یکی از دستآوردهای سخنرانی در انجمن ِ ایران و آلمان در بُن، آشنایی ِ بیشترم با تشنگی ِِ آلمانیها برای دانستن از اوضاع ِ ادبیات ایران بود. همین بس که سخنرانیام تنها چهل دقیقه طول کشید، اما پرسش و پاسخ یک ساعت و نیم. گفتگوها پس از بسته شدن در سالن تا خیابان و ماشین و بعد در رستوران ادامه یافت. میتوانم مدعی بشوم که شنوندگان هیچ چیزی دربارهی ادبیات ایران نمیدانستند، نه از وجود رمان خبر داشتند، نه از نوع سانسور، نه از تیراژ ِ کتاب؛ تقریبن چیزی نمیدانستند.
این تجربه مرا در برابر دو پرسش قرار داد: یکم علت ِ این تشگی و دیگر چگونه فرونشاندن ِ آن. به نظرم میرسد، علت اصلی کمکاری ِ خود ِ ما ایرانیهاست. حالا که نمیتوان از حکومت انتظار داشت، برای معرفی ِ ادبیات معاصر ِ ایران دست به اقدامی، از قبیل ِ کمک به نویسندگان و مترجمین ایرانی، بزند، چرا ما خودمان آستین بالا نمیزنیم؟ چرا- اگر میتوانیم - به زبانی غیر از فارسی نمینویسیم؟ چرا ناشر ِ ایرانی نمیتواند یا نمیخواهد برای ترجمهی آثار خرج کند؟ خود این پرسشها، پرسشهای دیگری را به دنبال داشت که شاید باید وقتی دیگر به آن بپردازم.
متوجه این نکته هم شدم که چرا کتابهای هوشنگ گلشیری و محمود دولتآبادی، روی دست ناشر ِ آلمانی میماند، اما کتاب خانم حاج سیدجوادی و خانم پیرزاد به تیراژهای بالا دست پیدامیکنند. به گمانم چون کتابهایی نظیر رمانهای نویسندگان یادشده حاوی اطلاعاتاند، اطلاعاتی دست ِ اول. این کتابها به خوانندهی آلمانی میگویند، ایران فقط انرژی ِ هستهای نیست، در ایران زندگیهای دیگری هم جریان دارد، و البته با تفاوتهای زیاد با زندگی در غرب. یکی از جذابیتهای اصلی ِ این کتابها برای خوانندهی غربی، اتفاقن همین تفاوتهاست که توسط ادبیات و اینجا توسط ادبیات روایی، به خوانندهی آلمانی نمایانده میشود.
وقتی خواندن ِ رمان «بادبادکباز»، اثر ِ آقای خالد حسینی را تمام کردم، دانستم چرا این کتاب همزمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر نیز منتشر شد: ناشر آمریکایی میداند، تشنگی برای بیشتر دانستن از شرق، در سراسر غرب وجود دارد و «بادبادکباز» آب است. ناشر ِ آلمانی هم میداند که «بامداد خمار» آب است و یا «چراغها را من خاموش میکنم.» زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خوانندهی غربی که خودش فالکنر و جویس و پروست و گراس و همینگوی و کالوینو را دارد، ترجمهی مارکز و یوسا و یوشیما را خوانده، طبیعی است که با دیدن و خواندن ِ تقلید ِ آنها از قلم نویسندهی ایرانی رو ترش کند. پس باید اصیل(original) بود. نویسندهی ایرانی اگر میخواهد در غرب او را بخوانند، (بخوان: اگر میخواهد جهانی بشود) چارهای ندارد مگر، اولن بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد و سرانجام به شهر بیاید، به شهر و ایران ِ امروز.
«بادبادکباز» برای خوانندهی تشنهی غربی نوشته شده، همانطور که «آفساید» برای غربی ساخته شده یا «کافه ترانزیت» که برای غربی ساخته نشده، اما همان ویژگیهایی را دارد که غربی ِ تشنه میخواهد ببیند. وگرنه هر ایرانی میداند، زنان در ایران حق ورود به استادیومهای فوتبال را ندارند یا جامعهی ایرانی چه بار سنگینی بر دوش ِ زن ِ مطلقه یا بیوهی ایرانی میگذارد.
