صحنهی اول، دیروز
یکی از قدیمیترین کتابفروشهای رشت، از دوستان قدیمی، از دیدنام خیلی خوشحال به نظر نمیرسد و چندان گرم نمیگیرد. یکی داخل میشود، چکی به دستاش میدهد و میگوید: «خودش است.» دوست ِ من میپرسد: «قطعی است دیگر، نه؟» میشنویم: «قطعی است.» بعد در را بازمیکند و میرود. کتابفروش چک را میگذارد توی جیباش، آه میکشد و نوچ نوچ میکند. طاقت نمیآورم، میگویم: « چی شده برار؟ از مرگ ِ ما بیزاری؟» میگوید:«نه بابا، خواهش میکنم. البته، اختیار داری. اینجا نیستی و راحتی.» میگویم: «وقتی دوستی مثل تو از مرگ ما بیزار نباشد، واقعن هم باید راحت باشم.» تازه دوزاریاش میاُفتد. لبخند کمرنگی میزند و میگوید: « ببخش ناصرجان، حواسم نیست. چند دقیقه پیش داشتم تلفنی حرف میزدم، که یکی وارد شد و پرسید: « شاهنامه داری؟» جایاش را نشاناش دادم. برداشت، ورق زد و پرسید: «چند؟» گفتم: «سی تومان.» یک چک از کیفاش در آورد و گفت: « من یک چک صد تومنی دارم. قبول میکنی؟» من که شش دانگ حواسم به تلفن بود، قبول کردم. هفتادتومن به او دادم و شاهنامه را گذاشتم توی کیسه پلاستیکی و دادم دستاش، رفت. تلفنم که تمام شد، دوباره چک را براندازکردم، به نظرم تقلبی آمد. به همسایهی طلافروشم نشاناش دادم، گفت: « تقلبی است.» برده بود بگذار زیر دستگاه. الان آورد. دیدی که چه گفت.»
صحنهی دوم، امروز
در بازار ِ شلوغ و مهماننواز اصفهان، یک انگشتر ِ فیروزه بدجوری چشمم را میگیرد. میپرسم: «آقا! ببخشید، این انگشتر چنده؟» میگوید: «باید وزن کنم.» وزن میکند و میگوید: «یازه تومن» میگویم: «شیش تومن بدم؟» میگوید: «پونصدتا بذار روش، بردار.» انگشتر را میگذارم روی پیشخوان و تصمیم میگیرم هیچ چیزی نخرم.