانها، پیچیده و درهم، نوكشان سنگین از بار، مثل سوسك سقوط میكردند.
هُل دادن، به هم برخوردن، زنجیرها، دشنامها، همیشه و همه جا زنجیر موشها، بر بامها، از درون پنجرهها، بالا، پایین، بالا، بادبانها كیپتر، آسمان سیاهتر، موش در كنار موش، همدیگر را گازمیگرفتند، لگد میزدند، دنبال جا میگشتند، به آخرین درها حمله میبردند، ادامه میدادند، كارمیكردند، درهم میلولیدند؛ باز هم ادامه، یك هفته تمام. در سكوت شهر مرده را ترك میكردند، تور را جمع میكردند، اطراق میكردند.
یك بار دیگر دستهای به سمتِ رودخانهی نزدیك، جنگلها. چوب حمل میكردند، نی میبئریدند، كُپه كُپه روی هم میانباشتند، باز میساختند، شدیدتر، تندتر، ماشینهای گرد و بیضی: سبدهای بافته شده، بامها پوشیده از بید، ماشینهای كوچك را میکشیدند، دوباره موش در كنار موش، ظاهرن قطاری بیپایان، ماشینها، موشها، بادبانها، ماشینها، با گاری بمبها و تفنگها را از شهر بیرون میبردند.
هرشب اطراق میكردند، روز چهارم به یك ارتش دومِ موشها برخوردند. چادر زدند. ظهر در برابر هم قرار گرفتند: دو ارتش، موش در كنار موش. ژنرالها را اسیر گرفتند.
1- Horst Bingel نویسنده ی آلمانی
Kürzestgeschichten, Recalm, 1990, S.15
احوالات؟
یک: زمان ِ برگشت ِ من از یکی از سفرهایم به ایران تقریبن هم زمان شده بود با دستگیری و محاکمهی کرباسچی، شهردار آن زمان ِ تهران. هرجا میرفتی و با هر که مینشستی، حرف از کرباسچی بود و همه میگفتند: « بگیروببندها شروع شده است. اینها وقتی به نخودی- ببخشید- به خودی رحم نمیکنند، به غیرخودی رحم میکنند؟ » یکی دو روز مانده به پرواز، پشت ِ عوارضی ِ کرج – قزوین پسرک ِ ژندهپوش ِ سیاهسوختهی کثیف ِ روزنامهفروش همراه با همکاران ِ موزفروش و نانقندیفروش و بستنیفروشاش از اتوبوس بالا آمد. روزنامهای که میفروخت از همان جنس و جنمی بود که اهل فن به آن نام "مطبوعات زرد" دادهاند. عکس ِ کرباسچی در لباس زندان در صفحهی اول بود و تیتر درشت و سیاهی زده بود، مثل: « کرباسچی در زندان» یا «کرباسچی در دادگاه». رونامه را جلوی صورتم گرفت و دادکشید: « کرباسچی دستگیرشد! » یا « محاکمهی کرباسچی! ». چند دقیقه بعد، رفیق ِ همراهمف کیان پرسید: « چته؟ تو فکری! دلت گرفته که پس فردا برمیگردی؟» گفتم: « نگران که هستم. اما نه نگران ِ ترک ِ اینجا، نگران این هستم که مبادا کودتایی چیزی بشود و من نتوانم بروم و اینجا گیرکنم.» با تعجب پرسید: « از کجا به کودتا و بستن ِ مرزها رسیدهای؟ » گفتم: « مگر نمیبینی؟ اوضاع خراب است آقا. بگیر و ببندها شروع شده.» با دستش – بیانصاف – خیلی محکم کوبید پشتم و گفت: « برو بابا! انگار هیچوقت تو این مملکت زندگی نکردهای! بابا جان! این مام ِ میهن جان ِ ما از روز ِ اول ِ پس از انقلاب بحرانی بوده. این بحرانها دیگر برای ماها که اینجا زندگی میکنیم، جزو سرگرمیهای روزمره است.»
دو: چندین سال پیش، بگیر ده دوازده سال پیش، زیر ِ خانهام در برلین یک مغازهی سیگارفروشی و مطبوعاتی بود. صاحباش زن و مردی ایرانی بودند، از آن خبرههای روزگار. هروقت که میرفتم سیگاری، فندکی، چیزی بخرم، هر کدامشان که بودند، بستهی روزنامهی کیهان ِ لندن روی پیشخوان را نشانم میدادند و با نگرانی ِ عمیقی میگفتند: « آقا اوضاع خیلی خراب است. خبر داری؟ فلانی گفته فلان، یا در فلان شهر فلان.» و من هم نگران و کنجکاو، فورن میگفتم: «نه! خبر ندارم.» و یک روزنامه میخریدم. چندین بار این کلاه سرم رفت، تا فهمیدم که اوضاع مثل همیشه است، منتها روزنامهفروش هم میخواهد روزنامهی بادکردهاش را بفروشد.