غربی نمیداند، در افغانستان چه تحقیری بر هزارهها وارد میشود، غربی نمیداند یک غیرمسلمان چه زندگی را در ایران گذرانده و میگذارند. غربی از ما چیزی نمیداند، مگر آنچه از طریق رسانههای جمعی در اختیارش گذاشته میشود. و کیست که نداند بیشتر رسانههای غربی، پیش از هرچیز به منافع ِ ملی ِ کشورشان میاندیشند و پس کمتر از ایرانهای دیگری که زنده هستند، حرفی به میان میآورد؟
«بادبادکباز» را نمیتوان در ردیف ِ رمانهای عامهپسند قرار دارد، اما نمیتوان آن را رمانی نو و مدرن دانست و جزو آثار ِ ماندگار محسوب داشت. «بادبادکباز» از بسیاری جهات شبیه «چراغها را من خاموش میکنم» است: زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خالد حسینی هوشیاری دیگری نیز به خرج داد و کتابش را مستقیمن به انگلیسی نوشت. یقین دارم، اگر آن را به فارسی مینوشت و مثلن در ایران منتشر میکرد، هرگز ترجمه نمیشد و اگر ترجمه میشد، آن را اینطور که امروز در غرب میخوانند، نمیخواندند. حملهی آمریکا به افغانستان نیز به کمک ِ «بادبادکباز» آمد. چند سال دیگر که افغانستان در لیست ِ اخبار غرب نباشد، «بادبادکباز» هم آنقدر خوانده نخواهد شد که امروز. اما نام خالد حسینی در ذهن خواننده باقی میماند.
درسی که رماننویس ِ امروز ِ ایرانی که باید از این کتاب بگیرد، همانطور که پیش از این آوردم، اگر بخواهد در غرب خوانده شود، این است که اولن بازیهای زبانی را کنار بگذارد تا قابل ترجمه بشود و بعد بداند که دارد رماناش را برای غربی مینویسد، برای خوانندهی غربی که تشنه است، تشنه است که مثلن بداند مردم ایران چه میخورند؟ آیا اینترنت در ایران رواج دارد؟ آیا کسی در آپارتمان زندگی میکند؟ روابط ِ عاطفی در زندگی شهری چگونه است و چیزهای دیگری از این دست.
«بادبادکباز» روایت ساده، گاهی شیرین و گاهی تلخ و کم و بیش جذاب ِ زندگی ِ مردی افغانی، پدر و برادرش در افغانستان و آمریکاست. نویسنده در فصل اول فشردهای از کل رمان را در اختیار خواننده میگذارد، ضمن اینکه حس ِ کنجکاوی ِ او را برای خواندن ِ بقیهی رمان نیز برمیانگیزاند. در بقیهی بیست و چهار فصل بعدی ِ زندگی یک افغانی تاجر را قبل و بعد از کودتا، زندگی همانها را به عنوان ِ مهاجر در آمریکا و در بخشهایی دیگر از رمان زندگی مهاجرین و فراریها را در پاکستان توصیف میکند، که همهاش همراه است با توصیف غذاها و آداب و رسوم و اخلاق ِ اجتماعی ِ افغانها. کتاب از انتقاد به افغانی غافل نیست. البته پرداختن به خصایلی چون جوانمردی و انساندوستی و نیز ترس و حقارت و حسودی نیز در سراسر رمان به چشم میخورد. نویسنده، همانطور که راوی ِ اول شخص کتاب جایی میگوید، میداند که «زندگی فیلم هندی نیست» و پس کمتر دچار سوزوگدازهای آبکی ِ فیلمهای هندی میشود. واقعینمایاش موفقیتآمیز و باورپذیر است و حتا گاهی باعث میشود، نم ِ اشکی هم بر چشم خوانندهای مثل من بنشاند. کتاب اما خالی از ایرادهای روایی نیست. مثلن این که چگونه امیر با دندهها و دندانهایی شکسته و احتمالن بیهوش از کابل تا اسلام آباد میرسد؟ یا چگونه رستم بدون ویزا و گذرنامه وارد ِ پاکستان میشود؟
و سرانجام چند کلمه دربارهی ترجمهی کتاب:
