سه شنبه 7 شهریور 85 :: 29.08.06 

خوش می‌گذرد؟


ساعت هشت صبح است و من که تازه چهار صبح از کنار دریایی شلوغ و پر از ماشین و ویراژ رانندگان ِ جوان و تلاشهای‌شان برای دختربازی برگشته بودم، در خواب شیرین صبح‌گاهی. بیدارم می‌کنند و می‌گویند: « بیا، تلفن داری. پسر دایی منوچهر است. » پسردایی منوچهر؟ هشت صبح ِ روز شنبه؟
- سلام.
- سلام.
- کی آمدی؟
در طول این چند روز دیگر یادگرفته‌ام که همه این را می‌پرسند و هیچ‌کس از سر کنج‌کاوی نمی‌پرسد و جواب من هرچه که باشد، مهم نیست، چون کسی به جوابم گوش نمی‌دهد. مگر نه این‌که می‌پرسند تا پرسیده باشند؟ دیگر یادگرفته‌ام ذهنم را برای یافتن ِ پاسخ ِ دقیق خسته نکنم. پس می‌گویم:
- چند روزی می‌شود.
- خوبی؟
- مرسی.
- خوش می‌گذرد؟
همان سئوال‌های کلیشه‌ای است و همان پاسخ‌های کلیشه‌ای.
- مرسی.
- چه خبر؟
- سلامتی.
- خوبی؟
- قربان شما؟
- خوش می‌گذرد؟
- بله، خوش می‌گذرد و خبری جز سلامتی نیست.
- چیه پسر عمه؟ چرا دمغی؟
- دمغ نیستم. خوابم.
- ای بابا! ساعت هشت است. تو هنوز خوابی؟
- ببخشید.
- ما اینجا از ساعت شش سرکاریم.
- خدا قوت بده.
- نمی‌توانی صبح‌ها زود بلند شوی. نه؟
- نخیر.
- آقا از قدیم و ندیم گفته‌اند: سحرخیز باش، تا کام‌روا شوی. سحرخیزی خیلی خوب است.
- بله، پسر دایی. ولی گویا من آمده‌ام مسافرت. نه؟
- خوب اون که بله. اما خوب است آدم همیشه سحرخیز باشد.
- بله، بلا نسبت ِ شما، حتمن سپورها کام‌رواترین آدم‌های دنیا هستند.
- نه پسر عمه، انگار نمی‌شود با تو حرف زد. من هرچه می‌گویم، تو جواب سربالا میدهی.
- پسردایی جان، من دیشب ساعت چهار خوابیدم. می‌شود بیدار که شدم به شما زنگ بزنم؟
- باشد آقا. بیدار شدی زنگ بزن.
فردا شب در خانه‌ی پسر عمه معلوم می‌شود که مرا به شام دعوت کرده بود تا به دعوت‌نامه‌اش برای سفر به آلمان برسد.


روزنوشت ناصر غیاثی
.: Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com :.