اوه! ببخشید، ندیده بودم شما را . آخر چند سال بیش‌تر نیست که می‌بینم‌تان. البته! این من بودم، که در آن سال‌های آشفتگی نمیدیدم‌تان، گرچه بوده‌اید؛ شما همیشه بوده‌اید و خواهید بود؛ حتا وقتی من نباشم.
این‌بار اما کمی هم تقصیر خودتان هم بود. آخر قلم‌تان هنوز خیلی پررنگ نشده. گاه گداری از خلال این پنجره‌ی جلوی میز کارم نگاهم به شما می‌افتاد، . تنها گاهی، خیلی بی‌سروصدا، دم‌صبح‌ها، یک دم، روی مه غلیظ آب رودخانه یا آخر شب‌ها، وقت ِ خواب و رویا، با خنکاتان روی پوست، به من و شیفته‌گان ِ دیگرتان می‌گفتید که آمدید.
می‌دانم، می‌دانید این‌ها که می‌نویسم، عذر و بهانه نیست. آخر نبودید تا ببینید...
باور کنید! یکی دو روز است که هی قصد می‌کنم بیایم سراغ تان توی کوه و جنگل، با نگاهم با شما روبوسی کنم، بوتان کنم، از نزدیک ببینم‌تان، اما کار زیاد و تنبلی و بی‌حوصله‌گی بهانه می‌شود. قول می‌دهم همین فردا پس‌فردا خدمت برسم.
خلاصه اگر دیر متوجه‌ی حضور رنگی‌تان شدم، ببخشید.
ای وای! باز هم باید خیلی ببخشید. یادم رفته بود، سلام کنم. ببخشید.
سلام پاییزبانو!

.: Rss1 - Rss2 - Xml - Movabletype 3.2 - Design: UPageNet™ - CopyRight © naserghiasi.com - هرگونه استفاده از مطالب ِ این صفحه منوط است به اجازه از صاحب ِ آن و یا لینک دادن به صفحه :.