آقای مهدی غبرائی در ترجمهی کتاب چندان موفق نبودهاند. به زبان ِ کودکانی که حرف میزنند و به شما یا تو خطاب کردن که در زبان انگلیسی، وجود ندارد، توجه نکردهاند. excuse me را به «ببخشید؟» ترجمه کردهاند. حال آنکه، ترجمهاش «بله؟» یا «چی فرمودید؟» است. در پانوشتها مرتب در مورد فیلمها یا مکانها توضیح میدهند، چیزی که در اصل ِ کتاب نبوده و ایشان خواستهاند، خواننده را راهنمایی کنند. امری که اگر لازم بود، خود نویسنده به آن میپرداخت. لغرشهایی از این دست در کتاب کم نیست است، اما با کمی اغماض میشود کتاب را بدون ِ خسته شدن خواند. به یک اشتباه فاحش که در همان اوان کتاب اشاره کنم و تمام؛ اشتباهی که از یک مترجم حرفهای، بعید است: «شِفا Schäferِ » را به «چوپان ِ آلمانی» ترجمه کردهاند: (...او در این میان با قلابسنگ به طرف ِ چوپان ِ آلمانی ِ یک چشم هسایه گردو پرتاب میکرد. ص 9 و 10)، انگار همسایه یک چوپان ِ آلمانی داشته که یک چشم بوده. این درست که یکی از معنیهای «Schäfer» چوپان است. اما معنی دیگر و مشهورترش، «گُرگی»، اسم ِ نژاد ِ نوعی سگ ِ آلمانی است و توجه نکردهاند که در پاراگراف ِ دوم ِ همان صفحه حرف از «تیر زدن به سگهای همسایه با گردو» است.
شیرینی را دوست دارم، که طعم خوشبختی است.
شوری را دوست دارم، که بوی تن ِ عشق میدهد.
ترشی و تلخی را دوست ندارم، که مرا به یاد نفرت میاندازند و چهرهی درهم رفتهی خبیث ِ ابلیس.
نان و پنیر را دوست ندارم، که نماد فقر است
شوید پلو با پنیر را دوست دارم، که دوتا پ دارد، گرم است و گوشت ندارد.
ماهی را دوست دارم، که از آب میآید.
.
آب ولرم را دوست دارم، که وقتی به معدهام میرسید، انگار موجی عظیم از آب سرد به دیوارهی معدهام خورده است.
انجیر را دوست دارم، که یافتن و تلاش برای شکستن ِ دانههای ریزش بازی ِ محبوب من است.
انار سرخ و شیرین را دوست دارم، که مادر میگفت: « پدرت میگفت: میوهی بهشتی است، یک دانهاش را هم نباید دور ریخت.»
تخمه را دوست دارم، که اگر یکی از مشتم بیافتد توی پوست تخمهها، تا پیدایش نکنم، دیگر یک دانه تخمه هم نمیخورم.
آجیل را دوست دارم، که تنوع است.
سیب قرمز را دوست دارم که بوی ترا میدهد، رنگ ِ تبسم ِ توست، مزهی بوسهی تو را دارد، عین ِ چال گوشهی گونهی توست.
حالا بقیهی عمرمان را با هم بگذرانیم؟
به گمانم همه در دو نکته اتفاق نظر داریم که اولن مترجم زیر سایهی آفریننده در زبان اصلی ایستاده و بعد هر مترجمی روایت خودش را از متن در زبان اصلی دارد. مترجم کارکشته با انتخاب لحن و زبان مطابق با آنچه در متن اصلی آمده، میکوشد اثر را طوری ترجمه کند(یا حتا در سطح ِ عالی میتوانیم بگوییم: بنویسد) که انگار نویسنده آن را به زبان مقصد نوشته است.
مثلن مترجمی مثل آقای کاوه میرعباسی در ترجمهی «زندهام که روایت کنم» از مارکز دست به چنین گزینشی زده است. خوانندهای مثل ِ من که اسپانیایی نمیداند، میتواند خرسند باشد که کتابی را خوانده، بدون ذرهای لغزش در زبان یا لحن در فارسی و لذت برده است. اما وقتی کتابی ترجمه شده، پر از غلطهای دستوری و جملات نامفهوم است (قبلن مفصلتر پرداخته بودم) عطای خواندن ِ کتاب را به لقایش میبخشد و میفهمد ترجمهی کتاب مزخرف است. در این صورت اصلن نیازی به مراجعه به متن اصلی نیست.
