یکی از دستآوردهای سخنرانی در انجمن ِ ایران و آلمان در بُن، آشنایی ِ بیشترم با تشنگی ِِ آلمانیها برای دانستن از اوضاع ِ ادبیات ایران بود. همین بس که سخنرانیام تنها چهل دقیقه طول کشید، اما پرسش و پاسخ یک ساعت و نیم. گفتگوها پس از بسته شدن در سالن تا خیابان و ماشین و بعد در رستوران ادامه یافت. میتوانم مدعی بشوم که شنوندگان هیچ چیزی دربارهی ادبیات ایران نمیدانستند، نه از وجود رمان خبر داشتند، نه از نوع سانسور، نه از تیراژ ِ کتاب؛ تقریبن چیزی نمیدانستند.
این تجربه مرا در برابر دو پرسش قرار داد: یکم علت ِ این تشگی و دیگر چگونه فرونشاندن ِ آن. به نظرم میرسد، علت اصلی کمکاری ِ خود ِ ما ایرانیهاست. حالا که نمیتوان از حکومت انتظار داشت، برای معرفی ِ ادبیات معاصر ِ ایران دست به اقدامی، از قبیل ِ کمک به نویسندگان و مترجمین ایرانی، بزند، چرا ما خودمان آستین بالا نمیزنیم؟ چرا- اگر میتوانیم - به زبانی غیر از فارسی نمینویسیم؟ چرا ناشر ِ ایرانی نمیتواند یا نمیخواهد برای ترجمهی آثار خرج کند؟ خود این پرسشها، پرسشهای دیگری را به دنبال داشت که شاید باید وقتی دیگر به آن بپردازم.
متوجه این نکته هم شدم که چرا کتابهای هوشنگ گلشیری و محمود دولتآبادی، روی دست ناشر ِ آلمانی میماند، اما کتاب خانم حاج سیدجوادی و خانم پیرزاد به تیراژهای بالا دست پیدامیکنند. به گمانم چون کتابهایی نظیر رمانهای نویسندگان یادشده حاوی اطلاعاتاند، اطلاعاتی دست ِ اول. این کتابها به خوانندهی آلمانی میگویند، ایران فقط انرژی ِ هستهای نیست، در ایران زندگیهای دیگری هم جریان دارد، و البته با تفاوتهای زیاد با زندگی در غرب. یکی از جذابیتهای اصلی ِ این کتابها برای خوانندهی غربی، اتفاقن همین تفاوتهاست که توسط ادبیات و اینجا توسط ادبیات روایی، به خوانندهی آلمانی نمایانده میشود.
وقتی خواندن ِ رمان «بادبادکباز»، اثر ِ آقای خالد حسینی را تمام کردم، دانستم چرا این کتاب همزمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر نیز منتشر شد: ناشر آمریکایی میداند، تشنگی برای بیشتر دانستن از شرق، در سراسر غرب وجود دارد و «بادبادکباز» آب است. ناشر ِ آلمانی هم میداند که «بامداد خمار» آب است و یا «چراغها را من خاموش میکنم.» زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خوانندهی غربی که خودش فالکنر و جویس و پروست و گراس و همینگوی و کالوینو را دارد، ترجمهی مارکز و یوسا و یوشیما را خوانده، طبیعی است که با دیدن و خواندن ِ تقلید ِ آنها از قلم نویسندهی ایرانی رو ترش کند. پس باید اصیل(original) بود. نویسندهی ایرانی اگر میخواهد در غرب او را بخوانند، (بخوان: اگر میخواهد جهانی بشود) چارهای ندارد مگر، اولن بازیهای زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد و سرانجام به شهر بیاید، به شهر و ایران ِ امروز.
«بادبادکباز» برای خوانندهی تشنهی غربی نوشته شده، همانطور که «آفساید» برای غربی ساخته شده یا «کافه ترانزیت» که برای غربی ساخته نشده، اما همان ویژگیهایی را دارد که غربی ِ تشنه میخواهد ببیند. وگرنه هر ایرانی میداند، زنان در ایران حق ورود به استادیومهای فوتبال را ندارند یا جامعهی ایرانی چه بار سنگینی بر دوش ِ زن ِ مطلقه یا بیوهی ایرانی میگذارد.
غربی نمیداند، در افغانستان چه تحقیری بر هزارهها وارد میشود، غربی نمیداند یک غیرمسلمان چه زندگی را در ایران گذرانده و میگذارند. غربی از ما چیزی نمیداند، مگر آنچه از طریق رسانههای جمعی در اختیارش گذاشته میشود. و کیست که نداند بیشتر رسانههای غربی، پیش از هرچیز به منافع ِ ملی ِ کشورشان میاندیشند و پس کمتر از ایرانهای دیگری که زنده هستند، حرفی به میان میآورد؟
«بادبادکباز» را نمیتوان در ردیف ِ رمانهای عامهپسند قرار دارد، اما نمیتوان آن را رمانی نو و مدرن دانست و جزو آثار ِ ماندگار محسوب داشت. «بادبادکباز» از بسیاری جهات شبیه «چراغها را من خاموش میکنم» است: زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خالد حسینی هوشیاری دیگری نیز به خرج داد و کتابش را مستقیمن به انگلیسی نوشت. یقین دارم، اگر آن را به فارسی مینوشت و مثلن در ایران منتشر میکرد، هرگز ترجمه نمیشد و اگر ترجمه میشد، آن را اینطور که امروز در غرب میخوانند، نمیخواندند. حملهی آمریکا به افغانستان نیز به کمک ِ «بادبادکباز» آمد. چند سال دیگر که افغانستان در لیست ِ اخبار غرب نباشد، «بادبادکباز» هم آنقدر خوانده نخواهد شد که امروز. اما نام خالد حسینی در ذهن خواننده باقی میماند.
