اینجا کشاورزاش از ارازنی ِ برنج و کمکهای دولتهای خارجی به دهقانانشان، نانوایاش از خرابی ِ بازار و خاطرات ِ زندگی ِ دو سالهاش در انگلیس، قناداش از نداشتن ِ وقت برای مطالعه و عیش ِ چهل و پنج روزهاش در آلمان، پزشکاش از زیاد بودن ِ رقیب و تفریح ِ یک هفتهایاش در ارمنستان، دندانپزشکاش از بیکاری و دوران دانشجوییاش در هندوستان، معلم بازنشستهاش از گرانی ِ ارزاق و آروزی سفر به خارج، پشت ِ کنکوریاش از ناعادلانه بودن ِ ورود به دانشگاه و عدم نیاز به فیلترشکن در خارج، دانشجویاش از ترس ِ از بیکاری ِ پس از فارغالتحصیل شدن و رویای ادامهی تحصیل در خارج، روزنامهنگارش از فشار ِ سانسور و آماده شدناش برای مهاجرت به کانادا، شاعرهاش از بیوفایی همسر و جانبداری از عشق آزاد در آمریکا، شاعرش از رشک ِ دیگر شاعران به آثارش و تاثیر ِ سرکوب ِ سیاسی ِ نازیها در رشد ِ خلاقیت ِ هنرمندان ِ آلمانی میگوید.
اینجا همهشان اندازهی سرعت ِ مجاز در اتوبانهای آمریکا، تعداد ِ کانالهای تلویزیونی در فرانسه، میزان ِ پیشرفت ِ علم پزشکی در دانمارک، ارتفاع ِ بلندترین کوه در ژاپن و بسیاری چیزهای دیگر را به خوبی میدانند.
اینجا، هر وقت و هرجا که من بودم و هستم، تلویزیون روشن است و هیچکس نگاه نمیکند، مگر شبها سریال ِ «نرگس»اش را. صبحها اولین کار روشن کردن ِ تلویزیون است و شبها آخرین کار خاموش کردن ِ آن.
اینجا شهری که من دیدم و میبینم، پرسروصدا، شلوغ و آشفته است.