و بعد خوانندهای مثل من که نمیتواند ادعا کند انگلیسی بلد است و اگر هم بلد باشد امکان ِ یافتن متن اصلی را ندارد، وقتی با دو ترجمه از یک داستان مواجه میشود، میخواهد با درکنارهم نهادن ِ دو متن دربیابد که کدام یک از دو مترجم توانستهاند روایت ِ (ونه لزومن ترجمهی) بهتری از داستان را به فارسی ارایه کنند. در آن یادداشت قصدم نه سنجیدن ِ ترجمهی دو داستان با متن ِ اصلی ، بلکه مقابلهی ترجمهی دو داستان بوده. من با حرف خانم یا آقای بروزیان کاملن موافقم وقتی میگویند: قبل از اینکه متن اصلی را ببینیم میتوان به نثر ترجمه دقت کرد و بعد اگر صحیح بود متن اصلی را پیش کشید. بله، اگر میخواستم ببینم کدامیک از دو مترجم ترجمهی بهتر و دقیقتری از داستان ارایه داده، ناگزیر به مراجعه به متن اصلی بودم. پس وقتی پای مراجعه به متن اصلی زمانی به میان میآید که بخواهم ببینم آیا مترجم کتاب را درست و خوب ترجمه کرده یا نه. ترجمهی «درست» و «خوب» از یک کتاب از نظر من یعنی سکته نداشتن زبان، یکدستی لحن و زبان، وفاداری تا سرحدامکان به متن اصلی و در یک کلام – همانطور که در بالا گفتم - یعنی انگار نویسنده اثرش را به فارسی نوشته باشد.
و سرانجام اینکه پژمان عزیز، مرحوم ذبیحالله منصوری تنها یک استثناء است و با توسل به استثناء نمیتوان قاعده ساخت.
و در حاشیهی بحث: خانم نرگس! – که معلوم نیست خانم باشید و اسمتان نرگس باشد و حتا از گذاشتن یک آدرس ایمیل دریغ داشتید- لطفن مرا وسیله نکنید تا بگویید «ترجمهی آقای امرائی از کوتاهترین داستان های کوتاه جهان بدون متن اصلی قابل فهم نیست». حکم غیرمستدل نفرمایید. بردارید این ادعایتان را در مقالهای اثبات کنید.جایش میتواند همینجا باشد.
اوه! ببخشید، ندیده بودم شما را . آخر چند سال بیشتر نیست که میبینمتان. البته! این من بودم، که در آن سالهای آشفتگی نمیدیدمتان، گرچه بودهاید؛ شما همیشه بودهاید و خواهید بود؛ حتا وقتی من نباشم.
اینبار اما کمی هم تقصیر خودتان هم بود. آخر قلمتان هنوز خیلی پررنگ نشده. گاه گداری از خلال این پنجرهی جلوی میز کارم نگاهم به شما میافتاد، . تنها گاهی، خیلی بیسروصدا، دمصبحها، یک دم، روی مه غلیظ آب رودخانه یا آخر شبها، وقت ِ خواب و رویا، با خنکاتان روی پوست، به من و شیفتهگان ِ دیگرتان میگفتید که آمدید.
میدانم، میدانید اینها که مینویسم، عذر و بهانه نیست. آخر نبودید تا ببینید...
باور کنید! یکی دو روز است که هی قصد میکنم بیایم سراغ تان توی کوه و جنگل، با نگاهم با شما روبوسی کنم، بوتان کنم، از نزدیک ببینمتان، اما کار زیاد و تنبلی و بیحوصلهگی بهانه میشود. قول میدهم همین فردا پسفردا خدمت برسم.
خلاصه اگر دیر متوجهی حضور رنگیتان شدم، ببخشید.
ای وای! باز هم باید خیلی ببخشید. یادم رفته بود، سلام کنم. ببخشید.
سلام پاییزبانو!
