یک: زمان ِ برگشت ِ من از یکی از سفرهایم به ایران تقریبن هم زمان شده بود با دستگیری و محاکمهی کرباسچی، شهردار آن زمان ِ تهران. هرجا میرفتی و با هر که مینشستی، حرف از کرباسچی بود و همه میگفتند: « بگیروببندها شروع شده است. اینها وقتی به نخودی- ببخشید- به خودی رحم نمیکنند، به غیرخودی رحم میکنند؟ » یکی دو روز مانده به پرواز، پشت ِ عوارضی ِ کرج – قزوین پسرک ِ ژندهپوش ِ سیاهسوختهی کثیف ِ روزنامهفروش همراه با همکاران ِ موزفروش و نانقندیفروش و بستنیفروشاش از اتوبوس بالا آمد. روزنامهای که میفروخت از همان جنس و جنمی بود که اهل فن به آن نام "مطبوعات زرد" دادهاند. عکس ِ کرباسچی در لباس زندان در صفحهی اول بود و تیتر درشت و سیاهی زده بود، مثل: « کرباسچی در زندان» یا «کرباسچی در دادگاه». رونامه را جلوی صورتم گرفت و دادکشید: « کرباسچی دستگیرشد! » یا « محاکمهی کرباسچی! ». چند دقیقه بعد، رفیق ِ همراهمف کیان پرسید: « چته؟ تو فکری! دلت گرفته که پس فردا برمیگردی؟» گفتم: « نگران که هستم. اما نه نگران ِ ترک ِ اینجا، نگران این هستم که مبادا کودتایی چیزی بشود و من نتوانم بروم و اینجا گیرکنم.» با تعجب پرسید: « از کجا به کودتا و بستن ِ مرزها رسیدهای؟ » گفتم: « مگر نمیبینی؟ اوضاع خراب است آقا. بگیر و ببندها شروع شده.» با دستش – بیانصاف – خیلی محکم کوبید پشتم و گفت: « برو بابا! انگار هیچوقت تو این مملکت زندگی نکردهای! بابا جان! این مام ِ میهن جان ِ ما از روز ِ اول ِ پس از انقلاب بحرانی بوده. این بحرانها دیگر برای ماها که اینجا زندگی میکنیم، جزو سرگرمیهای روزمره است.»
دو: چندین سال پیش، بگیر ده دوازده سال پیش، زیر ِ خانهام در برلین یک مغازهی سیگارفروشی و مطبوعاتی بود. صاحباش زن و مردی ایرانی بودند، از آن خبرههای روزگار. هروقت که میرفتم سیگاری، فندکی، چیزی بخرم، هر کدامشان که بودند، بستهی روزنامهی کیهان ِ لندن روی پیشخوان را نشانم میدادند و با نگرانی ِ عمیقی میگفتند: « آقا اوضاع خیلی خراب است. خبر داری؟ فلانی گفته فلان، یا در فلان شهر فلان.» و من هم نگران و کنجکاو، فورن میگفتم: «نه! خبر ندارم.» و یک روزنامه میخریدم. چندین بار این کلاه سرم رفت، تا فهمیدم که اوضاع مثل همیشه است، منتها روزنامهفروش هم میخواهد روزنامهی بادکردهاش را بفروشد.