خانمها وآقایان عزیزی که «اینجا» پنچرگیری میکنید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید صاحب پمپ بنزین هستید.
خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» گارسون هستید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید رستوران دارید.
خانم ها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» در پذیرش هتل کارمیکنید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید مدیر هتل هستید.
خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» نگهبان ِ استودیوی فیلم هستید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید کار مونتاژ میکنید.
خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» روزنامه میفروشید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید روزنامهنگارید.
خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» رانندهی آمبولانس هستید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید در بخش ِ تجهیزات ِ پزشکی کارمیکنید.
خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» دانشجوی مادامالعُمر هستید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید استاد ِ دانشگاه هستید.
خلاصه، خانمها و آقایان ِ عزیزی که «اینجا» بُز میچرانید، وقتی رفتید «آنجا»، لطفن نگویید دامداری دارم. چون وقتی یکی پیدا بشود و بگوید من «آنجا» تاکسی میرانم، به او خواهند گفت: « پس بگو داری بُز میچرانی! نمیبینی فلانی «آنجا» صاحب یک دامداری شده؟» آن وقت آدم ناچار است در راستای توهمزادیی و خودپدافندی!!! بگوید شما دروغ میگویید.
خستهام. خیلی. تا آخر هفته که از درون ِ خانهام حرفها بزنم.
دارم در یک سوپری در تهران خرید میکنم. همانطور که دارم سفارش جنس میدهم، فروشنده به بیرون ِ مغازه نگاه میکند و میگوید: «چیه؟ گشنهای؟» و راه میافتد طرف ِ یخچال. تکهای کالباس برمیدارد و در حالی که از مغازه بیرون میرود، به من میگوید: « ببخشید، ایشون مشتری ِ دایمی ِ ما هستند و باید اول به ایشون برسم.» من هم کنجکاو همراه میشوم. گربهای روی دو پای جلو میو میو کنان به دستهای صاحب مغازه نگاه میکند.
دلم برای خانه و اتاق و خلوت و تنهایی و سکوتم تنگ شده. اندکی کمتر از آن چه بیتاب ِ آمدن بودم، بیتاب رفتنم.
صحنهی اول، دیروز
یکی از قدیمیترین کتابفروشهای رشت، از دوستان قدیمی، از دیدنام خیلی خوشحال به نظر نمیرسد و چندان گرم نمیگیرد. یکی داخل میشود، چکی به دستاش میدهد و میگوید: «خودش است.» دوست ِ من میپرسد: «قطعی است دیگر، نه؟» میشنویم: «قطعی است.» بعد در را بازمیکند و میرود. کتابفروش چک را میگذارد توی جیباش، آه میکشد و نوچ نوچ میکند. طاقت نمیآورم، میگویم: « چی شده برار؟ از مرگ ِ ما بیزاری؟» میگوید:«نه بابا، خواهش میکنم. البته، اختیار داری. اینجا نیستی و راحتی.» میگویم: «وقتی دوستی مثل تو از مرگ ما بیزار نباشد، واقعن هم باید راحت باشم.» تازه دوزاریاش میاُفتد. لبخند کمرنگی میزند و میگوید: « ببخش ناصرجان، حواسم نیست. چند دقیقه پیش داشتم تلفنی حرف میزدم، که یکی وارد شد و پرسید: « شاهنامه داری؟» جایاش را نشاناش دادم. برداشت، ورق زد و پرسید: «چند؟» گفتم: «سی تومان.» یک چک از کیفاش در آورد و گفت: « من یک چک صد تومنی دارم. قبول میکنی؟» من که شش دانگ حواسم به تلفن بود، قبول کردم. هفتادتومن به او دادم و شاهنامه را گذاشتم توی کیسه پلاستیکی و دادم دستاش، رفت. تلفنم که تمام شد، دوباره چک را براندازکردم، به نظرم تقلبی آمد. به همسایهی طلافروشم نشاناش دادم، گفت: « تقلبی است.» برده بود بگذار زیر دستگاه. الان آورد. دیدی که چه گفت.»
صحنهی دوم، امروز
در بازار ِ شلوغ و مهماننواز اصفهان، یک انگشتر ِ فیروزه بدجوری چشمم را میگیرد. میپرسم: «آقا! ببخشید، این انگشتر چنده؟» میگوید: «باید وزن کنم.» وزن میکند و میگوید: «یازه تومن» میگویم: «شیش تومن بدم؟» میگوید: «پونصدتا بذار روش، بردار.» انگشتر را میگذارم روی پیشخوان و تصمیم میگیرم هیچ چیزی نخرم.