میگویند طبق آمار (گناهاش پای راوی) سی و پنج هزار شاعر و نویسندهی صاحب کتاب در ایران داریم. از خودم میپرسم، اگر اینطور است، پس چرا تیراژ کتاب دست بالا فقط سه هزار تاست؟ یعنی ما حتا آثار همکارانمان را هم نمیخوانیم؟ و بعد: پس چرا این همه مته به خشخاش گذاشتن موقع سانسور؟
علاقه مندان به ترجمه از بحث ِ پژمان خان و خانم یا آقای برزویان غافل نشوند.
مقابلهی دو ترجمه از یک داستان و یک نویسنده
عنوان اصلی: Call If You Need Me: Carver, Raymond
ترجمهی اسدالله امرایی: هروقت کارم داشتی، تلفن کن، نقش و نگار، چاپ سوم،1384، ص 225
ترجمهی امیر مهدی حقیقت: کارم داشتی زنگ بزن، نشر ماهی، چاپ اول، 1385، ص 105
آیا فعل need به معنی ِ نیاز و احتیاج داشتن نیست و به این ترتیب آیا نمیبایست عنوان را اینطور ترجمه کرد: « اگر احتیاجی به من داشتی، زنگ بزن یا تلفن کن؟»
ا: «بهار آن سال هر دومان با یکی دیگر اختلاط داشتیم،»
ح: «بهار آن سال هرکدام از ما با کسی رابطه داشتیم؛»
در فرهنگ فارسی عامیانه در برابر ِ اختلاط آمده: «گفتگوی دوستانه» و همینطور در فرهنگ سخن آمده: «گفتگو وصحبت دوستانه». اما اختلاط داشتن نه در فرهنگ معین آمده، نه در فرهنگ سخن و نه در فرهنگ فارسی ِ عامیانه. من هم نشنیدهام. ضمن اینکه وقتی داستان را تا آخر بخوانیم، خواهیم دید که رابطه داشتن فعل ِ درست و دقیقی است.
ا: «اما وقتی ماه ژوئن رسید و مدرسه تعطیل شد، تصمیم گرفتیم تابستان خانه را اجاره بدهیم و از پالوآلتو به سواحل شمالی کالیفرنیا برویم.»
ح: «اما ژوئن که رسید و فصل تعطیلی مدارس شد تصمیم گرفتیم تابستان، خانه را اجاره بدهیم و از پالوآلتو برویم به سواحل شمالی کالیفرنیا.»
«اما وقتی ماه خرداد رسید و مدرسه تعطیل شد.» «اما خرداد که رسید و فصل تعطیلی مدارس شد»، میبینیم هردو جمله کمی ثقیل است، یک جوریست، بوی ترجمه میدهند. آیا «اما وقتی ژوئن شد و مدرسهها تعطیل شدند» فارسیتر نیست؟ «...از پالوآلتو به سواحل شمالی کالیفرنیا برویم.» آقای امرایی با آوردن فعل در آخر جمله، آن را خنثا کردهاند. چیزی غیراز این اطلاع ِ صرف ِ بیطرفانه به خواننده منتقل نمیشود که راوی از قصدش به سفر میگوید، بیآنکه چیزی از قصد ِ سفرش گفته باشد. «...از پالوآلتو برویم به سواحل شمالی کالیفرنیا.» آقای حقیقت با آوردن ِ فعل در میانهی جمله دست به انتخاب لحن در روایت زدند. با این کار انگار راوی میخواهد بگوید:«از اینجا در برویم.» و وقتی داستان را تا آخر بخوانیم، میبینیم که این با لحن راوی ِ داستان، که قصد ِ برقرارساختن ِ دوبارهی یک رابطهی عاطفی ِ از بینرفته را دارد، همخوانی دارد.
ا: «پسرمان، ریچارد، به خانه مادربزرگ نانسی در پاسکو در واشنگتن رفت که تابستان بماند و کار کند تا برای دانشکدهاش در پاییز پول پسانداز کند.»
ح: «پسرمان ریچارد به خانهی مادربزرگ نانسی در پاسکو توی ایالت واشنگتن رفت که تابستان را همانجا بماند و کارکند و خرج ترم پاییز دانشکدهاش را دربیارد.»
