هورست بینگل(1)
فارسی: ناصر غیاثی
با كشتی آمدند، از خیابانها گذشتند. قدم رو میرفتند، هنوز تعلل میكردند. پشتسر دهات، غارت شده؛ چپ و راست، درخت به درخت میجویدند، جاده میساختند، همزمان در صدها موضع پیش میرفتند. كشتیها خلاف جریان آب؛ نخستین پیكها بازمیگشتند.
از این پس كمتر در اردوگاه میماندند. شب و روز راه میرفتند، به ندرت استراحت میكردند؛ فقط یك ساعت. عجله داشتند، بیقرار، یك ارتش. درختها را قطع میكردند. اما در كنارِ رودخانهی اوروآ شبانه اردوگاه، چادرها، دیرك به دیرك برپاشده، كوچه به كوچه، میدان منظم شده در چهارگوش، چهارگوش به چهارگوش در جنگ. در برابرشان پُستهای نگهبانی، شبها دربرابرِ هر آتش، اما به شرق و به غرب پیشقراولان. دسته به دسته كارمیكردند، چوبها را به دره حمل میكردند. جنگلِ اینجا را هم نابود كردند، تنه درخت روی تنه درخت، همه را به طرفِ ساحل قل میدادند. میخ چادر میكوبیدند و فرومیکردند، به وسط رودخانه میرسیدند، در همین حال غرق میشدند، یک عدهشان. دوباره به هم برمیخوردند، تیرچه به تیرچه روی هم میچیدند، تنه درختان را میگذاشتند رویش، دیگر وقت نداشتند پل بسازند.
حوالی غروب، شهر. سیاه، ابرها، آنجا. منتظر شدند. سپس در نیمه شب، تور فولادینشان، این طرف و آن طرف میكشیدند؛ تور را بر فراز شهر كشیدند، درخشنده، براق، در پرتو نور. لنگر میانداختند، چكش میزدند، آهن و فولاد. روی بادبانها، از بالای تور، از كنار، اینجا، آنجا، آنجا، بادبان كنار بادبان، آسمان را تاریك میكردند. شب در سكوتِ كامل، هنگامی كه موشها پایین رفتند. سپس خزیدند، به پیش رفتند، كیپِ هم، زنجیری بیپایان، خاموش. خیابانها، شهرداری، پادگانها، فرودگاه در محاصره، دو سه هواپیما كه هنوز بلند میشدند گرفتار در جنگل بادبانها، پیچیده و درهم، نوكشان سنگین از بار، مثل سوسك سقوط میكردند.
هُل دادن، به هم برخوردن، زنجیرها، دشنامها، همیشه و همه جا زنجیر موشها، بر بامها، از درون پنجرهها، بالا، پایین، بالا، بادبانها كیپتر، آسمان سیاهتر، موش در كنار موش، همدیگر را گازمیگرفتند، لگد میزدند، دنبال جا میگشتند، به آخرین درها حمله میبردند، ادامه میدادند، كارمیكردند، درهم میلولیدند؛ باز هم ادامه، یك هفته تمام. در سكوت شهر مرده را ترك میكردند، تور را جمع میكردند، اطراق میكردند.
یك بار دیگر دستهای به سمتِ رودخانهی نزدیك، جنگلها. چوب حمل میكردند، نی میبئریدند، كُپه كُپه روی هم میانباشتند، باز میساختند، شدیدتر، تندتر، ماشینهای گرد و بیضی: سبدهای بافته شده، بامها پوشیده از بید، ماشینهای كوچك را میکشیدند، دوباره موش در كنار موش، ظاهرن قطاری بیپایان، ماشینها، موشها، بادبانها، ماشینها، با گاری بمبها و تفنگها را از شهر بیرون میبردند.
هرشب اطراق میكردند، روز چهارم به یك ارتش دومِ موشها برخوردند. چادر زدند. ظهر در برابر هم قرار گرفتند: دو ارتش، موش در كنار موش. ژنرالها را اسیر گرفتند.
1- Horst Bingel نویسنده ی آلمانی
Kürzestgeschichten, Recalm, 1990, S.15