کسی می‌داند؟

سارا کنار ِ تل ِ کتاب‌هایی که از ایران آورده‌ایم، دراز کشیده، یکی یکی نگاه‌شان می‌کند و می‌گوید: «کارمان درآمد.» بابای سارا که روبرویش، تکیه به دیوار، روی بالش چمباتمه زده و سیگارش را می‌کشد، می‌گوید: «درست را بخُون باباجون! آقا ناصر اگر این کتابا را نخونده بود، تا حالا سه خونه تو ایران داش.» یک لحظه بعد به من می‌گوید:« ببخشیدا! این عرقو دادین به ما که راحت باشیم، دیگه. نه؟» می‌گویم: «بله، بله، البته.» نمی‌گویم: « صلاح ِ مُلک خویش خسروان دانند.» چرا؟

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.