آقای امرایی به ما نمیگوید که «پاسکو» کجا یا چیست، خواننده هزار فکروخیال میکند: آیا منطقهای است؟ اسم شرکتی است؟ ضمن اینکه آوردن دو تا «در» به فاصلهی یک کلمه نثر را زشت میکند. اما آقای حقیقت با آوردن ِ «توی ایالت واشنگتن» میگوید «پاسکو» کجاست. آقای امرایی نمیگوید که ریچارد تابستان کجا قرار است بماند، اما آقای حقیقت با آوردن ِ «همانجا» به ما خبرمیدهد که ریچارد در پاسکو خواهد ماند. « تا برای دانشکدهاش در پاییز پول پسانداز کند.» یکجوری نیست؟ بوی ترجمه نمیدهد؟ «من میروم تهران تا برای دانشکدهام در پاییز پول پساندازکنم.» انگار میخواهم به دانشکده کمک مالی کنم. ترجمه حتمن کلمه به کلمه است. آقای حقیقت : « خرج ترم پاییز دانشکدهاش را دربیارد» . البته گمان میکنم، افتادن «واو» در «دربیارد» غلط چاپی بوده. اینرا ترجمهی تا همین جای داستان نشان میدهد.
ا: « مادر بزرگش وضع خانه را میدانست و دستی بالا زد و قبل از رسیدن او برایش کار هم جورکرد.»
ح: « مادر بزرگش از حال و روز ما خبر داشت و کارها را طوری راس و ریس کرده بود که او را بکشاند آنجا، کاری هم برایش جورکرده بود، »
« من وضع ِ خانه را میدانم.» بیمعنی نیست؟ وضع چه چیز خانه را میدانم؟ دستکم «اوضاع ِ خانه» بهتر نبود؟ « من از حال و روزت خبر دارم.» فارسی است و بی غل و غش. در فرهنگ ِ فارسی ِ عامیانه آمده: «دست بالا زدن» مترادف ِ «آستین بالا زدن» است و به معنی ِ «زن گرفتن برای کسی». بقیهی ترجمهها از اساس یا هم متفاوتاند. اما آقای حقیقت با آوردن «کارها را طوری راس و ریس کرده بود که او را بکشاند آنجا» بطور ضمنی به خواننده میگوید که مادر بزرگ ِ نانسی چون از اوضاع ِ خراب ِ خانه خبر داشت، میخواست ریچارد را از آنجا دور کند و حتا «کاری هم برایش جورکرده بود.»
ا:« با یکی از دوستان مزرعهدارش صحبت کرد و قول گرفت کاری برای ریچارد جورکند که در حصارکشی و بستن علوفه استخدامش کنند.»
ح: « یعنی از یکی از دوستان کشاورزش قول گرفته بود ریچارد را ببرد پیش خودش و در عدلبندی یونجه و حصارکشی دور مزرعه از او کمک بگیرد.»
وقتی میگوییم: «قول کاری » را به او دادهام، یعنی نمیخواهیم بگوییم چه کاری و جمله مجهول است. در اینصورت نمیتوانیم فورن بگوییم: « که در ادارهی کشاورزی استخداماش کنم. » برای داوری دربارهی بقیهی کار باید هم انگلیسی دانست و هم متن اصلی را در اختیار داشت که من از هر دو موهبت محرومم.
ا: «کار سختی بود، اما ریچارد مشتاق بود. فردای فراغت از تحصیل در دبیرستان سوار اتوبوس شد و رفت.»
ح: «کار سختی به نظر میآمد ولی ریچارد برای رفتن روزشماری میکرد. صبح فردای روزی که دبیرستانش را تمام کرد، با اتوبوس از پیشمان رفت.»
وقتی از دو موهبت ِ اشاره شده در پیش محرومی، نمیتوانی در این باره که آیا کاری که قراراست ریچارد بکند، واقعن «سخت بود» و یا اینکه فقط «به نظر میآمد سخت است»، داوری کنی. «مشتاق بودن» و «روزشماری کردن» مترادفاند و انتخاب یکی از این دو فعل بستگی به لحن راوی دارد. و راویی که توسط آقای حقیقت تا الان به ما معرفی شده، حتمن میبایست میگفت: «روزشماری میکرد.» «مشتاق بودن» بیشتر کاربرد رسمی دارد و به لحن ِ راوی نمیخواند. «فراغت از تحصیل در دبیرستان»؟ نه. هیچکس اینطور حرف نمیزند یا نمینویسد، مگر بخواهد رسمن چیزی را به اطلاع کسی برساند. «تمام کردن دبیرستان » بسیار رساترست. « سوار اتوبوس شد و رفت.» یعنی دررفت. اما « با اتوبوس از پیشمان رفت.» جملهای خنثاست و اطلاعرسانی صرف میکند.
