یک ماهی میشد آقای وینتاباوُئا (Winterbauer) صاحبخانهی هشتاد و دو ساله و همسر ِ هفتاد و هشت سالهاش را نمیدیدم که هر روز ساعت ده سوار بنز ِ نقرهای رنگ ِ استیشنشان بشوند، تا بروند در استخر ِ خانهی پسرشان شنا کنند. یا بعداز ظهرها، ساعت پنج، دوباره زن بنشیند کنار دست ِ شوهرتا با هم بروند به قدمزدنهای یک ساعتهی روزانهشان در کوه ِ مقابل خانه برسند. میگویند: «آدم باید به فکر سلامتیاش باشد. ما نمیفهمیم شما چطور ساعتها از پشت این کامپیوتر تکان نمیخورید.» خانهام در طبقهی همکف است و ما سه تا میتوانیم، بی اینکه سوءظن ایجاد کند، همدیگر را زیر نظر داشتهباشیم.
گاهی که حالم خوب نیست، صدایشان میکنم « دهقان زمستانی» و وقتی سرحالم، نام شاعرانهای به آنها میدهم: «زمستانساز». « Winterbauer» را به فارسی که ترجمه بکنیم، هر دو معنی را میدهد.
دو ماهی میشود که «خانم دهقان زمستانی» یا « خانم زمستانساز» آلزایمر گرفته. از آن زمان لبخند از لبانش دور نمیشود. به موهای سفیدش بیگودی میپیچد، میایستد روی بالکن ِ خانهشان که سقف ِ آپارتمان من است، با لبخند به تماشای نمیدانم چی مینشیند و زیر لب با خودش حرف میزند. و هربار که چشممان به هم میافتد، فرقی نمیکند روزی چندبار، یک «هالو» به طرف ِ هم پرت میکنیم. خانم دهقان زمستانی،از روزی که دچار این بیماری شده، دیگر روی زمین راه نمیرود، با موهای سفید و شانهخورده و مرتباش، مثل فرشتهای در یک صبح ِ مهآلود ِ بهاری روی آب دریاچه میخرامد: آهسته و البته لبخند به لب. به این خاطر از همان دو ماه پیش اسماش را گذاشتهام «فه Fee» که همان فرشتهی خودمان باشد.
حالا، امروز از مسافرت یکماههشان به اسپانیا برگشتهاند. بعد از چاق سلامتیها معمول، آقای دهقان زمستانی میپرسد:
- شما امسال تعطیلات ِ تابستانیتان را در کجا میگذارنید؟
یاد درسهای انگلیسی دوران دبیرستان میافتم، وقتی لغت (Vacation) را برای اولینبار یاد میگرفتیم. آن وقتها نمیفهمیدم که رفتن به تعطیلات ِ تابستانی یعنی چه. تابستان برای من برابر بود با کار، بلال و میوه فروختن، گچکاری و جوشکاری. از وقتی پایم به اینطرف بازشد، تازه فهمیدم برای مردم اروپا سفر در تابستان مثل زیارت ِ مشهد ِ سالانهی بیشتر مردم ِ شمال است: امری واجب. و بعد یاد مقالهی صمد بهرنگی میافتم در «کندوکاو در مسایل تربیتی ایران» که معلم بیچارهی انگلیسی نمیدانست «هات داگ» چیست و آن را به «سگ ِ داغ» معنی کرده بود. خوشخوشانم میشود، هوا آفتابی است و شوق سفر مرا آفتابیتر کرده. می گویم:
- حدس بزنید!
- یونان؟
- نه.
- اسپانیا؟
- نه.
- ایتالیا؟ نه. توی سپتامبر که نمیشود هوای ایتالیا را تحمل کرد. ترکیه؟
- دارید نزدیک میشوید.
با وحشت میگوید:
- نگویید که میخواهید بروید ایران.
- چرا؟
- او لا لا(Oh la la) خیلی دل و جرات دارید. مگر روزنامه نمیخوانید؟ تلویزیون نمیبینید؟
-من سالهاست که روزنامه نمیخوانم. تلویزیون هم که میدانید ندارم. کدام اخبار؟ این که اخبار نیست، گزارشی است از جنگ در جهان تا به ما حالی کنند که قدر اروپای عزیزمان را بدانیم و نق الکی نزنیم.
- فکرنمیکنید، با این اوضاع کمی خطرناک باشد؟
- نه قربان. چه خطری؟
- جنگ، محاصرهی اقتصادی و ...
- از قرار این شمایید که زیاد روزنامه میخوانید و اخبار میبینید. رسانههای اینجا آن چنان تصویری از ایران میسازند که آدم وحشت میکند. اما وقتی پایتان به آنجا رسید با چیز دیگری مواجه میشوید کاملن عکس این تصاویر ِ سیاه. تازه من میروم شمال، به اعماق ِ شمال، کنار دریای کاسپین. دست کسی به آنجا نمیرسد.
- چند روز میمانید؟
- تقریبن یک ماه و نیم؟
- آرزو میکنم، سالم و شاداب برگردید. اگر هم دیدیم دیر کردید، ما اینجا برای آزادی ِ شما تظاهرات برپا کنیم.
میخندد. در تمام طول مدت، « فه » ایستاده کنار ما، با آرامش ِ خاطری وصفناپذیر به اطرافاش لبخند میزند. به او میگویم:
- خانم زمستانساز سوغاتی چه دوست دارند برایشان بیاورم؟
می گوید:
- شما که نیستید، کرایه خانهتان را کی میدهد ؟
- خودم.
- چطور؟ شما که نیستید.
- چطور؟ همانطور که هر ماه میدادم: حواله از طریق اینترنت.
آقای زمستانساز اول به زناش چشم غره میرود بعد رو به من میگویید:
- ببخشید، میدانید که...
- بله، بله. مهم نیست.
- ولی مگر ایران اینترنت دارد؟
- بله و نخیر. دارد چون خط اش هست، ندارد چون دایم در حال فیلترکردن سایتها هستند.
«فه» میگوید:
- با خودتان کمی آفتاب بیاورید برای ما.
- چشم. حتمن.