درسی که رماننویس ِ امروز ِ ایرانی که باید از این کتاب بگیرد، همانطور که پیش از این آوردم، اگر بخواهد در غرب خوانده شود، این است که اولن بازیهای زبانی را کنار بگذارد تا قابل ترجمه بشود و بعد بداند که دارد رماناش را برای غربی مینویسد، برای خوانندهی غربی که تشنه است، تشنه است که مثلن بداند مردم ایران چه میخورند؟ آیا اینترنت در ایران رواج دارد؟ آیا کسی در آپارتمان زندگی میکند؟ روابط ِ عاطفی در زندگی شهری چگونه است و چیزهای دیگری از این دست.
«بادبادکباز» روایت ساده، گاهی شیرین و گاهی تلخ و کم و بیش جذاب ِ زندگی ِ مردی افغانی، پدر و برادرش در افغانستان و آمریکاست. نویسنده در فصل اول فشردهای از کل رمان را در اختیار خواننده میگذارد، ضمن اینکه حس ِ کنجکاوی ِ او را برای خواندن ِ بقیهی رمان نیز برمیانگیزاند. در بقیهی بیست و چهار فصل بعدی ِ زندگی یک افغانی تاجر را قبل و بعد از کودتا، زندگی همانها را به عنوان ِ مهاجر در آمریکا و در بخشهایی دیگر از رمان زندگی مهاجرین و فراریها را در پاکستان توصیف میکند، که همهاش همراه است با توصیف غذاها و آداب و رسوم و اخلاق ِ اجتماعی ِ افغانها. کتاب از انتقاد به افغانی غافل نیست. البته پرداختن به خصایلی چون جوانمردی و انساندوستی و نیز ترس و حقارت و حسودی نیز در سراسر رمان به چشم میخورد. نویسنده، همانطور که راوی ِ اول شخص کتاب جایی میگوید، میداند که «زندگی فیلم هندی نیست» و پس کمتر دچار سوزوگدازهای آبکی ِ فیلمهای هندی میشود. واقعینمایاش موفقیتآمیز و باورپذیر است و حتا گاهی باعث میشود، نم ِ اشکی هم بر چشم خوانندهای مثل من بنشاند. کتاب اما خالی از ایرادهای روایی نیست. مثلن این که چگونه امیر با دندهها و دندانهایی شکسته و احتمالن بیهوش از کابل تا اسلام آباد میرسد؟ یا چگونه رستم بدون ویزا و گذرنامه وارد ِ پاکستان میشود؟
و سرانجام چند کلمه دربارهی ترجمهی کتاب:
آقای مهدی غبرائی در ترجمهی کتاب چندان موفق نبودهاند. به زبان ِ کودکانی که حرف میزنند و به شما یا تو خطاب کردن که در زبان انگلیسی، وجود ندارد، توجه نکردهاند. excuse me را به «ببخشید؟» ترجمه کردهاند. حال آنکه، ترجمهاش «بله؟» یا «چی فرمودید؟» است. در پانوشتها مرتب در مورد فیلمها یا مکانها توضیح میدهند، چیزی که در اصل ِ کتاب نبوده و ایشان خواستهاند، خواننده را راهنمایی کنند. امری که اگر لازم بود، خود نویسنده به آن میپرداخت. لغرشهایی از این دست در کتاب کم نیست است، اما با کمی اغماض میشود کتاب را بدون ِ خسته شدن خواند. به یک اشتباه فاحش که در همان اوان کتاب اشاره کنم و تمام؛ اشتباهی که از یک مترجم حرفهای، بعید است: «شِفا Schäferِ » را به «چوپان ِ آلمانی» ترجمه کردهاند: (...او در این میان با قلابسنگ به طرف ِ چوپان ِ آلمانی ِ یک چشم هسایه گردو پرتاب میکرد. ص 9 و 10)، انگار همسایه یک چوپان ِ آلمانی داشته که یک چشم بوده. این درست که یکی از معنیهای «Schäfer» چوپان است. اما معنی دیگر و مشهورترش، «گُرگی»، اسم ِ نژاد ِ نوعی سگ ِ آلمانی است و توجه نکردهاند که در پاراگراف ِ دوم ِ همان صفحه حرف از «تیر زدن به سگهای همسایه با گردو» است.