ا: « با او به ایستگاه رفتم. پارک کردم، رفتم و نشستم تا نوبت حرکت اتوبوس او شد.»
ح: «من خودم با ماشین بردمش ترمینال. ماشین را پارک کردم و همراهش رفتم توی ایستگاه.»
دوبار آوردن ِ «او» چندان دلچسب نیست. آقای امرایی نمیگویند، راوی چه چیزی را پارک کرده. کجا رفته و کجا نشسته. اما آقای حقیقت خیلی دقیق میگویند.
ا: «مادرش او را بغل کرده و گریه کرده و بوسیده بود و نامه بلندی هم دستش داده بود که به مادر بزرگش بدهد.»
ح: « مادرش صبح گریهکنان بغلاش کرده بود و بوسیده بودش. نامهی بلندبالایی هم داده بود دستش تا به مادر بزرگش بدهد.»
نمیدانم در متن اصلی قید ِ زبان ِ «صبح» بوده یا نه. اما آقای حقیقت با آوردن آن، به خواننده میگویند که مادرش کی و چگونه او را بوسیده بوده. «نامه بلندی» دقیقتر است از « نامهی بلندبالا»، چون « نامهی بلندبالا» در خودش کنایهای دارد و به معنی ِ طولانی و مفصل است.
ا:« حالا تو خانه بود و آخرین خرت و پرتها را جمع میکرد تا اسبابکشی کنیم و منتظر زن و شوهری بود که میخواستند خانه ما را بگیرند.»
ح: « حالا هم در خانه داشت آخرین چمدانهای سفرمان را میبست و منتظر زن و شوهری بود که خانه را اجاره کرده بودند.»
بین «آخرین خرت و پرتها را جمع میکرد» با «آخرین چمدانهای سفرمان را میبست» تفاوت زیاد است و من محروم از آن دو موهبت. با این وجود اما فکرمیکنم گفتن ِ «خرت و پرت» یکجورهایی بیحوصلهگی و کلافه بودن راوی را میرساند، حال آنکه «بستن چمدان» خیلی خنثا و بیطرفانه است. « خانهی ما را بگیرند.» یعنی تصرف کنند؟ «خانه را اجاره کرده بودند» دقیق است.
ا:« برای ریچارد بلیت خریدم و دادم دستش و روی یکی از نیمکتهای ایستگاه منتظر ماندیم. در راه که میآمدیم با هم حرفهایی زده بودیم.»
ح: «بلیت ریچارد را خریدم و دادم دستش. بعد روی یکی از نیمکتهای ایستگاه نشستیم و منتظر شدیم مسافران پاسکو را صدا بزنند. در راه ترمینال با هم کمی حرف زده بودیم.»
« بعد روی یکی از نیمکتهای ایستگاه نشستیم و منتظر شدیم مسافران پاسکو را صدا بزنند. » بسیار دقیقتر و رساتر از «روی یکی از نیمکتهای ایستگاه منتظر ماندیم» است. گذشته از این «منتظر ماندن روی نیمکت» نادرست است. «با هم حرفهایی زده بودیم» انگار راوی میخواهد بگوید، محتوای حرفهایی را که زدیم، بعدن خواهم آورد. اما «با هم کمی حرف زده بودیم»، یعنی مثلن برای کشتن وقت یا بهسرنیامدن حوصله حرف زدیم.
نتیجه: مترجم ِ داستان باید داستان را بشناسد و درست مثل نویسنده بر سر تک تک ِ کلمات وسواس و دقت به خرج بدهد.
نام دفتر : حالا نام دیگری دارم
شاعر : ساغر شفیعی
انتشارات : آیینه جنوب
دفتر 82 قطعه از شعرهای شفیعی را دربرگرفته است . آنچه از اینها چشمگیر شده است ، تحکیم یا وقوع فضایی برای تامین تدقیق کلمات در همدیگر و ابعاد و موقعیت اشیائ و مفاهیم ، در ارتباط های جدید و محتمل ، با وجهی از زیباشناسی ی از نوع حضور مشهود در آرامش باستانی است . نتیجه چنین اتفاقی ، حکایت از همزیستی مطالبه جویانه از سوی شاعر و کلمات است . به این معنی که ، کلمات نه به عنوان ابزارهای صرف ، و نه حتی به مثابه موجودات انداموار ، نقش داشته و با تحریک پذیر شدن از سوی شاعر سفارش دهنده ، حضور پیدا می کنند ، بلکه با تقبل نقش های متقابل از همدیگر ، به حصول و انجام چیزی به نام شعر می کوشند .
یعنی « شعر » ی که در جایگاه هدف قرار گرفته ، در یک مکانیسم پنهان و عاطفی ، برای تکوین خود با شاعر و واژگان در اختیارش ، آنها را به کنش – واکنش های لازم ، وادار می کند . این امر صورت نمی گیرد مگر با آمادگی قبلی آن دو .
چنین رفتاری در کل ، نمی تواند با انقطاع اجزاء زبان و لکنت یا ایجازهای احاطه گر آن ، صورت بگیرد . و به ناچار هم که شده ، نیازمند استحکام زبان از راه نمایش بافت آرام و باستانی آن است . یعنی ساختاری که اجزاء می بایست به نقاط ثابتی اتکاء داشته باشند تا زمینه مفهوم تدقیق ، با ضریب امنیتی بالایی ممکن شود .
اگر یکی فهمید این آقا چه میگوید، ما را از ترجمهاش بینصیب نگذارد، لطفن.
جهت اطلاع دوستانی که در کُلن و بُن یا همان نزدیکیها زندگی میکنند:
انجمن ایران و آلمان برگزار میکند:
چهارشنبه یازدهم اکتبر 2006
سخنرانی توسط ناصر غیاثی دربارهی:
ادبیات معاصر ایران از انقلاب 1357
(سخنرانی به زبان آلمانی انجام میشود)
Einladung
Die Deutsch-Iranische Gesellschaft lädt Sie für
Mittwoch, den 11.Oktober 2006, um 18 Uhr
zu einem öffentlichen Vortrag mit anschließender Diskussion ein.
Es spricht
Herr Naser Ghiasi
zum Thema:
Die zeitgenössische iranische Literatur seit der Revolution 1979
Ort der Veranstaltung ist der Sitzungssaal des Internationalen Wissenschaftsforums (ZEI/ZEF), Walter-Flex-Str. 3, 53113 Bonn, U-Bahn-Haltestelle Heuss-Allee der Linien 16/63/66 Richtung Bad Godesberg oder Bad Honnef
از قرار هیچیک از دوستانی که برای پُست پیشین پیام گذاشتهاند، آن را به دقت نخواندهاند. درونمایهی آن پُست نه پدر ِ سارا یا خود ِ سارا، بلکه راوی ِ ماجرا بوده که چرا آن چه را که باید نگفته.
عنوان ِ پُست این بود: کسی میداند؟ و متن با این پرسش پایان گرفت: چرا؟
سارا کنار ِ تل ِ کتابهایی که از ایران آوردهایم، دراز کشیده، یکی یکی نگاهشان میکند و میگوید: «کارمان درآمد.» بابای سارا که روبرویش، تکیه به دیوار، روی بالش چمباتمه زده و سیگارش را میکشد، میگوید: «درست را بخُون باباجون! آقا ناصر اگر این کتابا را نخونده بود، تا حالا سه خونه تو ایران داش.» یک لحظه بعد به من میگوید:« ببخشیدا! این عرقو دادین به ما که راحت باشیم، دیگه. نه؟» میگویم: «بله، بله، البته.» نمیگویم: « صلاح ِ مُلک خویش خسروان دانند.» چرا؟
حنا خانم! بالاغیرتن نه به اون ویسکی خوردن و حشیش کشیدن دو هفته پیشات، نه به این روزه گرفتن و غرق شدنات در «عوالم معنوی». حواست به خودت هست؟